گفت‌وگو با رضا کیانیان درباره این روزهای کشور و نمایش پدر که روی صحنه است

شاید با حال و هوای این روزها، اجرای تئاتر کمی عجیب به نظر برسد و عده‌ای تصور کنند که هنرمندان در این شرایط باید از اجرای نمایش‌ها دست بکشند. اما گروه‌های تئاتری هر شب در حال اجرای نمایش‌های خود هستند و بازیگرانی مانند رضا کیانیان هم یکی از کسانی است که اصرار دارد در این وضعیت  باید اجرا کرد و باید تئاتر را جدی گرفت. چراکه هنر نمایش، گفت‌‌‌وگو کردن را به ما می‌آموزد و به ما یاد می‌دهد تحمل مخالف را داشت باشیم. نمایش «پدر» نوشته فلوریان زلر این روزها بر صحنه است و رضا کیانیان که در نقش اصلی این نمایش بازی می‌کند، در این مصاحبه با اشاره به شرایط موجود کشور و حواشی‌ای که پی گشت ارشاد به وجود آمده، از صحبت و تعامل با مدیرانی که اهل مذاکره هستند سخن به میان آورد.

کیانیان تاکید کرد که با گفت‌وگو بسیاری از مشکلات را می‌توان حل کرد. از اپوزیسیون‌هایی گفت که راهی جز جنجال و هیاهو نمی‌شناسند زیرا خودشان اهل مذاکره و گفت‌وگو نیستند. از تاثیرگذاری تئاتر و سینما گفت و تاکید کرد که اینها منبر‌های زندگی مدرن هستند اما بسیاری از مدیران از این اثرگذاری بی‌خبرند و این مدیوم‌ها را نمی‌شناسند و نمی‌دانند تئاتر و سینما می‌تواند تماشاگر را آموزش دهد و هدایت کند. به گفته کیانیان می‌توان با تعامل، بعضی از این مدیران ناآگاه را هم به راه‌آورد و قانع کرد که از نویسندگان و آثارشان نترسند و به آنها اجازه بروز و ظهور داد. کاری که در اجرای «پدر» هم انجام داد و توانست این اثر زلر را با کارگردانی آروند دشت‌آرای به صحنه بیاورد و در نقش اصلی آن بازی کند. نقشی که یکی از پرچالش‌ترین نقش‌ها برای یک بازیگر است و بسیاری آرزوی بازی در آن را دارند.

اجرای تئاتر در این روزها و با این شرایط اجتماعی کار دشواری نیست؟

این سوال شما مرا به یاد خاطراتی از دوران انقلاب انداخت. در شروع انقلاب من و چند تا از دوستانم تئاتر خیابانی کار می‌کردیم. سوژه‌های انقلابی و ضدسرمایه‌داری (می‌خندد) را در شهرها و روستاها ،پیاده‌روها، خیابان‌ها،‌ کارخانه‌ها،‌ در میان گردهمایی‌های گروه‌ها و جریان‌ها. ما از اواخر سال ۵۶ تا ۵۹ این اجراها را داشتیم، تا آنکه دیگر اجازه پیدا نکردیم. آن موقع خیلی‌ها به ما می‌گفتند «در شرایطی» که مردم تظاهرات می‌کنند، شما چرا تئاتر اجرا می‌کنید؟ ما می‌‌گفتیم برای اینکه تئاتر فرهنگ‌ساز است. تئاتر چیز‌هایی را به انسان و روح او می‌آموزد که در هیچ جای دیگر نمی‌توان آنها را آموزش داد. تئاتر به ما یاد می‌‌دهد که با هم «گفت‌وگو» کنیم و به ما می‌آموزد که حرف طرف مقابل را بشنویم. آدم‌ها وقتی در جو انقلابی قرار می‌گیرند، فقط حرف خودشان را می‌زنند و حرف طرف مقابل را گوش نمی‌دهند. خاطره‌ای یادم هست که من و سیروس شاملو در همان سال‌‌ها در خیابان انقلاب به سمت دانشگاه تهران می‌رفتیم. جلو در دانشگاه یک گروه کمونیستی و یک گروه  مذهبی شعار می‌دادند و به طرف هم می‌آمدند. ما مطمئن بودیم که بین آنها درگیری می‌شود. به هم نگاه کردیم و گفتیم برویم؟ هر دو راضی بودیم.

