کشورها چگونه از دام فقر گریختند؟

مولود پاکروان، روزنامه‌نگار_ سه دهه قبل، نزدیک به دو میلیارد نفر در فقر مطلق زندگی می‏کردند. تا سال 2018، این رقم به بیش از نصف کاهش پیدا کرد؛ دستاوردی انسانی که شاید بزرگ‏تر از آن وجود نداشت. اما این اتفاق چگونه رخ داد؟ و چرا صدها میلیون نفر هنوز در فقر زندگی می‏کنند؟ سوالات کمی تا این اندازه برای بشر اهمیت دارند، اما پاسخ به آنها چندان آسان نیست. بخش بزرگی از پاسخ را البته می‏توان در چین پیدا کرد؛ جایی که در دوران معاصر، صدها میلیون نفر از بدترین اَشکال محرومیت گریختند. اما در عمل، هیچ مسیر مطمئن و اثبات‌شده‌ای به سوی توسعه وجود ندارد. چیزی که برای سنگاپور مفید بود، ممکن است در سومالی کارساز نباشد. با این حال، چهار کتاب و یک مقاله تاثیرگذار نشان می‏دهند در مبارزه با فقر برخی اقدامات، بیش از دیگر اقدامات اهمیت دارند.

اقتصاد فقر: بازاندیشی بنیادین در شیوه مبارزه با فقر جهانی
بخش عمده‌ای از ادبیات توسعه، فقرا را یک جمع بی‏هویت در نظر می‏گیرد که یا از خط فقر بالاتر می‏روند یا به زیر آن سقوط می‏کنند. درباره اینکه فقیر بودن واقعا به چه معناست، کمتر گفته شده است. آبهیجیت بنرجی و استر دوفلو، در کتاب اقتصاد فقرا استدلال می‏کنند که بیشتر سیاست‏های ضدفقر، دقیقا به دلیل همین عدم درک، شکست می‏خورند.  
خوانندگان با مطالعه کتاب درمی‏یابند که چرا خانواده‏های فقیر تمایلی به سرمایه‏گذاری در آموزش و پرورش یا مراقبت‏های بهداشتی پیشگیرانه فرزندان خود ندارند. نویسندگان فراتر از تشخیص مشکلات، بر اساس داده‌های کارآزمایی تصادفی‏سازی‏شده و کنترل‏شده، نسخه‏های متعددی را ارائه می‏کنند که راهی برای سنجش تاثیر سیاست‏ها هستند. آنها نشان می‏دهند که تغییرات کوچک که با دقت آزمایش و با درایت اجرایی‏شده، می‏تواند زندگی مردم را به طور چشمگیری بهبود ببخشد. اقتصاد فقرا، علاوه بر نتایج پیشگامانه‌ای که این آزمایش‏ها به دست آورده، نمونه‏ای از رویکرد مبتنی بر شواهد بیشتر به اقتصاد توسعه است که برای نویسندگانش (به همراه مایکل کرِمر) جایزه نوبل اقتصاد را به ارمغان آورد.

توسعه به‌مثابه آزادی؛ آمارتیا سن
یافتن راهی به سوی رفاه (بهزیستی) بیش از هر چیز مستلزم درک این نکته است که مقصد چیست؟ رشد اقتصادی و درآمدهای بیشتر، یک مولفه مهم است اما همان‏گونه که آمارتیا سن، اقتصاددان برنده جایزه نوبل در مشهورترین کتابش اشاره می‏کند، چیزهای بسیار بیشتری از این مولفه وجود دارند. او می‏نویسد افزایش درآمد صرفا وسیله‌ای برای رسیدن به هدف است؛ هدفی که «آزادی» مردم برای انجام کارهایی است که برای‌ آنها ارزش دارد. توسعه، با گسترش این آزادی‏ها حاصل می‏شود؛ نه فقط آزادی‏های اقتصادی یا سیاسی، که آزادی دسترسی به خدمات اولیه مانند آموزش و مراقبت‏های بهداشتی. این مفاهیم امروزه لازم‏الاجرا هستند. حالا یک معیار رایج برای توسعه، شاخص توسعه انسانی سازمان ملل است؛ یک شاخص ترکیبی که درآمد هر فرد را همراه با سایر متغیرهای اجتماعی‌- که آقای سن به مفهوم‏سازی آن کمک کرده است- برآورد می‏کند.

