تحلیل دکتر مسعود نیلی اقتصاددان برجسته ایران
در جلسه کمیته اقتصادی حزب کارگزاران سازندگی ایران از وضعیت امروز و آینده کشور

سخنان مسعود نیلی این روزها، اهمیت اصلاحات اقتصادی و چگونگی تعامل آن با اصلاحات سیاسی است. او که در حال حاضر تنها به تدریس مشغول است، موج جدیدی را نمایندگی می‌کند که بر اهمیت اصلاحات اقتصادی تاکید دارد. از نظر دکتر نیلی، سیاستمداران ما در شرایط فعلی علاقه‌ای به اصلاحات اقتصادی عمیق و صحیح ندارند و کسانی که پا در این وادی می‌گذارند تنهاهستند، اما موضوع این است که اگر اصلاحات اقتصادی انجام نشود، بحران پشت بحران خواهیم داشت. مسعود نیلی در نشستی با اعضای کمیته اقتصادی حزب کارگزاران سازندگی ایران به تحلیل وضعیت امروز کشور پرداخت و چشم‌اندازی از آینده ارائه داد.

نابرابری در جامعه ایران
به عنوان مقدمه باید به این موضوع اشاره کنم که همه ما انتظار داریم مجموعه سازوکارهایی که در زندگی بشر وجود دارد به‌گونه‌ای باشد که به رفاه پایدار ختم شود. به این معنی که هم وضع زندگی بهبود پیدا کند و هم این بهبود از ثبات و نوسان کم برخوردار باشد. حالا سوال این است که صاحب اصلی و منتفع‌شونده این رفاه پایدار چه کسی است؟ پاسخ روشن است. صاحب اصلی آن مردم هستند که ما در اقتصاد به آنها خانوار و بنگاه می‌گوییم. مقصود من در حال حاضر قسمت خانوارها هستند که در نهایت بتوانند زندگی همراه با رفاه توام با ثبات داشته باشند. به این معنی که آحاد مردم بتوانند غذا و پوشاک و مسکن مورد نیازشان را فراهم کنند و از بهداشت، آموزش و سایر خدمات هم برخوردار باشند. این هسته اصلی زندگی همه جوامع را تشکیل می‌دهد. البته قسمت معنوی را کاری نداریم که هر کسی خودش انتخاب می‌کند به چه صورت باشد و اما چیزی که دولت‌ها باید به آن فکر کنند این است که آیا توانسته‌اند چنین شرایطی را فراهم کنند که مردم در رفاهی پایدار به سر ببرند؟ رفاهی که از آن صحبت می‌کنیم از دو قسمت تشکیل شده است:

یک بخش، مصرفی است که ما با درآمد خودمان تامین می‌کنیم و به منزل برده و استفاده می‌کنیم که به آن کالای خصوصی می‌گوییم و بخش دیگر خدماتی است که دولت‌ها فراهم می‌کنند که به آن کالای عمومی می‌گوییم. همانطور که می‌دانید به آن بخش از رفاه که دولت‌ها فراهم می‌کنند کالای عمومی می‌گوییم که شامل امنیت، صلح، بهداشت، آموزش عمومی و سایر موارد مشابه می‌شود. اگر این دو مولفه رفاه با هم تناسب نداشته باشند، رفاه شکلی کاریکاتورگونه پیدا می‌کند. مثلا اگر ما داخل منزل‌ خود همه امکانات رفاهی را بتوانیم فراهم کنیم اما شب‌هنگام امکان ورود دزد به منزل‌مان وجود داشته باشد، در آرامش به سر نمی‌بریم و احساس رفاه نمی‌کنیم. لذا این دو جزء اهمیت بسیار بالایی دارند و حاصل‌جمع آن، ‌رفاه ما را تشکیل می‌دهد.

برای این‌که بدانیم جامعه در شرایط کنونی در چه وضعیتی به سر می‌برد باید ابتدا ببینیم خانوار میانگینی که در کشور زندگی می‌کند در چه وضعیتی قرار دارد. البته آن میانگین واقعیت بیرونی ندارد. یک نفر فقیر، یک نفر ثروتمند و یک نفر قشر متوسط واقعیاتی هستند که وجود دارند. ممکن است شرایط میانگین جامعه شرایط خوبی باشد اما فقر دارای شرایط بسیار بدی باشد. بنابراین نمی‌توان نسبت به رفاه بدون توجه به ابعاد توزیعی‌اش فکر کرد و لازم است بدانیم که توزیع درآمد در جامعه به چه صورت است. بنابراین ما ضمن اینکه متوسط جامعه را در نظر داریم باید از دو طرف هم مراقبت کنیم کسانی که خیلی ثروتمند هستند و افراد خیلی فقیر در چه وضعیتی به سر می‌برند.

بنابراین اگر بخواهیم بدانیم که جامعه از نظر رفاهی در چه وضعیتی به سر می‌برد، کاری که از نظر کارشناسی انجام می‌دهیم این است که آمار بودجه خانوار را که مرکز آمار هر ساله تهیه می‌کند، بررسی کنیم و ببینیم که میانگین مخارج خانوار پس از اینکه تورم را از آن بیرون آوردیم به چه صورتی است. این نشان می‌دهد که قدرت خرید مردم چقدر است و چطور تغییر کرده است. اگر عدد بزرگ‌تر شود یعنی مردم کالا و خدمات بیشتری مصرف می‌کنند و اگر کمتر شود به این معناست که رفاه‌شان کمتر شده است. با توجه به اینکه آمار بودجه خانوار سال 1400 فعلا در حد کلیات از طرف مرکز آمار منتشر شده و اجزا آن هنوز انتشار پیدا نکرده است،‌ من ملاک را تا پایان سال 1399 می‌گذارم که آمار جزئی آن در اختیار است. براساس آمارهای موجود، یک خانوار ایرانی در سال ۱۳۹۹ به‌ طور متوسط 37 درصد کمتر از سال  86 (به عنوان شاخصی از رفاه) خرج می‌کرده است. به عبارت دیگر،‌ به همین میزان کالا و خدمات کمتری مصرف کرده است. پس به اندازه 37 درصد سطح رفاه خانوارهای ما در قسمتی که خودشان تامین می‌کردند، افت کرده است.