من به سمت نیروهای مذهبی رفتم و سیروس  به گروه چپی‌ها رفت. ما در این گروه‌ها چنان شعارهای رادیکالی می‌دادیم که پدر جدشان هم نمی‌توانست از این شعارها بدهد. کم‌کم من و سیروس تبدیل به سردسته این دو گروه شدیم و تا جایی که نزدیک بود گلویمان،‌ پاره شود، شعار دادیم و بعد شروع کردیم به فحش دادن به یکدیگر. وقتی به هم نزدیک شدیم، آنها به ما می‌گفتند،‌ شما منطق ندارید و ما هم به آنها می‌گفتیم شما منطق حالی‌تان نمی‌شود. اگر منطق داشتید که فلان‌کار و فلان کار را نمی‌کردید. اگر منطق دارید باید گفت‌‌وگو کنیم. خلاصه در همان پیاده‌رو نشستیم  و شروع به حرف زدن کردیم و بعد هر دو گروه به این نتیجه رسیدیم که برای یک هدف انقلاب می‌کنیم و دعوا نشد. یا اینکه ما برای اجرای تئاتر دوره‌گرد با لنج به جزیره قشم می‌رفتیم. دو خانواده در این لنج بودند که با هم اختلاف داشتند چون پسر یکی از خانواده‌ها دختر آن یکی را می‌خواسته اما آنها دختر را به این دلیل که پسر شغلی ندارد به او نمی‌دادند. من به بچه‌ها گفتم من می‌روم روی دماغه لنج تا خودم را  به دریا پرت کنم،‌ شما بیایید و مانع  بشوید. من رفتم روی دماغه و شروع به داد و فریاد کردم که می‌خواهم خود را بکشم. تا ناخدا و بچه‌های گروه و آن خانواده‌ها به سمت من آمدند و نگذاشتند که خودم را بکشم. خانواده عروس از من پرسیدند آخه چرا می‌خواهی این کار را انجام دهی؟ گفتم چون دختری را می‌خواهم و خانواده‌اش به این دلیل که من کار و شغل ندارم، او را به من نمی‌دهند. خب من جوانم بالاخره کار پیدا می‌کنم. آنها هم با من همراه شدند و همان حرف‌هایی را که من می‌خواستم به آنها بزنم را آنها به من زدند.

وقتی وارد قشم شدیم،‌ این دو خانواده قرار عقد و عروسی را هم گذاشتند و ما را هم دعوت کردند. اتفاقا ما راجع به همین موضوع نمایش‌نامه‌‌ای اجرا کردیم و آنها هم آمدند و اجرای ما را در جزیره دیدند. می‌خواهم بگویم، تئاتر یک جادو و شعبده بزرگ است و مردم را به عقلانیت دعوت می‌کند. تظاهرات در هر شرایطی یک معنا می‌دهد اما تئاتر در همین شرایط می‌تواند قدرتمند باشد چون به جان و دل انسان‌ها نفوذ می‌کند. دیشب که بعد از  اجرا از تئاتر شهر بیرون آمدم چند نفر دوباره به من گفتند ما داریم تظاهرات می‌‌کنیم،‌ آن وقت شما تئاتر اجرا می‌کنید. من هم در پاسخ گفتم به هر حال هرکسی کاری را که از دستش برمی‌آید، انجام می‌دهد. دیشب یک گروه با مینی‌بوس از قزوین آمده بودند به تماشای نمایش ما و بیرون از تئاتر شهر منتظر بودند تا با من عکس بگیرند با همه آنها عکس گرفتم و صحبت کردم. خب این همدلی را تئاتر می‌تواند ایجاد کند. مدیران و مردم را به تفکر دعوت می‌کنم. آن جماعتی که تئاتر ما را می‌بینند، پست من را هم می‌خوانند. من تلاش می‌کنم،‌ جامعه را از دو قطبی‌ بودن خارج کنم. در حال حاضر جریان‌های راست داخل کشور و جریان‌های برانداز خارج از کشور تلاش می‌کنند،‌ کشور را دو قطبی کنند. وضعیت دو‌قطبی باعث جنگ و درگیری میان مردم و از بین رفتن سرمایه‌های کشور می‌شود. اگر همان روز اول فرماندهی گشت استعفا می‌کرد و همان روز رئیس‌جمهور به خانواده مهسا زنگ می‌زد، بسیاری از این اتفاقات رخ نمی‌داد. هزینه این اختلافات و درگیری‌ها زیاد است چون فقط بر پایه‌ی احساسات است. اما تئاتر است که عقل و تفکر می‌آفریند. مردم و مدیران را به عقلانیت دعوت می‌کند.‌