خاستگاه استعماری توسعه تطبیقی: یک بررسی تجربی
اینکه نهادهای خوب نظیر حقوق مالکیت مطمئن، به ارتقای رشد کمک می‏کنند، اکنون حکمتی پذیرفته‌شده است. اما این نهادها چقدر اهمیت دارند؟ پاسخ به این سوال درست مانند رابطه مرغ و تخم‌مرغ دشوار است: رشد اقتصادی نیز می‌تواند نهادهای خوبی ایجاد کند. عجم اوغلو و همکارانش برای رسیدن به پاسخ، به تاریخ استعمار روی می‏آورند. آنها رابطه‌ای قوی بین مرگ‌و‌میر مهاجران مستعمرات و اقدامات مدرن ریسک سیاسی و سلب مالکیت پیدا کرده‌اند. در کشورهایی که اسکان برای اروپاییان سخت‏تر بود (مثلا کنگو)، استعمارگران نهادهای استثماری تاسیس کردند اما هرجا توانستند ساکن شوند (استرالیا)، نهادهای خوبی بنیان گذاشتند. این نهادها از آن زمان تاکنون پابرجا بوده‌اند و تفاوت بین آنها تقریبً منشا تمام شکاف درآمدی بین کشورهای آفریقایی و جهان ثروتمند است. کمی‏سازی تاثیر نهادها با این روش، به یک بمب دانشگاهی تبدیل شد: بیش از 16هزار بار به مقاله عجم اوغلو ارجاع شده است. عجم اوغلو و رابینسون نیز بر همین مبنا، استدلال‏های اصلی خود را به کتاب تاثیرگذار «چرا ملت‌ها شکست می‏خورند» تعمیم داده‌اند.

چین چگونه از تله فقر گریخت؟
ممانعت پایدار نهادهای ضعیف در برابر توسعه یک کشور ممکن است نوعی بدبینی به‌نظر برسد. چنین اندیشه‏ای را می‏توان با در نظر گرفتن مثال چین از بین برد؛ کشوری که در چهار دهه گذشته نزدیک به 800 میلیون نفر را از فقر نجات داده است. یوئن انگ، دانشمند علوم سیاسی، دگرگونی قابل توجه چین را به یک فرآیند «تکاملی مشترک»- و نه یک فرآیند متوالی- نسبت می‌دهد که در آن بازارها و نهادها با هم تعامل دارند و با هم تکامل پیدا می‏کنند. چین، از ضعف‏های نهادی، مانند فساد و حقوق مالکیت بی‏ثبات برای ایجاد بازارها استفاده کرد. برای مثال، مقامات دولتی محلی تشویق شدند تا از هر رشدی که به آن کمک می‏کردند، کناره بگیرند! این بازارهای شکوفا به تقویت نهادهایی کمک کردند که به نوبه خود سبب توسعه بیشتر بازارها شدند. زیربنای این فرآیند مفهوم تمرکززدایی دارای مجوز (franchised decentralization) بود که به مقامات محلی انگیزه‌هایی برای نوآوری مداوم داد.

مسئولیت مرد سفیدپوست:
چرا تلاش‏های غرب برای کمک به دیگران بسیار بد و اندکی خوب بود؟
اگرچه درک اینکه چه چیزی کارساز است، اهمیت زیادی دارد اما به‌همان اندازه مهم است که بدانیم چه چیزی به کار نمی‌آید. به‌گفته ویلیام ایسترلی، اقتصاددان، رویکرد «فشار بزرگ: غرب- که شامل کمک و مشاوره خارجی است- یکی از نمونه‏های پرهزینه شکست است. عملکرد غرب، بیشتر بد و کمتر خوب بود، زیرا به جای درک شرایط بروکراتیک فرهنگی و سیاسی در زمین بازی، برنامه‏هایی را از بالا به پایین بر کشورها تحمیل کرد. او می‏نویسد: «برنامه درست این است که برنامه‌ای نداشته باشیم. افراد کمی از خشم آقای ایسترلی جان به‌در می‏برند!» او به شیوه‏ای کاملا غیر‌آکادمیک، با انواع نیکوکاران، از بانک جهانی گرفته تا بونوی موسیقی‌دان و نیکوکار، مخالفت می‏کند. اما سخنان او دور از منطق نیست. استدلال‏های او عقلانیت و سختگیری خاصی دارد که می‏تواند غرب را به تفکر و تامل در زمینه کمک‏های توسعه‏بخش وادارد.
منبع : اکونومیست. 21 جولای 2022