سطح رفاه خانوارها در آن قسمت از مصرف که توسط خودشان فراهم می‌شده، پس از پایان جنگ و تا قبل از سال 86، ‌هرچند افت‌ و خیز داشته اما مستمراً صعودی بوده است. یعنی به تدریج با شیبی ملایم شرایط رفاهی جامعه مستقل از توزیع درآمد به طور متوسط در حال بهبود بوده که در سال 86 به قله رسیده و پس از آن دچار افت شده است.

حال اگر بخواهیم توزیع درآمد را حول مقدار متوسط آن مدنظر قرار دهیم مشاهده می‌کنیم با وجود اینکه میانگین از سال 86 افت کرده است، اما دهک اول‌- که 10 درصد کم‌درآمد جمعیت کشور است- از سال 90 با افت مواجه می‌شود و در طول دهه 90 دهک فقیر جامعه 30 درصد افت می‌کند یعنی سطح رفاه دهک اول در 1399 نسبت به 1390 طی 10 سال 30 درصد پایین‌تر رفته به این معنا که فقرا 30 درصد فقیرتر شده‌اند. دهک دهم که دهک ثروتمند جامعه است هم کاهش پیدا کرده اما کاهش دهک دهم 8 درصد است. بنابراین همه، از قشر فقیر و متوسط تا ثروتمند با کاهش سطح رفاه مواجه شده‌اند اما این کاهش برای قشر کم‌درآمد شدیدتر بوده است. به این نکته توجه داشته باشید که ممکن است توزیع درآمد در یک اقتصاد بدتر شود به این معنا که نابرابری بیشتر شود اما هم وضع دهک دهم بهتر شود هم وضع دهک یکم. اما دهک دهم با شدت بیشتری بهبود پیدا ‌کند، این به معنای نابرابر شدن توزیع درآمد است. اما می‌بینیم همه وضع‌شان خوب شده است. به خصوص وقتی اقتصادها شروع به رشد می‌کنند ابتدا وضعیت قشر ثروتمند خوب می‌شود و بعد به باقی قشرها هم تعمیم پیدا می‌کند. که این یک نوع بد شدن توزیع درآمد است، نوع دیگر اما این است که هم وضعیت فقیر بدتر شود و هم وضعیت ثروتمند بدتر می‌شود اما فقیر آسیب بیشتری می‌بیند. در اینجا هم فقر زیاد شده و هم نابرابری اما در مورد ما اتفاق دومی رخ داده است. قشر فقیر سطح درآمد و رفاهش کاهش پیدا کرده و قشر ثروتمند نیز به همین صورت اما شدت‌شان با هم متفاوت است.

ابعاد سیاسی کوچک شدن طبقه متوسط
اگر جامعه را به جای دهک‌بندی به سه گروه تقسیم کنیم یعنی قشرهای کم‌درآمد، متوسط و پردرآمد، اتفاقی که در تقسیم‌بندی این اقشار رخ می‌دهد این است که تا سال91-90 قشر متوسط ما در حال بزرگ‌تر شدن بوده و تعدادی از آنها که فقیر بودند یک پله بالا آمدند و درون قشر متوسط افتاده‌اند. یک‌سری از ثروتمندان نیز به دلایلی به این قشر اضافه شدند بنابراین لایه وسط که قشر متوسط است در حال بزرگ شدن بوده است. به لحاظ سیاسی و اجتماعی نیز می‌گویند وقتی قشر متوسط بزرگ می‌شود، مطالباتش نیز تغییر می‌کند و دگرگونی‌های دیگری سوای بحث رفاهی اتفاق می‌افتد. اما ناگهان از سال 91 به بعد این روند تغییر کرده به این معنا که قشر متوسط، کوچک و از دارایی‌اش مرتبا کم شد و به سمت قشر فقیر رفت، وقتی به نیمه دوم دهه 90 می‌رسیم یعنی از سال 1396 به بعد که تورم بالا رفت و رشد اقتصادی پایین آمد برای اولین بار کاملا دچار یک سرازیری شدیم یعنی عده‌ زیادی از قشر ثروتمند به قشر متوسط آمدند و عده‌ای از متوسط هم به قشر فقیر رفتند. بنابراین مدام از دهک بالا کم و به سمت پایین انباشت شد. قشر متوسط ما از 58 درصد تبدیل به 52 درصد شد، قشر ثروتمند از 17 درصد تبدیل به 11 درصد شد و قشر کم‌درآمد نیز از 25 درصد تبدیل به 37 درصد شد  یعنی درصدهایی که از دو قشر قبلی کم شدند به قشر کم‌درآمد افزوده شده‌اند.

حال اگر یک گروه درآمدی در جامعه ببیند که مستمراً وضعیتش در حال بدتر شدن است و هر اتفاقی که می‌افتد اعم از تغییر دولت‌ها و شرایط مختلف به طور مستمر وضعیتش بدتر می‌شود قاعدتاً تبدیل به یک مخالف سیاسی می‌شود و می‌گوید که منافع من را اینها نمی‌تواند تامین کند برعکس کسی که وضعیتش بهتر شده، معتقد است که اوضاع به نفع اوست. اگر یک زمان کشور با شرایطی مواجه شود که وضع همه با درجات متفاوت بدتر شود اینها هم با درجات متفاوت مخالف خواهند شد که به نظرم این نکته به لحاظ سیاسی اهمیت بسیاری در درجه‌ اول برای اداره‌کنندگان و در درجه دوم برای شما که به عنوان یک حزب سیاسی فعالیت می‌کنید اهمیت دارد که بدانید نگاه مردم به چه صورت است.