شما ببینید در این سال‌‌ها هزینه گشت ارشاد چقدر بوده است؟ میلیارد‌ها میلیارد تومان خرج آن شده است. حالا حساب کنید با این کار چند نفر با حجاب و چند نفر بی‌حجاب شدند. یک حساب سرانگشتی ساده است. بعد از این همه شلوغی مسئول ستاد امر به معروف می‌گوید بهتر است خشونت به خرج ندهیم. خب حتما باید چنین اتفاقی رخ دهد تا به این نتیجه برسید؟ همه این مسائل را می‌توان با گفت‌وگو حل کرد. نه امروز، بلکه از اول. وقتی می‌خواهند گشت ارشاد را راه بیندازند. احمدی‌نژاد که مردم را خس و خاشاک خواند، چه گفت‌وگویی باقی می‌ماند؟ اگر مسئولان و اعضای کمیسیون فرهنگی مجلس تئاتر ببینند، می‌فهمند که تئاتر می‌تواند بیشتر از مداحی و منبر که تمام عمر پای آن نشستند،‌ تاثیرگذارتر باشد. ولی متاسفانه بسیاری از نمایندگان مجلس در تمام عمر نه تئاتر دیدند و  نه سینما رفتند و نه یک کنسرت. عده‌ای‌شان حتی رستوران هم نرفتند. ولی برای فرهنگ و هنر مملکت تصمیم می‌گیرند.

اولین مواجهه شما با این متن، فیلم و کاراکتر چه‌طور اتفاق افتاد؟

من ابتدا فیلم را دیدم بعد نمایشنامه را خواندم، البته بار اول که فیلم را دیدم کامل نفهمیدم چون زیرنویس بسیار بدی داشت، اما دفعه دوم که دیدم، از آن سر درآوردم و بعدها که دوبله شد، دوباره دیدم. بعدها نمایشنامه‌اش را خواندم و آروند هم از من دعوت کرد که این نقش را بازی کنم.

نمایشنامه را قبل از پیشنهاد اجرا خواندید؟

نه چون فیلم را دیده بودم، نمایشنامه را هم بعدش خواندم، یک ترجمه هم بیشتر در ایران نیست، بعدها یک ترجمه دیگر از آن خواندم که متوجه شدم بهتر است. در گروه نمایش ما دو نفر فرانسه‌زبان هستند، لیلی و ماری هر دو فرانسوی را به عنوان زبان مادری می‌دانند که به ما خیلی کمک ‌کرد، وقتی ترجمه دوم را پیدا کردیم، هر دوی اینها گفتند این ترجمه بهتر است.

وقتی نمایشنامه را خواندید،‌ تصورتان این بود که پدر نقش جذاب و مهمی برای یک بازیگر است؟

می‌دانید که من اهل چالش هستم و وقتی فیلمی را می‌بینم، تصور می‌کنم که اگر تئاتر آن را بازی کنم، چه اتفاقی خواهد افتاد. این نقش واقعا خوب نوشته شده است. قاعدتا تئاتر یک مدیوم است و سینما مدیومی دیگر. پس اجرای آنها و تاثیرشان هم با هم متفاوت خواهد بود. این فیلم به زبان انگلیسی است که در لوکیشن واقعی خودش اجرا می‌شود، اما در اینجا قرار است یک ترجمه، در کشوری دیگر اجرا شود و می‌بینید که اینها با هم خیلی فرق دارد؛ تماشاگری که اهل فیلم دیدن و کتاب خواندن باشد و به دیدن این نمایش بیاید، متوجه این تفاوت‌ها خواهد شد. اگر یک نفر می‌خواهد نمایش را نقد کند، خوب است که به این نکات فکر کند. بعضی‌ها فقط می‌نویسند که من از بازی فلانی خوشم آمد یا نیامد. من از این طراحی خوشم آمد یا نیامد، اما یک نفر نمی‌گوید چرا. در صورتی‌ که همه از منتقد انتظار دارند، به زبان فنی بگوید چرا.

آیا در بازی آنتونی هاپکینز نکاتی بود که آنها را مدنظر قرار بدهید؟
نه واقعا.

‌یعنی به نظرتان جذاب نیامد؟

جذاب است اما او یک مرد انگلیسی است که این نقش را بازی می‌کند، فیلمش هم انگلیسی‌زبان است. خودش آنجا زندگی می‌کند و نمایشنامه برای او نیاز به ترجمه ندارد، خب بازی او برای من که ایرانی هستم و ترجمه این متن را برای تماشاگر ایرانی و کارگردانی و طراحی صحنه انتزاعی کار می‌کنم، متفاوت است. همه ‌چیز فرق می‌کند. یعنی اگر خود هاپکینز هم جای من باشد، برایش فرق می‌کند. به نظرم اشتباه است ‌که آدم بخواهد چیزهایی را از دو مدیوم متفاوت مقایسه کند. در ضمن هر کسی خلاقیت خودش را دارد، او خیلی خوب است و دمش گرم، من هم به نظر خودم خوبم (می‌خندد).

شما به عنوان بازیگر این نقش، چه چیزهایی را به آن اضافه کردید و از فرهنگ خودمان به آن افزودید که متفاوت شود؟

چه بخواهیم و چه نخواهیم چون هم کارگردان ایرانی است و هم من، هم بقیه بازیگران و هم آهنگ‌ساز ایرانی است، این اتفاق رخ می‌دهد. ما یک متن داریم که سعی کردیم به آن وفادار بمانیم. چالشی که برای خودم وجود دارد، این است که این آدم در چند دنیا زندگی می‌کند و مدام دنیاهایش در حال تغییر است و در آنها عمیق‌تر می‌شود، آیا من می‌توانم چنین دنیایی را به تماشاگر منتقل کنم؟ اینجا فقط صحبت از دیالوگ نیست، مساله این است که من به عنوان بازیگر، آروند به عنوان کارگردان و طراح و علی به عنوان آهنگساز بتوانیم این دنیا را خلق کنیم، اگر توانسته باشیم، چنین کاری انجام دهیم، تماشاگر متوجه می‌شود. ما هیچ کوششی نکردیم که این متن را ایرانی کنیم و من بیشتر تاکیدم روی این ماجراست که یک آدم در آن واحد دنیاهایی را با هم تجربه می‌کند، این دنیاها با هم ترکیب می‌شوند و  شگفتی به وجود می‌آورد و اینکه چگونه این شگفتی را به تماشاگر منتقل کنیم به شگردهای بازیگری برمی‌گردد.

شما تجربه بازی در چنین نقشی را قبلا هم داشتید، اما نسبت به فیلم «کفش‌هایم‌ کو»بازی‌تان متعادل‌تر است و به نظر می‌رسد پاستوریزه‌تر شده است. می‌خواهم ببینم آیا این دو نقش برای خودتان تفاوتی داشت؟

کار آقای پوراحمد با این کار اصلا قابل مقایسه نیست و دو مقوله مجزا هستند. سینما و تئاتر و باز هم قابل مقایسه نیست. متن ایرانی و متن خارجی. آقای پوراحمد یک آلزایمری را آنطور نشان داد که دوست داشت نمایش دهد. روی نکاتی از آن تاکید داشت که آن نکات مورد علاقه ایشان بود. این نمایشنامه روایت دیگری دارد و روی چیزهای دیگر تاکید می‌کند. کار آقای پوراحمد به قول خودش، بیشتر آلزایمر را نشان می‌داد و می‌خواست بگوید آلزایمر چیست. من به‌ ایشان می‌گفتم، شما می‌خواهید یک فیلم راجع به آلزایمر بسازید یا فیلمی راجع به عشقی بسازید که بستر آن آلزایمر است؟ ‌گفت می‌خواهم راجع به آلزایمر بسازم. اما این نمایشنامه راجع به آلزایمر نیست. بلکه آلزایمر دست‌مایه‌ای است برای نویسنده که چند دنیا را با هم ترکیب کند و از جانب کسی که دنیاها را با هم قاطی می‌کند، این‌چنین آدمی در زندگی‌اش اضطراب زیادی دارد و بازیگر باید بتواند این اضطراب را به تماشاگر منتقل کند. در واقع ما بیشتر به متن وفادار بودیم تا بخواهیم آن را ایرانیزه کنیم.

آروند دشت‌آرای هم همین عقیده را داشت و تصور می‌کرد باید تداخل این دنیاها را به تماشاگر نشان بدهد؟

اصلا نمایشنامه به همین شکل است. از همان ابتدا که فیلم- نمایش پدر دیده شد، منتقدان نوشته بودند که «پدر»فیلمی است از نگاه یک آلزایمری، در صورتی که یک‌سری از صحنه‌هاست که آن فرد آلزایمری روی صحنه حضور ندارد، مثل صحنه‌ای که دختر و همسرش با هم صحبت می‌کنند، پدر کجاست؟ پس همه‌اش نمی‌تواند از نگاه او باشد، فیلم واقعیت و تخیل را با هم قاطی کرده است. یکی از مترجمان ایرانی که در آمریکا زندگی می‌کند وقتی این متن تازه منتشر شده بود، گفت آن را خواندم و تا نصفه‌هایش رفتم اما خسته شدم، چون نمی‌فهمیدم، می‌گفت نمایشنامه را فراموش کردم و وقتی فیلم را دیدم متوجه شدم که چه قصه عجیبی دارد. بعضی‌ها به من می‌گویند این نمایش سخت است، می‌گویم بله چون روایت خطی ندارد و پیچ‌درپیچ است، اما به همان تماشاگر می‌گویم چرا از سالن بیرون نرفتی؟ می‌گوید، می‌خواستم ببینم آخرش چه خواهد شد. این نشان می‌دهد که روایت کششی دارد که هم برای تماشاگر تماشایش سخت است و هم می‌خواهد ببیند در پایان چه خواهد شد. این برای ما موفقیت است، چون توانسته‌ایم تماشاگر را روی صندلی بنشانیم.

کارگردان از شما نکته خاصی در اجرای این نقش نمی‌خواست؟

یکی از چیزهایی که من در کار آروند خوشم می‌آید، این است که بازیگر را رها می‌کند تا تعداد زیادی ایده بیاورد. بعضی از این ایده‌ها را می‌پسندد و بعضی‌ها را رد می‌کند. تا اینکه کارگردان ایده‌ای را انتخاب‌ کند. من آدم بداهه‌پردازی هستم که در لحظه ممکن است چند ایده به ذهنم بیاید، او یک‌سری ایده‌ها را دوست دارد و یک‌سری را دوست ندارد. از آن شبی هم که شما تئاتر را دیدید، اجرا تغییر کرده است، اما الان آن تغییر کامل شده است. نمایش روی صحنه به قدری در هم پیچیده می‌شود که هیچ فاصله‌ای بین صحنه‌ها وجود ندارد. یعنی وقتی بازیگر در این صحنه حرف می‌زند، صحنه بعدی شروع شده است. این از آن مواردی بود، که قرار بود در دکور آن را چند روزی تمرین کنیم، اما کسی که دکور ما را ساخت به جای 2 روز 7 روزه آن را نصب کرد! همین باعث شد که 4 روز تمرین از ما گرفته شود و ما فرصت کافی برای تمرین در دکور نداشتیم.

مدتی بود که روی اجرای برخی از نمایشنامه‌ها سخت‌گیری وجود داشت، من شنیدم شما یکی از کسانی بودید که باعث شدید این سخت‌گیری‌ها برای نمایشنامه‌های زلر برداشته شود.
بله.

چه کار کردید؟

من همیشه اهل گفت‌وگو هستم و اصلا نسبت به کسی جبهه ندارم. وقتی فهمیدم که این نمایش زلر توقیف است، مستقیم رفتم پیش آقای سالاری، معاون هنری وزیر ارشاد. ایشان تازه هم منتصب شده بود؛ دیدم که این آقا را می‌شناسم، استاد دانشگاه هستند، نمایش درس می‌دهند و از نمایشنامه‌نویسان معاصر تعداد زیادی را می‌شناسند که روسای پیشین حتی نمی‌توانستند نام آنها را تلفظ کنند. خب خیلی جالب است. گفتم من می‌خواهم از شما سوال کنم که چرا «زلر» توقیف است؟ پرسیدند مگر توقیف است؟ گفتم اینطور می‌گویند، آقای سالاری گفت من سر 48 ساعت به شما پاسخ می‌دهم و بعد خبر دادند که مشکلی ندارد و می‌توانید اجرا کنید. اما گروه‌های سیاسی دیگری که همیشه هم دلواپس و هم فعال هستند، شروع به اعتراض به آقایان سالاری، نظری و طاهری کردند که چرا فلوریدن زلر را آزاد کردید، طبق معمول چند نمایش او را توقیف کردند و گفتند بقیه را می‌توانید، اجرا کنید. اینها همه بازی قدرت است. اما به هر حال دم آقای سالاری گرم که خیلی راحت این کار را کرد. بعد هم ایشان گفت که در تئاتر شهر اجرا کنید. ما هم گفتیم آقای سالاری برای ما خیلی خوب است اما آنجا خرج دارد.

درباره اینکه تئاتر مستر و مرجع چیست و باید در کشور وجود داشته باشد صحبت کردیم که از زمان احمدی‌نژاد چه اتفاقاتی در تئاتر افتاد. گفتم،‌ آنقدر جلوی تئاترها را گرفتند تا همه تبدیل به تئاترهای کوچک و کم‌خرج شد و در یک سالن باید در یک شب سه اجرا روی صحنه بروند. درنتیجه باید از دکور، لباس، میزانسن و... چشم‌پوشی کرد. ما در سال 1800 نفر فارغ‌التحصیل تئاتر داریم، چیزی که احمقانه است. این 1800 نفر نباید بفهمند که تئاتر مستر چیست؟ دانشگاه‌ها و آموزشگاه‌ها و... باید دانشجوهایشان را به همراه استادشان به اینجا بیاورند، نمایش را ببینند و ما را دعوت کنند در کلاس‌هایشان به همراه خودشان آن را تحلیل کنیم. اما این کار را هم نمی‌کنند. دوستان آقای احمدی‌نژاد که تئاتر و سینما را به آتش کشیدند، هیچ با آنها حرفی ندارم. اما اساتید دانشگاه چرا این کار را نمی‌کنند؟ ما مدام از مسئولان انتظار داریم، اساتید دانشگاه شما خودتان هم جزو مسئولان هستید، چرا این کار را نمی‌کنید؟ اینها را قبلا هم گفتم، وقتی نمایندگان مجلس می‌خواهند برای ما بودجه تعریف کنند، اصلا نمی‌دانند که تئاتر به چه معناست، فکر می‌کنند تبلیغ یعنی مداحی یا کلاس‌های قرآن یا موسسات قرآنی، بله موسسات قرآنی و مداحی تبلیغ است، اما تئاتر مهم‌ترین تبلیغ مدایح انسانی و شرافت است. آن نماینده چون در عمرش تئاتر و سینما نرفته، چه می‌فهمد که تئاتر به چه معناست. معاون هنری وزیر ارشاد باید در مجلس صحبت کند که تئاتر به چه معناست. به نظر من تئاتر و سینما منبر معاصر هستند، منبر قدیم و سنتی منبری بود که پله می‌خورد و از آن بالا می‌رفتند. اما حالا ساختمان مسجد یعنی ساختمان تئاتر و ساختمان تئاتر یعنی ساختمان مسجد، ساختمان سینما یعنی ساختمان مسجد. اینها را چه کسی باید به آن نماینده حالی کند؟ وظیفه‌ی آقای سالاری است.

طبق نظر شما بسیاری از مشکلات با گفت‌وگو و تعامل حل می‌شود؟ فکر می‌کنید تمام مدیران ما با گفت‌وگو قانع می‌شوند؟

نه.مدیری که بفهمد می‌تواند این مشکلات را حل کند. من از همان اوایلی که به سینما آمدم پیش مدیران می‌رفتم و برایشان می‌گفتم که سینما چیست. فقط مهندس بهشتی و تعداد اندکی بودند که می‌دانستند و بقیه نمی‌دانستند. در تئاتر برای طرف توضیح می‌دادم که تئاتر این است و این کارکردها را دارد. اما اتفاقی که ‌می‌افتاد، این بود که تا آن مدیر به دنده دو می‌رسید، تغییر می‌کرد ولی اکثرا مدیر بعدی می‌خواست چرخ را از نو اختراع کند. من همچنان معتقدم که با بسیاری از مسئولان و مدیران می‌توان، گفت‌وگو کرد. کسانی که نمی‌خواهند کاری انجام دهند که هیچ همه هم آنها را می‌شناسیم، اما در بین این مسئولان کسانی هستند که می‌خواهند کاری بکنند، با آنها می‌شود حرف زد.

گاهی اوقات برای خودشان هم بهتر است که کاری بکنند.

برخی مدیران ما عده‌ای هستند که می‌خواهند فضای دو قطبی را تقویت کنند و جایی برای گفت‌وگو باقی نمی‌گذارند. اپوزیسیون خارج از ایران هم خیلی علاقه‌مند به این دو قطبی کردن است که بگوید یا آن یا ما، من این وسط چه کاره هستم؟  نه آنها من را قبول دارند و نه اینها، با این حال حاضرم با هر دو طرف گفت‌وگو کنم. چون فضای دو قطبی فضای دیکتاتوری است. هم اکثریت اپوزیسیون خارج نشین دیکتاتور هستند و هم مدیرانی که جلوی گفت‌وگو را می‌گیرند مثل بیشتر مدیران تلویزیون. در اینستاگرام برای یکی از آقایانی که بدوبیراه می‌نوشت، نوشتم شما کجا زندگی می‌کنید؟ معلوم شد که خارج زندگی می‌کند، گفتم حاضر هستید با هم حرف بزنیم؟ گفت بله. من یک‌سری سوال کردم و دیدم پاسخ‌های دیگری می‌دهد، گفت من به نمایندگی از مردم ایران این را به شما می‌گویم، پرسیدم چه کسی شما را نماینده مردم ایران کرده است؟ گفت ذهن آگاه، نماینده مردم خودش است. گفتم اگر این‌طور باشد کیم‌ایل سونگ، صدام، هیتلر و استالین همه ذهن خود را ذهن آگاه و نماینده مردم خودشان‌ می‌دانستند و پدر مردم خودشان را در ‌آوردند، تو حاضری بگویی اگر به حکومت برسی کسی که مخالف خودت هست را به زندان نمی‌اندازی؟ اینجا همه‌شان گیر می‌کنند!   او هم دوست دارد، فضا دو قطبی شود. ما این وسط هستیم که می‌خواهیم این حالت دو قطبی را از بین ببریم، فضای آزادی را به وجود بیاوریم که در آن میلیون‌ها قطب وجود دارد یا به بیان بهتر به تعداد آدم‌ها قطب وجود دارد. در نتیجه به ما برچسب می‌زنند. که وسط بازی هستیم. یعنی با هیچ کدام از دو قطب نیستیم. به هر حال گفت‌وگو و تعادل در سر یک عده مانند همین آقای اپوزیسیون نمی‌رود، مانند همین فرد هم در ایران زیاد هستند که کپی همدیگر هستند، گفت‌وگو و تعامل را نمی‌فهمند. در نتیجه من سعی می‌کنم با هر دو طرف حرف بزنم.

وضعیت تئاتر به‌گونه‌ای است که همه می‌گویند فعلا شرایطش بهتر از سینماست، با این مدیریت فعلی، سرمایه، بودجه و... شما به عنوان بازیگر چشم‌انداز خوبی در آن می‌بینید؟

من هیچ ‌وقت آینده‌نگری نمی‌کنم چون مشخص نیست ‌چه‌طور خواهد شد. به خصوص در ایران چون یک نقشه راه واحد وجود ندارد، حتی دولتمردان ما هم هر روز از کار خودشان غافلگیر می‌شوند، ما کشور سورپرایز هستیم. کسانی که مسئول تئاتر شدند چون خودشان تئاتری هستند باید کمک کنند که تئاتر، بازیگران و کارگردانان مرجع جان بگیرند. تئاتر شهر و سالن اصلی را فقط باید برای کارگردان‌های مرجع بگذارند که دانشجویان و مردم ایران بدانند که تئاتر چیست. امیدوارم این اتفاق رخ دهد، اما اگر این کار را نکنند، تئاتر در حد همین تماشاخانه‌های خصوصی خواهد بود که باید سه اجرا با هم بروند، نمایش‌های کوچک دو، سه نفره و دکور کم و مسائلی از این دست. پس شکسپیر و ایبسن را چه‌طور باید در این مملکت اجرا کرد یا نمایشنامه‌های جدید را چه‌طور می‌توان اجرا کرد؟ این قسمت کار روی دوش دولت است و نمی‌توانند از زیر آن در بروند. اگر چنین کاری بکنند ما می‌دانیم که متاسفانه وظیفه خودش را انجام نداده است.

‌پرسش آخرم این‌ است که شکافِ روزافزونِ مردم از میراث ادبی خود را قبول دارید یا در آن اغراق می‌شود؟ شما در مجموعه‌ تاریخ و ادبیات، هدف خود را آشنایی نوجوانان و دانشجویان با میراث ادبی و تاریخی می‌دانید. آیا برنامه‌های همایش، مصاحبه و... پاسخ‌گوی این نیاز و شکافِ به‌ وجود آمده، است؟

مردم اگر به‌چیزی احساس نیاز کنند ازکنارش نمی‌گذرند. اگر این تصور وجود دارد که میان مردم و میراث ادبی زبان فارسی شکاف افتاده و مردم دیگر نمی‌توانند با این میراث ارتباط برقرار کنند، لابد مثل یک لباس کهنه شده که نمی‌توانند از آن استفاده کنند و به ‌دردشان نمی‌خورد پس کنارش می‌گذارند. من البته نمی‌پذیرم که مردم قهر کرده باشند با میراث ادبی خود. اصولا مگر ما در یک جامعه باید انتظار داشته باشیم که همه حافظ‌خوان باشند یا مثلا سعدی و فردوسی را خوب بشناسند؟ در جوامع دیگر هم این‌طور نیست. کافی ا‌ست که شما همین حالا مراجعه کنید به ‌یک آدم انگلیسی‌زبان عادی که در لندن زندگی می‌کند و مثلا کارمند بانک است و از او بپرسید که چند قطعه از شکسپیر حفظ است. اگر هم آن‌ها ارتباطی دارند برای این‌ است که دائماً این آثار به ‌زبان روز بازآفرینی می‌شوند. دیگر کسی شکسپیر را با آن زبان اصلی انگلیسی قرن پانزدهم و شانزدهم که متوجه نمی‌شود. این‌ها دائماً دارند به ‌شکل‌های مختلف سینما و تئاتر و روایت‌ها و تفاسیر جدید بازآفرینی می‌شوند و ب ه‌این ‌ترتیب ممکن ا‌ست که آن کارمند خیلی با زبان شعر شکسپیر از نزدیک آشنا نباشد ولی شکسپیر در زندگیِ اجتماعیِ امروزِ او یا ایرلند یا آن جزیره حضور دارد. در ایران هم همین‌طور است. ممکن‌ است که یک کارمند بانک در تهران چند بیت از سعدی حفظ نباشد یا هیچ‌وقت «گلستان» و «بوستان» نخوانده باشد یا نداند که «آن‌چه نپاید دلبستگی را نشاید» از سعدی ا‌ست ولی این را به‌کار می‌برد و برایش زنده است و ما با سنتِ ادبیِ خودمان قطع ارتباط نکرده‌ایم. در مورد مجموعه‌ تاریخ ادبیات که چندتایش منتشر شده است، من آن‌جا نگفته‌ام برای آشنایی نوجوانان و دانشجویان با میراث ادبی ا‌ست! ولی یکی از هدف‌ها همین است. من خواسته‌ام تا خوانشِ خودم را از تاریخ و ادبیات ایران به ