سرزمینی که مقهور نشد

فیلیپ ‌پان، اقتصاددان_ در سال‌های پرابهام پس از مرگ مائو، سال‌ها پیش از آن‌که چین به غول صنعت جهان تبدیل شود و قبل از آن‌که کمونیسم در مسیر پیشرفت‌های پی‌درپی حرکت کند و بخواهد جهان را تغییر دهد، گروهی از دانشجویان اقتصاد در یک خلوتگاه کوهستانی در خارج شهر شانگهای گرد هم جمع می‌شدند. آن دانشمندان جوان در جنگل‌های بامبوی موگانشان با یک سوال مهم مواجه بودند: چین چطور می‌تواند به غرب برسد؟ پاییز سال 1984 بود و در آن سوی دنیا، رونالد ریگان وعدۀ «طلوعی دوباره برای آمریکا» را می‌داد و چین تازه داشت از دهه‌ها آشفتگی‌ سیاسی و اقتصادی قد راست می‌کرد. در مناطق حومه‌ و روستایی، پیشرفت‌هایی حاصل شده بود اما بیش از سه‌چهارم جمعیت کشور هنوز در فقر شدید زندگی می‌کردند. دولت بود که تصمیم می‌گرفت هر کس کجا کار کند، کارخانه‌ها چه چیزی تولید کنند و قیمت هر چیز چقدر باشد.

دانشجویان و پژوهش‌گرانی که در «سمپوزیوم آکادمیک کمونیست‌های جوان و میان‌سال» شرکت داشتند، می‌خواستند نیروهای بازار را از بند آزاد کنند اما نگران سقوط اقتصاد و به‌وحشت افتادن بروکرات‌ها و ایدئولوگ‌های حزب بودند. تا این‌که یک شب به یک اتفاق‌نظر رسیدند: کارخانه‌ها باید خودشان را به سقف و محدودیت‌های دولتی برسانند اما علاوه بر آن، هر چه تولید می‌کنند را باید به هر قیمتی که می‌خواهند، به فروش برسانند‌. طرحی هوشمندانه و بسیار افراطی برای تضعیف اقتصاد برنامه‌ریزی شده بود که یکی از اعضای جوان حزب که هیچ سابقه و دانش اقتصادی نداشت را بسیار کنجکاو کرد. «جو جینگ‌ آن» که حالا بازنشسته است، از آن شب چنین می‌گوید: «وقتی در مورد آن مساله حرف می‌زدند، من مطلقاً چیزی نگفتم. فقط داشتم به این فکر می‌کردم که ما چطور می‌توانیم این کار را عملی کنیم.»

رشد اقتصاد چین چنان سریع اتفاق افتاد که حالا می‌شود به‌کل آن دوران را فراموش کرد. دورانی که استحاله این کشور به مرکز قوه محرکه جهان، امری غیرممکن و ناشدنی به‌نظر می‌آمد و همه در این فکر بودند که رشد این کشور، امری بدون طرح و برنامه و از سر استیصال است. طرحی که آقای جو از آن خلوتگاه کوهستانی به‌یاد دارد و خیلی زود به‌عنوان یک سیاست‌ دولتی پذیرفته شد، یک قدم محوری بسیار مهم در ابتدای این دگردیسی عظیم به‌شمار می‌آید. امروزه چین از لحاظ تعداد شهروندان صاحبِ خانه، کاربران اینترنت، فارغ‌التحصیلان کالج و تعداد مولتی‌میلیاردها در صدرکشورهای کل جهان قرار دارد. فقر شدید در این کشور به کمتر از یک درصد رسیده است. یک مرداب فقیر و دورافتاده از زمان فروپاشی شوروی چنان رشد کرد که حالا به مهم‌ترین رقیب آمریکا تبدیل شده است.
یک دعوای تاریخی در جریان است. در شرایطی که «شی جین‌پینگ» رئیس‌جمهور، برنامه‌های متهورانه‌تری برای روابط خارجی اجرا کرده و کنترل‌های شدیدی را در داخل کشور اعمال می‌کند، دولت بایدن جنگ روانی به‌راه انداخته و خود را برای یک جنگ سرد جدید آماده می‌کند. در این شرایط دغدغه پکن دیگر رسیدن به غرب نیست، بلکه بیشتر در این فکر است که چطور از آن جلو بزند و به‌خصوص در این جو متخاصمانۀ آمریکا، چطور به این هدف برسد.

