میخائیل گورباچف آخرین رئیس‌جمهور شوروی، مبتکر و قربانی پروستریکا درگذشت

ساناز نفیسی، گروه جهان_ میخائیل گورباچف اولین و آخرین رئیس‌جمهوری اتحادیه جماهیر شوروی در 91 سالگی درگذشت. غرب از او به‌عنوان رهبری عمل‌گرا که آشکارا اتحاد جماهیر شوروی را از امپراتوری رو‌‌به‌زوال شوروی دور کرد و به سوی اقتصاد مدرن‌تر که در مقیاس جهانی ادغام شده بود، پیش برد، یاد می‌کند. اما در داخل روسیه، بسیاری بر این باورند که گورباچف موجبات فروپاشی اعتبار و قدرت شوروی را فراهم کرد و هم‌زمان با تکیه بر نفوذش، اصلاحاتی بی‌فایده را موعظه کرد. به‌نوشته تایم، براساس داده‌های یک نظرسنجی در سال 2017 بیش از 30 درصد روس‌ها از او خشمگین بودند و 13 درصد متنفر، چرا‌که برای بسیاری از مردمان روس، «گورباچف» نمادی بود از پایان عظمت روسیه. حمله روسیه به اوکراین که زمینه‌ساز تنش‌های حداکثری میان روسیه با آمریکا و اروپا از زمان جنگ سرد تا به‌امروز شده است، بخشی از تلاش‌ها برای بازپس‌گیری حداقلی قدرت و شکوه از‌دست‌رفته این کشور در دوران جنگ سرد تلقی می‌شود.

گورباچف تا زمانی که زنده بود، از اظهار‌نظر علنی در‌باره این جنگ خودداری کرد، اما سال 2016 گفته بود که تنش‌ها ریشه در تمایل کی‌یف برای عضویت در ناتو دارد؛ این درگیری خواست روسیه نبود. به بیانی دیگر، او انگشت اتهام را به سمت اوکراین نشانه گرفت؛ یعنی دل در گروی باورهای سنتی‌اش داشت. گورباچف اواخر سال 1991 زمانی که از سمتش کناره‌گیری کرد، دستور‌العمل مشخصی برای فعالیت‌های بعدی‌اش نداشت؛ آخرین رهبر شوروی از‌هم‌پاشیده درگذشته بود و از همین‌رو، میراث اندکی به لحاظ تئوری برای دوران بازنشستگی او مانده بود. رهبر فدراسیون جدید روسیه، یعنی «بوریس یلتسین» از گورباچف منزجر بود و به اندازه‌ای به او بی‌احترامی کرد که میخائیل در کتاب خاطرات از این رفتار تحت‌عنوان رفتاری غیرمتمدنانه که در سنت‌های موروثی شوروی ریشه دارد، یاد کرد. یلتسین حتی حاضر به ملاقات با او نشد تا کدهای هسته‌ای را تحویل بگیرد. گورباچف در 60 سالگی خود را حاکم یک ابرقدرت در حال فروپاشی می‌دید.

افکار عمومی روسیه او را یک احمق که تجسم آزمونی شکست‌خورده بود، قلمداد می‌کردند؛ از همین‌رو، بعد از فروپاشی دست به کار شدند تا این گذشته را دفن کنند و با بازنگری تاریخ بر مولفه‌هایی دست گذاشتند که می‌توانست به تقویت حس هویت ملی و احیای امپراتوری از‌دست‌رفته، کمک کند. سال‌ها بعد گورباچف در غرب به‌عنوان چهره‌ای جهانی ظاهر شد؛ چهره‌ای که نقطه پایانی گذاشته بود برای جنگ سرد، آن هم با تکیه بر رویکردی مسالمت‌آمیز. گورباچف سال 2016 در خاطراتش نوشته بود: «تغییر به‌ندرت بدون درد است. این موضوع بر زندگی و علایق مردم تاثیر می‌گذارد و به همین دلیل است که ما باید هر کاری را که ممکن است، برای کاهش پیامدهای دردناک انجام دهیم؛ از همین‌رو، در ابتدا نباید تلاشی برای بیگ‌بنگ صورت بگیرد.»

بازمانده نسلی که برای بقا جنگید
گورباچف در خانواده‌ای دهقانی ساکن پریولنویه، در 800 مایلی جنوب مسکو به دنیا آمد. درباره زندگی‌اش منابع کمی در دست است؛  گورباچف در نوجوانی به شاخه جوانان حزب کمونیست که تنها حزب سیاسی اتحادیه جماهیر شوروی بود، پیوست؛ در مدرسه عالی درس خواند و مقاله‌اش «‌استالین؛ افتخار دوران جنگ ما است»، به‌عنوان الگویی برای میهن‌پرستی کمونیستی مطرح شد. او در سال 1948 جایزه نشان پرچم سرخ کار را دریافت کرد و بدون آزمون ورودی در رشه حقوق دانشگاه دولتی مسکو پذیرفته شد. ویلیام تاوبمن، مورخ در این‌باره نوشته، اعضای نسل گورباچف با خوش‌بینی و عزم بالا برای بهبود زندگی خود تلاش کردند تا از آن وضعیت هولناک بیرون آمدند؛ آما آنها همچنان در داخل سیستم استالینیستی فعالیت داشتند که به معنای مخالفت نکردن یا انتقاد آشکار از ساختار قدرت بود. با درک این موضوع، گورباچف همچنان از حامیان حزب کمونیست بود و در 21 سالگی به عضویت کامل این حزب درآمد و وارد سیاست شد. مرگ استالین در سال 1953 و به دنبال آن، فرآیند استالین‌زدایی در اتحادیه جماهیر شوروی برای گورباچف فرصت‌ساز شد. او از حامیان سرسخت برنامه اصلاح‌طلبانه خروشچف بود، هر چند این برنامه اصلاحی برای حزب کمونیست به‌عنوان تنها منبع قدرت در یک امپراتوری گسترده قلمداد می‌شد. در این میان گورباچف صعودی آرام و در عین حال پیوسته به سمت رده‌های بالا را آغاز کرد؛ سرانجام در سال 1985 به نقطه اوج رسید و برنامه‌ای را که تصور می‌کرد آخرین تلاش برای بقای این اتحادیه از‌هم‌پاشیده است، کلید زد.

رشته‌هایی که پاره شد
گورباچف در سال 1991 با دریافت جایزه نوبل صلح گفت: «نمی‌توانستم تصور کنم که مشکلات و دشواری‌های ما تا چه اندازه بزرگ است. من معتقدم هیچ‌کس در آن زمان نمی‌توانست آنها را پیش‌بینی کند.» گورباچف وانمود نکرد که کشورش نیاز به تغییر ندارد اما هنگامی که خواست شکاف‌ها و درزها را به‌هم گره بزند، به‌ناگاه رشته‌ها پاره شد. در چنین شرایطی نظام سرمایه‌داری که بر اقتصادهای برنامه‌ریزی‌شده متمرکز بود، گزینه‌ای جذاب برای دور شدن از انزواگرایی قلمداد می‌شد. همین وسوسه او را به سوی اصلاحاتی عمیق سوق داد ؛تا جایی که نشریه «‌تایم» در پایان دهه 1980، اندک زمانی پس از فروپاشی اولین قسمت‌های دیوار برلین، از او با عنوان «مرد دهه» یاد کرد. با این همه، در داخل برنامه‌های اصلاح‌طلبانه گورباچف مردم را ناراضی کرده بود و ناامید. رابرت جی کایزر، روزنامه‌نگار پیشین واشنگتن‌پست در سال 1991 نوشت که بعید بود که کارگران کشوری چون شوروی از آزادی‌های جدیدی که گورباچف ارائه کرده بود، استفاده کنند.

قربانی شکاف میان وعده و واقعیت
اولین و آخرین رئیس‌جمهوری اتحادیه از‌هم‌پاشیده شوروی، در نهایت نتوانست ساختاری بادوام را تعریف کند. او اصلاحات را دنبال می‌کرد و هم‌زمان برای حفظ قدرت می‌جنگید اما حلقه اطرافیانش علیه او توطئه کرده و با رهبری کودتایی سه‌روزه در سال 1991، او را در خانه‌اش واقع در کریمه حبس کرده. غرب تلاش کرد به این وضعیت پایان دهد اما ناکام ماند. در سال‌های بعد گورباچف به دنبال آن بود که خاطراتش از آخرین روزهای اتحادیه از‌هم‌پاشیده را بازگو کند؛ با این حال، نمی‌توانست منکر این حقیقت شود که قربانی شکاف میان وعده و واقعیت شد. یلتسین در ابتدا از یک اتاق فکر تحت رهبری گورباچف حمایت کرد اما بعد عقب نشست. گورباچف در سال 1992 در کنگره ایالات متحده سخنرانی کرد و هشدار داد که وضعیت جهان پساجنگ سرد در بهترین حالت مبهم است. در روسیه تحت ریاست پوتین، گورباچف به دنبال این بود تا مرزی دقیق میان پیش‌برد اصلاحات و حفظ بنیان تعریف کند. او سال 2016 به شکلی ماهرانه گفت که در روسیه عطش زیادی برای تغییر وجود دارد؛ هم‌زمان هم در‌باره حرکت به سمت اقتدارگرایی هشدار داد. اما با آغاز جنگ اوکراین در کنار مسکو ایستاد. اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید اما گورباچف هرگز نتوانست کاملا از ذهنیت شوروی‌زده‌اش جدا شود؛ حتی زمانی که سه دهه از قدرت کنار گذاشته شده بود نیز وسوسه دفاع از تاریخ امپراتوری تکانش می‌داد. قربانی ساختار سرکوب‌گرایانه استالینیستی در زمانش بدون آنکه بداند، سیستم را از درون نابود کرد.