عواقب بی‌اعتمادی مردم
مردم وقتی می‌بینند چند سال است؛ شرایط در حال تغییر است و طبیعی است پس از آن هم اهمیت دارد که ببینند چه چشم‌اندازی از آینده می‌توانند برای خود متصور باشند. نگاهی که مردم به شرایط دارند خیلی فراتر از این‌ است که ارزیابی عمومی از شرایط چیست. مثلاً وقتی مردم تصویر خوبی از اداره کشور نداشته باشند هر دولتی که یک اصلاح اقتصادی با هر عمق و درجه‌ای انجام می‌دهد، وقتی بداند جامعه اعتماد به مسئولین ندارد،‌ مجبور می‌شود امتیازات زیادی بدهد.

به هر ترتیب این شرایط فقط پیامدهای سیاسی ندارد، بلکه پیامدهای اقتصادی و مالی بسیار زیاد هم خواهد داشت. یعنی هر کاری که دولت می‌کند مردم می‌گویند همین‌جا الان با من حساب کنید که ببینم چیست و چقدر است، این‌که دولت بگوید اصلاح می‌کنم و پنج سال دیگر شرایط خوب خواهد شد، مردم می‌گویند ما از این حرف‌ها زیاد شنیده‌ایم طی این چند سال وضع بدتر شده. شما همین الان با من حساب کنید. می‌خواهم بگویم نگاه مردم به حاکمیت فقط این نیست که سیاسی باشد بلکه به لحاظ اقتصادی و مالی هم این نگاه اهمیت بسیاری پیدا می‌کند. مهم است که بدانیم چه عواملی این شرایط را به وجود آورده که بعد اگر قرار است اصلاحی صورت گیرد، راجع به آن صحبت کنیم.

اثر اعتماد مردم بر اقتصاد
یکی از عوامل مهمی که سطح رفاه مصرفی مردم را تعیین می‌کند میزان درآمد آنهاست. اما یک عامل مهم دیگر، چشم‌انداز آینده آنهاست. اگر آمار رفتار مصرفی مردم را در سال‌های 1391 و ۱۳۹۲ و سال‌های ۱۳۹۷ و ۱۳۹۸ مقایسه کنیم متوجه می‌شویم که به نظر می‌رسد سال 1391 که درآمد مردم کم شد آنها چشم‌انداز آینده را خیلی بد نمی‌دیدند. فکر می‌کردند دولتی تمام می‌شود و شرایط جدیدی پدید می‌آید. این کاهشی که در درآمدشان اتفاق افتاده نیز موقتی است. وقتی این موضوع را به صورت موقتی ببینند، مصرف‌شان را کمتر نخواهند کرد زیرا معتقدند در آینده وضعیت اصلاح می‌شود اما وقتی به سال‌های 97 و 98 رسیدیم آنها کاهش درآمدی را که برایشان اتفاق افتاد، دائمی تلقی کردند و با خود گفتند فکر می‌کردیم قرار است اتفاقاتی رخ بدهد اما این اتفاق نیفتاد. در نتیجه ما می‌بینیم مصرف مردم در سال‌های 97 و 98 نسبت به سال 91 افت بیشتری کرده است نه به خاطر اینکه درآمد آنها خیلی کم شده بلکه به خاطر اینکه تصویری که از آینده داشتند، تغییر کرد و منفی‌ شد، کمااینکه رفتار مردم در بازار ارز هم همینطور بود. وقتی که ترامپ از برجام خارج شد زودتر برای خرید ارز اقدام کردند و باعث ‌شد بحران ارزی پدید آید. بنابراین چشم‌انداز آینده مساله‌ای مهم است.

از طرف دیگر درآمد تابع این است که چقدر در اقتصاد تولید صورت می‌گیرد که در نتیجه رشد اقتصادی حاصل می‌شود. برای اینکه بدانیم تولید را چه عواملی تعیین می‌کند، می‌توانیم به سرمایه‌گذاری، تکنولوژی، بازار، چشم‌انداز آینده (که برای تولیدکننده هم مطرح است)، تامین مالی، انرژی و مسائلی از این دست اشاره کنیم.

اهمیت سرمایه‌گذاری
در رابطه با تولید نیاز به تامین مالی داریم که کاملا مشخص است به هر حال بانک‌ها و بازار سرمایه کارشان همین است. در‌صورتی ‌که در هیچ‌ یک از کشورهای دنیا حتی کشورهای در حال توسعه تامین مالی مساله نیست و شما می‌توانید از داخل فراهم کنید و اگر نتوانستید از دیگر کشورها فراهم می‌کنید زیرا موضوع تامین مالی واقعا مساله نیست یا اینکه بگویید انرژی برای تولید محدودیت است، خب این به چه معناست؟! می‌خواهم یک مقدار توجه شما را به این نکته بیشتر جلب کنم آیا تولید با سرمایه‌گذاری افزایش پیدا می‌کند یا با رشد تکنولوژی، اگر تولید با رشد تکنولوژی افزایش پیدا ‌کند یعنی پایدار است اما اگر با سرمایه‌گذاری افزایش پیدا ‌کند یعنی شما باید مدام بیشتر سرمایه‌گذاری کنید و اصلاً چنین چیزی نمی‌شود. اگر ما رشد اقتصاد آمریکا را طی 100 سال گذشته نگاه کنیم، می‌بینیم که طی 100 سال گذشته 2 درصد رشد اقتصادی داشته و آن 2 درصد هم فقط از جهت رشد تکنولوژی است نه از طریق سرمایه‌گذاری زیرا نمی‌شود مدام برای بالا بردن رشد، سرمایه‌گذاری کرد. اما برای اقتصاد ما،‌ تکنولوژی نقشی در تامین رشد اقتصادی ایفا نمی‌کند و هرچه رشد می‌کنیم عمدتا از سرمایه‌گذاری به دست می‌آید. ما به بازار تکنولوژی دنیا دسترسی نداریم و طبق محاسبات انجام شده تولید ما مبتنی بر سرمایه‌گذاری است. بنابراین اگر اقتصادمان بخواهد رشد کند، گلوگاه اصلی سرمایه‌گذاری است که آیا سرمایه‌گذاری انجام می‌شود یا خیر. در حالی که اگر رشد ما وابسته به تکنولوژی بود، نقش سرمایه‌گذاری به تدریج محدودتر می‌شد و لازم نبود تا این حد سرمایه‌گذاری کنیم. بیشترین رشد سرمایه‌گذاری‌ای که ما در سال‌های پس از انقلاب داشته‌ایم، دوره برنامه سوم معادل 3/6 درصد متوسط سالانه رشد سرمایه‌گذاری بوده است اما الان اگر بخواهیم 6 درصد رشد کنیم باید رشد سالانه سرمایه‌گذاری‌مان بالای ۱۸ درصد باشد که اصلاً چنین اتفاقی نمی‌تواند در اقتصاد ما رخ دهد مگر اینکه تغییراتی بزرگ اتفاق بیفتد.

یک عامل مهم تعیین‌کننده سرمایه‌گذاری،‌ تامین مالی است. پس‌انداز جامعه از یک‌طرف و کیفیت نهادهای مالی از طرف دیگر،‌ تعیین می‌کنند که تامین مالی به چه صورت می‌تواند انجام شود. مشکل این است که نهادهای مالی ما خود با نارسایی‌های عمیقی مواجه‌اند که قدرت تامین منابع برای رشد اقتصادی فراتر از یک حداقلی را ندارند. عامل دیگر،‌سطح تقاضای داخلی است. توجه داشته باشید که اگر سطح درآمد اقتصاد و خانوارهای ما در حدی باشد که بیشتر نیازهای معیشتی را برآورده می‌کند تولید هم محدود به کالاها و خدمات معیشتی می‌شود. اگر خواستید به سمت تولیدات رفاهی مانند لوازم خانگی، خودرو و کالاهای مصرفی بادوام بروید باید برای اینکه تولیدتان اقتصادی باشد مثلا یک تا دو میلیون خودرو تولید کنید. حال اگر سطح تقاضای داخلی به اندازه‌ای باشد که محدود به 100 یا 200 هزار خودرو باشید،‌ برایتان گران تمام می‌شود و این موضوع در مورد لوازم خانگی و... هم صدق می‌کند. بنابراین اگر سطح درآمد ما در دوره‌ای 10 ساله کاهش پیدا کند روی اینکه بازار داخل نمی‌تواند حرکت لازم را برای رشد تولید ایجاد کند، اثرگذار است و بازار ما تبدیل به بازار کوچکی می‌شود. به این معنا که هرچند جمعیت زیاد است اما سطح درآمدمان پایین است. اگر سطح درآمد بالا نباشد مردم چقدر می‌توانند در یک سال خودرو، یخچال یا تلویزیون بخرند؟ بنابراین بازار دچار محدودیت می‌شود.

در رابطه با انرژی همانطور که می‌دانید طی 10 سال گذشته رشد اقتصادی‌مان 4/0 درصد و تقریبا برابر با صفر بوده است. اما با وجود آن، با کمبود انرژی مواجه بوده‌ایم. حال اگر اقتصاد ما بخواهد رشد کند یکی از گلوگاه‌های آن انرژی است. آیا این امکان وجود دارد که انرژی لازم برای رشد اقتصادی فراهم شود یا خیر؟ یک محدودیت مهم دیگر برای ما این است که وارد مرحله فاجعه منابع طبیعی شده‌ایم. شرایط وخیم منابع آب، فرسایش‌های گسترده خاک، کیفیت نامطلوب هوا،‌ ما را در شرایطی سخت قرار داده که فقط سازگار با رشدهای اقتصادی بسیار پایین است.

کمیت و کیفیت سرمایه‌گذاری
از میان موارد مطرح شده،‌من فعلا روی سرمایه‌گذاری متمرکز می‌شوم زیرا در اقتصاد ما متغیر اصلی سرمایه‌گذاری است که می‌تواند بقیه را دنبال خودش بیاورد و شرایط را بهبود بخشد. همه می‌دانیم که تصمیم سرمایه‌گذاری،‌تصمیم مربوط به آینده است. سرمایه‌گذار باید منابع‌اش را الان درگیر کند که پنج سال دیگر محصولی را به بازار بیاورد. خب او اکنون چه تصویری از اقتصاد پنج سال آینده دارد که منابع‌اش را درگیر کند؟ اگر آن تصویر ریسک زیادی را متوجه‌اش می‌کند یا حتی فراتر از ریسک، یک چشم‌انداز منفی برایش با قطعیت ترسیم می‌کند، او بیشتر منابع‌اش را درگیر کارهایی می‌کند که در کوتاه‌مدت زودبازده باشد پس سرمایه‌اش را صرف ساختمان و ماشین‌آلات نخواهد کرد.

مقدار سرمایه‌گذاری‌ای که در اقتصاد ما در سال 1400 اتفاق افتاده است نسبت به مقدار سرمایه‌گذاری‌ای که در سال 1390 انجام شده کمتر از 60 درصد است. برای اینکه یک معیار داشته باشید من یک مقایسه با دوران جنگ می‌کنم. همه می‌دانیم دوران جنگ، دورانی سخت بوده است. مقدار سرمایه‌گذاری سال 67 نسبت به سال 60 حدود 80 درصد بوده در حالی که الان 60 درصد است. یعنی ما به نسبت شرایط جنگی افت سرمایه‌گذاری‌مان شدیدتر شده است. کلا دو دهه بد در اقتصادمان داشتیم یکی دهه 60 و دیگری دهه 90. این را توجه داشته باشید که دهه 60 به سه قسمت تقسیم می‌شود؛ 1360 تا 64، 65 تا 67 و 68 تا 70. سال‌های 68 تا 70 پس از پایان جنگ است که یک‌باره با تغییر روندی اساسی در سرمایه‌گذاری مواجه می‌شویم و در پایان دهه 60 یعنی سال 70 نسبت به ابتدای دهه 60 سرمایه‌گذاری بالاتری داشتیم. بنابراین سال 68 تا 70 سال‌های بازسازی و پس از جنگ است. ابتدای دهه 60 یعنی 1360 تا 1364 شرایط ارزی ما خیلی شرایط خوبی بود؛ قیمت نفت در سال‌های 61 و 62 کاملاً نمایانگر این موضوع است. ما به قیمت‌های امروز آن زمان حدود 110 میلیارد دلار در یک سال درآمد ارزی داشتیم. اگر بخواهم مقایسه کنم، سرانه درآمد ارزی سال‌های جنگ حدوداً ۱۴۰۰ دلار بوده و سرانه ارزی دهه 90 حدود 900 دلار بوده است. یعنی شرایط دهه 90 ما از شرایط جنگی دهه 60 بدتر بوده است. به این علت که ما دیگر آن 3 دوره را نداشتیم. یعنی دوره‌ای نداشتیم که با وفور همراه باشد و میانگین را مقداری ارتقا دهد، بنابراین تمام متغیرهای ما در دوره جنگ به همین شکل است. در سال 1367 که جنگ به پایان رسید، فضای عمومی و سیاستگذاری همه معطوف به سرمایه‌گذاری برای بازسازی بود. لذا سرمایه‌گذاری موضوع بسیار بااهمیتی بود اما الان ما چنین حسی نداریم که تغییری در جهت سرمایه‌گذاری رخ داده باشد. این مانند فردی است که سوءتغذیه دارد و به تدریج در حال ضعیف شدن است. ما در دهه 90 در شرایط سوءتغذیه بودیم که به تدریج ضعیف‌تر ‌شدیم و شرایط‌مان افت پیدا کرد. به این ترتیب بیشترین کاهش تاریخی در سرمایه‌گذاری در کشور ما در دهه 90 اتفاق افتاده است. حتی در مقایسه با زمان جنگ که تخریب‌های زیادی صورت می‌گرفت، کمتر بود. این از نظر کمیت سرمایه‌گذاری است. حال من می‌خواهم توجه شما را به کیفیت سرمایه‌گذاری هم جلب کنم به این معنا که وقتی می‌گوییم سرمایه‌گذاری دو نوع تقسیم‌بندی داریم یک بخش سرمایه‌گذاری در ساختمان و دیگری سرمایه‌گذاری در ماشین‌آلات. شما اگر کارخانه خودروسازی را در نظر بگیرید چند سوله و یک‌سری ساختمان دارد اما اصل موضوع خط تولیدی است که تبدیل به ماشین‌آلات آنجا می‌شود.

ترکیب ساختمان و ماشین‌آلات در اقتصاد و رشد اقتصادی چیز خیلی مهمی است که چقدر آن ماشین‌آلات و چقدر آن ساختمان است. مسکن هم جزو سرمایه‌گذاری در ساختمان محسوب می‌شود. بنابراین آن هم یک عامل مهم است. در کشورهای متوسط دنیا سهم ساختمان از کل موجودی سرمایه به طور متوسط حدود 22 درصد است، در اقتصاد ما این سهم بالای 45 درصد است؛ یعنی بخش مسکن در اقتصاد ایران به نسبت بخش‌های دیگر خیلی بزرگ است. در نظر بگیرید یکی از برج‌های منطقه یک تهران تقریبا با یک پتروشیمی در اندازه متوسط قابل مقایسه است. اما وقتی آن برج ساخته می‌شود درون آن می‌نشینند و دیگر اتفاقی نمی‌افتد اما پتروشیمی شروع به تولید می‌کند. بنابراین مسکن حرکت رو به جلو ندارد اما در بخش‌های دیگر پس از پایان ساخت‌وساز، افزایش تولید شروع می‌شود.
سرمایه‌گذاری‌های ما به نسبت ماشین‌آلات بیشتر در مسکن بوده است. به عبارتی دیگر همین سرمایه‌گذاری کم نیز در مسکن انجام شده است. پس تفکیک اول بین سرمایه‌گذاری بین ماشین‌آلات و ساخت‌وساز است و تفکیک بعدی هم این است که چقدر در کشاورزی، نفت ‌و گاز، صنعت، مستغلات و خدمات سرمایه‌گذاری شده است. اگر بخواهیم موجودی سرمایه را به لحاظ اثری که روی رشد دارد در نظر بگیریم، هسته اصلی آن نفت و گاز و صنعت است و پس از آن خدمات و مستغلات و کشاورزی مطرح می‌شود. محور اصلی که رشد درست می‌کند، نفت و گاز و صنعت است که بقیه را دنبال خودش می‌کشد. لوکوموتیو خدمات اینها هستند وگرنه که خدمات به تنهایی چیزی ندارد.
اتفاقی که در اقتصاد ما رخ داده این است. موجودی سرمایه نفت و گاز براساس آمارهای مرکز آمار از سال 88 و براساس آمارهای بانک مرکزی از سال 90 روند نزولی پیدا کرده یعنی بیش از یک دهه است که در مهم‌ترین بخش اقتصادی کشور،‌ استهلاک از سرمایه‌گذاری بیشتر است. به طوری که براساس آمار بانک مرکزی پایان 1399 نسبت به 90 موجودی سرمایه بخش نفت و گاز ما 17درصد کمتر از ابتدای آن بوده است. زمان جنگ هم همان 17 درصد کمتر بوده یعنی با بمباران‌ها و اتفاقاتی که رخ می‌داد شرایط یکسان است.

وقتی آمار مرکز آمار را نگاه می‌کردم، موجودی سرمایه نفت و گاز در سال 99 نسبت به سال 90، 30 درصد کاهش پیدا کرده در‌ حالی ‌که زمان جنگ حدود 16درصد کاهش پیدا کرده یعنی یا مساوی هستند یا اینکه حتی آمارهای متفاوتی وجود دارد که نسبت به زمان جنگ حتی خیلی بیشتر کاهش پیدا کرده است. در رابطه با صنعت هم همینطور پس از نفت و گاز صنعت با کاهش زیادی در سرمایه‌گذاری روبه‌رو است. این موضوع را یک مقدار بخش ساختمان و خدمات جبران کرده‌اند بنابراین ترکیب سرمایه‌گذاری روی کیفیت تاثیر می‌گذارد و کیفیت روی اینکه چقدر با سرمایه‌گذاری تولید کنید، اهمیت پیدا می‌کند.


بخش غیرمولد ما بزرگ است و بخش مولد اقتصاد که قاعدتا قبلا آن رشد را در اقتصاد ما ایجاد می‌کرده، ضعیف شده است. پس نتیجه می‌گیریم که در کشورهای دیگر تکنولوژی‌ای است که رشد اقتصادی را می‌سازد که ما آن را نداریم و ما همچنان محدود به سرمایه‌گذاری هستیم. در سرمایه‌گذاری هم قبلا یک ترکیبی از سرمایه‌گذاری بود که رشد ایجاد می‌‌کرد، الان ترکیب دیگری وجود دارد که سرمایه‌گذاری را ایجاد کرده است. الان باید خیلی بیشتر سرمایه‌گذاری کنید تا به همان تولید برسید. یعنی میزان سرمایه‌گذاری در اقتصاد ما حتی از کشاورزی خیلی کمتر در نفت و گاز بوده و این خیلی عجیب است. پس یکی از مسائل ما این است که کمیت سرمایه‌گذاری کاهش پیدا کرده و دیگری کاهش کیفیت سرمایه‌گذاری است.

در آینده چه اتفاقی می‌افتد؟
من از رفاه خانوار شروع کردم و به درآمد رسیدم و بعد به تولید و سرمایه‌گذاری. قلب اصلی مسائل ما به سرمایه‌گذاری برمی‌گردد و اینکه آیا این روند نامطلوبی که در سرمایه‌گذاری در اقتصاد ما در دهه‌ 90 شکل گرفته، قرار است در دهه آینده هم ادامه پیدا کند یا قرار است تغییر کند؟ سوال این است که اگر قرار باشد سرمایه‌گذاری نقش اصلی را در رفاه آینده مردم ما ایفا کند، کدام‌ یک از اینها برای تغییر این تصویر مهم‌تر و ساده‌تر هستند؟ پاسخ این دو سوال یکی نیست، ممکن است یکی که کمتر مهم است، ساده‌تر باشد و آن یکی که سخت‌تر است، اهمیت بیشتری داشته باشد بنابراین اینکه کدام را باید انتخاب کنیم، اهمیت بسیاری دارد.

هر سه لایه مصرف خانوار، تولید و سرمایه‌گذاری خیلی در رابطه با اینکه مردم در آینده چه چشم‌اندازی دارند، اهمیت دارد. بخش بزرگی از عملکرد مثبت اقتصاد ما در فاصله سال‌های 1392 و 1396 با همین چشم‌انداز مثبت شکل گرفت. اگر سال 93 از یک‌یک مردم حتی در روستا نظرسنجی می‌کردید و می‌گفتید آینده را چطور می‌دیدید یک نگاه تقریبا مشترکی در همه شکل گرفته بود که فکر می‌کردند اراده‌ای به هر ترتیب ایجاد شده تا تمام مسائل ما با دنیا حل شود و در نتیجه قرار است سرمایه‌گذاری زیاد و مشکلات‌مان حل شود. انتظارات آینده خیلی در آن فاصله به کمک آمد اما پس از آن از سال 97 و خروج ترامپ از برجام این انتظارات برعکس شد. هرچه مردم فکر کرده بودند که مثبت است ناگهان از 97 به بعد در یک منفی ضرب کردند. یکی از دانشجوها پایان‌نامه‌ای نوشت با این پرسش که سرمایه‌گذاری را از چه طریق می‌توان افزایش داد؟ نگاه کردیم و دیدیم تمام عواملی که قبلاً سرمایه‌گذاری را در کشور ما توضیح داده در فاصله 1392 تا 1396 اگر نگوییم بهتر بوده، بدتر هم نبوده است اما با آن شرایط باید خیلی بیشتر در کشور ما سرمایه‌گذاری می‌شد. بنابراین، این مساله تبدیل به پرسشی شد که به‌رغم اینکه آن زمان خیلی از محدودیت‌ها مانند قبل بوده و تغییر خاصی نداشته چرا اینقدر کم در اقتصاد سرمایه‌گذاری شده است؟ در این روند توضیح داده می‌شود که آن زمان دید مثبت کوتاه‌مدتی شکل گرفته بود اما کسی دید بلندمدت نداشت که واقعا قرار است همه ‌چیز حل شود. بعد دیدند که دعواها برقرار است. پس این یک عامل است و عامل دیگر این است که این تامین مالی که در اقتصاد ما نمی‌تواند برای سرمایه‌گذاری انجام شود از کجا می‌آید؟ از ناترازی نظام بانکی و صندوق‌های ما. اگر اینها بخواهند فراتر از تولید سرمایه‌گذاری را تامین مالی کنند باید سراغ بانک مرکزی بروند. وقتی سراغ بانک مرکزی می‌روند دیگر نقدینگی ما می‌خواهد بیشتر از 40 درصد رشد کند که الان این اتفاق افتاده است؟! 40 درصد رشد مانند تب 40 درجه است. رشد بالای نقدینگی در کنار تلاطم‌های سیاسی مانند این است که یک زلزله در حال رخ دادن است و هر روز ممکن است ببینید در جایی اتفاقی افتاده است.

من می‌خواهم این بحث را به دو مطلب اصلی برسانم؛ نتیجه می‌گیریم یکی از مباحث بخش سیاسی این موضوع است که مردم باید به کیفیتی از حکمرانی اعتماد کنند تا منابع‌شان را درگیر کنند. یعنی ریسک سیاستگذار را پایین ببینند تا حاضر شوند، منابع‌شان را درگیر کنند. وگرنه همچنان همان شرایط باقی می‌ماند. بنابراین کیفیتی از حکمرانی لازم است که تصمیم‌گیرنده و دولت بتواند به مردم نشان دهد که قابلیت‌هایی دارد. مثلا اگر تورم 50 درصد است بگوید من می‌توانم 10واحد درصد آن را پایین بیاورم تا نشان بدهم می‌توانم چنین کارهایی انجام دهم. بخش دیگر معادل اصلاح اقتصادی، نظام بانکی، صندوق‌های بازنشستگی، منابع آب، اقتصاد آب و انرژی است. در نتیجه مجموعه‌ای از اصلاحات اقتصادی و سیاسی برای بهبود شرایط کشور لازم است. اینها دو بال یک پرواز هستند. اگر اصلاح سیاسی انجام دهید و اصلاح اقتصادی انجام ندهید، مصداق همان بیماری هلندی است. اگر بدون گشایش‌های خارجی،‌ اصلاحات اقتصادی انجام دهید در این شرایط جامعه‌ای که سطح درآمدش 37 درصد کاهش پیدا کرده، ظرفیت پذیرش و تحمل این اصلاحات اقتصادی و مشکلات جدید را ندارد که شما بگویید این مشکلات را قبول کند تا پنج سال دیگر شرایط بهبود پیدا کند، این جامعه معترض می‌شود. زیرا بارها این حرف‌ها را شنیده است. چیزی که ما در آینده اقتصادمان به آن نیاز داریم این است که این دو بال با هم شروع به پرواز کنند. اقتصاد در هیچ ‌جای دنیا نمی‌تواند مستقل از سیاست کار کند. اقتصاد بسیار لطیف، حساس و زودرنج است و سیاست خشن است که باید راه را باز کند و جلو بیاید. یعنی دولت‌های ما با کسری کار کرده‌اند و این کسری الان خیلی بزرگ شده این نیز تبدیل به فشاری روی بانک مرکزی است و به تورمی تبدیل شده که به 50 درصد رسیده است، یعنی تورم 20 درصد ما یک شیفت به سمت بالا کرده و به 40 تا 50 درصد رسیده است. بنابراین اگر ما بخواهیم وارد مسیر مطمئن تامین رفاه برای خانوارها بشویم؛ اصلاح در ساختار بودجه، نظام مالی کشور، منابع طبیعی و بازار انرژی حداقل‌هایی است که لازم است انجام شوند و این قسمت، قسمتی است که می‌تواند مسیر را باز کند.

بنابراین می‌خواهم بگویم ممکن است تصمیم‌گیرنده‌ای که می‌بیند 10 سال تلخ به مردم گذشته و الان گشایشی اتفاق افتاده است، بگوید من می‌خواهم مقداری فضا را از نظر رفاهی برای مردم باز کنم و بگوید می‌خواستم 23، 24 میلیارد دلار کالای اساسی بیاورم که مشکل داشتم و الان مایحتاج مردم را مانند روغن، کره، علوفه و... را برسانم یا اینکه بگوید مردم الان به این نتیجه رسیده‌ام که مشکل کشور اینجاست بنابراین می‌خواهم سرمایه‌گذاری کنم. پذیرش مردم در این رابطه به نظرم مساله احزاب است. با فرض اینکه برجام پذیرفته شود 30، 40 میلیارد دلار منابع به کشور اضافه خواهد شد اما قرار است برای ما چه اتفاقی رخ دهد؟ اگر در اینجا سرمایه‌گذاری شود، معنایش این است که در رفاه کوتاه‌مدت مردم از منظر سیاستگذار تحول عمده‌ای اتفاق نمی‌افتد هرچند که به نظرم وقتی شرایط عمومی بهبود پیدا می‌کند خیلی خوب است اما خیلی مهم است که از بعد از این شرایط چه چشم‌اندازی برای مردم ترسیم شود. اگر دولت سراغ این مسائل نرود پس از یکی، دو سال همان وضع قبل حاکم می‌شود ضمن اینکه دو اتفاق تلخ را مانند آبان 98 و دی ‌96 را دیدیم. اگر کسی جرات کند بگوید که می‌خواهم اصلاح اقتصادی انجام بدهم،‌ مردم این دو مورد را مثال خواهند زد و این موضوع دوباره مشکل درست می‌کند بنابراین رسیدن به یک تفاهم در رابطه با اصلاحات سیاسی و اقتصادی به نظرم برای کشور ما مساله‌ای تاریخی است. زیرا اگر دهه 1400 تا 1410 مانند دهه 90 شود، مشخص نیست که چه اتفاقاتی برای کشورمان رخ خواهد داد. زیرا به نظر می‌رسد چند بحران پشت سر هم سر راه ما خوابیده است.

در نتیجه پر واضح است که حکمرانی در کشور ما از اینجا به بعد خیلی سخت خواهد بود. این اصلاحات سیاسی که می‌گویم فقط سیاست خارجی نیست، یک‌سری مولفه‌های داخلی هم دارد. ممکن است تصمیم‌گیرنده فکر کند که در حال حل آن است اما در ذهن مردم و کارآفرین تا اتفاق جدیدی رخ ندهد، وضعیت بهبود نمی‌یابد و مردم همچنان ناامید و نگران از آینده خواهند بود ضمن اینکه دولت هر یک از این اصلاحات را بخواهد انجام بدهد، زخمی به جامعه می‌زند. همین ابرچالش بازنشستگی را اگر بخواهید درست کند مگر کار ساده‌ای است؟ مگر این همه اتفاقاتی که در فرانسه و یونان رخ داد، تظاهرات فراتر از یک سال غیر از این بود؟ دولت آنجا هم می‌توانست بگوید من از بانک مرکزی می‌گیرم و پول بازنشستگی را می‌دهم. درحالی‌که ما به سادگی حقوق کامل بازنشستگی را از صندوق بازنشستگی به بودجه دولت آورده‌ایم. به هر کسی در دنیا این را بگویید واقعا تعجب می‌کند که چطور این اتفاق رخ داده است. شما باید حدود 150، 160هزار میلیارد تومان امسال بدهید که به زودی تامین اجتماعی هم به آن افزوده خواهد شد. این موضوع همینطور در حال بزرگ‌ شدن است. از طرف دیگر حدود  100هزار میلیارد تومان خرید گندم در بودجه دولت با حواشی‌اش در نظر گرفته شده و خرج می‌شود. بنابراین می‌خواهم بگویم این قسمت‌ها چه در تامین اصلاح نظام بانکی، صندوق‌های بازنشستگی، صندوق تامین اجتماعی، اقتصاد آب و انرژی همه اتفاقات دردناکی هستند که هر سیاستمداری بخواهد سراغ هر یک از اینها برود در مقابل جامعه قرار می‌گیرد. البته کشورهای دیگر نیز همین اصلاحات را انجام داده‌اند اما یک‌بار انجام دادند نه اینکه مانند ما از سال 68 تا الان مدام از اصلاحات اقتصادی حرف می‌زنیم و مشخص نیست که چه زمانی قرار است تمام شود. آنها یکی، دو بار انجام دادند و یک بار دیدند اشتباه کردند، کار بهتری انجام دادند. اصلاحات اقتصادی که در کشورهای اروپای شرقی انجام شد با چه چیزی فشارهایش تعدیل شد؟ منابعی از بیرون آمد و به اینجا کمک کرد.

در مورد ما هم وقتی سال 68، 69 و 70 یک‌سری اصلاحات اقتصادی در اقتصادمان صورت گرفت هرچند که تا آن موقع ذهنیت تصمیم‌گیرندگان ما نسبت به این موضوع با ذهنیت ما خیلی فرق داشت و خودمان با هم خیلی زاویه داشتیم اما آن موقع اصلاحات اقتصادی بدون گشایش‌های بین‌المللی بود و ما چیزی نداشتیم. بنابراین آن زمان سال 69 و 70 شد که ما یک‌سری تعهدات بین‌المللی ایجاد شد؛ تعهدات کوتاه‌مدت بسیار گران‌قیمت عملا همان‌ها سال 73 تبدیل به بحران بدهی‌های خارجی شد. یعنی آن موقع هم به احتمال زیاد مرحوم هاشمی‌رفسنجانی فکر کرد که باید این فشارها را با یک چیزی تعدیل کند که آن فشارها تبدیل منابعی شد که از اینجا آمد اما چون این اصلاحات درست انجام نشد آن منابع نتوانست برگردد و به فاصله کوتاهی تبدیل به بحران ارزی سال 73 و تورم سال 74 منجر شد که سبب تغییر داستان به صورت کلی شد.

خلاصه صحبت من این است انباشت بزرگی از اصلاحات اقتصادی و اشتباهاتی که مکرر داشته‌ایم و هیچ جمع‌بندی رسمی از آن وجود ندارد که اشتباه ما از یکسان‌سازی نرخ ارز سال 72 چه بوده که ناموفق بوده است، اشتباه ما در اصلاحات متعددی که در بازار انرژی انجام دادیم و هنوز هم می‌گوییم مورد نیاز است چه بوده است؟ یعنی خیلی از این کارها در کشور افتاده و عملا ناموفق بوده است، حال دوباره می‌خواهیم بگوییم یک‌سری اصلاحات اقتصادی می‌خواهد انجام شود که می‌گوید شما چیزی مشخص بگویید که قرار نیست دوباره مسائل قبلی تکرار شود. پس مجموعه‌ای از اصلاحات سخت و انباشته شده در مقیاس‌های بزرگ داریم و یک‌سری هم باید راه‌بازکن‌هایی باشد که مسیر بیرون را هموار کند که بتواند اصلاحات انجام شود. سیاستمداران ما علاقه‌ای به اصلاحات اقتصادی عمیق و درست ندارند چون کسی هم پشت آنها نمی‌ایستد واقعیت این است برای اصلاحات اقتصادی کسی که پا وسط می‌گذارد تنهاست اما مادامی که اینها انجام نشود ما مدام بحران پشت بحران داریم و مشخص نیست که عواقب این تکرار بحران‌‌ها چه خواهد بود و بعید است همچنان آن شرایط قبلی بتواند به همان صورت ادامه پیدا کند.