تاریخ‌شناسان با این الگو یعنی به چالش کشیدن یک قدرتِ برقرار توسط یک قدرتِ رو به پیشرفت آشنا هستند. دهه‌های متمادی ایالات متحدۀ آمریکا چین را ترغیب به رشد و پیشرفت کرده و به او در این راه کمک می‌کرد. آمریکا برای ایجاد مهم‌ترین همکاری‌های اقتصادی جهان و منتفع کردن هر دو کشور، با رهبران و ملت چین در ارتباط و همکاری بود. در این مدت هشت رئیس‌جمهور آمریکا گمان داشتند و امیدوار بودند چین درنهایت در برابر آنچه قوانین مدرنیزاسیون گفته می‌شد، سر خم کنند، رونق اقتصادی، تقاضاهایی چون آزادی سیاسی را برآورده کرده و چین را وارد لیست کشورهای دموکراتیک کند. به‌اعتقاد آن‌ها، چین اگر وارد چنین راهی نمی‌شد، زیر بار سنگین دیکتاتوری و دیوان‌سالاری از بین می‌رفت.

اما هیچ‌یک از این دو اتفاق رخ نداد؛ رهبران کمونیست بارها و بارها برخلاف انتظارات عمل کردند. آن‌ها در‌حالی‌که همچنان خودشان را مارکسیست می‌نامیدند، کاپیتالیسم را با آغوش باز پذیرفتند، برای حفظ قدرت از سرکوب استفاده می‌کردند اما جلوی کارآفرینی یا ابتکارات را نمی‌گرفتند. در‌حالی‌که دشمنان و رقبا محاصره‌شان کرده بودند، با این‌که تمایلات ناسیونالیستی را در داخل کشور گسترش می‌دادند و تبلیغ می‌کردند، اما از جنگ اجتناب کردند، البته جز یک استثنای کوچک. آن‌ها بیش از 40 سال رشد بی‌وقفه در مسند قدرت بودند و اغلب اوقات سیاست‌های غیرمتعارفی داشتند که روی کاغذ محکوم به شکست بود. اواخر ماه سپتامبر، جمهوری خلق چین به مرحله مهمی قدم گذاشت و در دوام عمر حکومت، گوی سبقت را از شوروی ربود. چند روز بعد رکورد 69 ساله حکومت کمونیسم را در کشور جشن گرفتند. شاید چین تازه در آغاز حرکت با یک سرعت ثابت باشد؛ ابرقدرت جدیدی که در مسیر تبدیل شدن به بزرگ‌ترین اقتصاد دنیاست و چه‌بسا به‌زودی با اختلاف زیاد ابرقدرت پس از خودش را جا بگذارد.

جهان فکر می‌کرد می‌تواند چین را دستخوش تغییر کند و از بسیاری جهات هم این اتفاق افتاد. اما موفقیت چین آن‌قدر بزرگ و چشمگیر بوده که باعث شده چین کل دنیا و البته درک آمریکا را از سازوکار جهان تغییر دهد.
توضیح این‌که رهبران چین چطور توانستند از شرایط دشوارشان با موفقیت گذر کنند، کار آسانی نیست؛ هم دوراندیشی در کار بود و هم شانس، هم مهارت و هم تصمیمات خشونت‌بار. اما شاید مهم‌ترین فاکتور، ترس بود. یک حس بحران در میان جانشینان مائو که هیچ‌وقت از آن‌ها دور نشد و بعد از کشتار میدان تیان‌آن‌من و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروری، حتی شدیدتر نیز شد.

حتی زمانی که فجایع دوران مائو را پشت سر گذاشتند، کمونیست‌های چین روی سرنوشت رفقای قدیمی هم‌مسلکشان در مسکو وارد مطالعات دقیقی شدند و می‌خواستند از اشتباهات آن‌ها درس بگیرند. دو درسی که آن‌ها گرفتند، این بود که حزب برای بقا باید رفرم را بپذیرد اما این رفرم نباید شامل دموکراسی‌سازی شود. از آن زمان تاکنون، چین بین این تکانه‌های متضاد در حال تغییر مسیر است. میان باز بودن و بسته بودن و میان تجربه تغییرات و مقاومت در برابر آن‌ها همیشه در حال نوسان بوده اما در همه حال از ترس این‌که مبادا به صخره برخورد کند، در هیچ جهتی زیاده‌روی نکرده و قبل از این‌که دیر شود خودش را عقب کشیده است. خیلی‌ها می‌گفتند کمونیسم شکست می‌خورد و در برابر این کشمکشی که میان باز بودن و بسته بودن برقرار است، کشوری به بزرگی چین نمی‌تواند تاب بیاورد. اما این شاید دقیقاً همان دلیل پیشرفت و صعود چین بر فراز قله‌ها باشد. ولی این‌که با وجود تلاش‌های آمریکا برای متوقف کردن این روند، باز هم این رشد ادامه داشته باشد یا نه، خود مساله دیگری است.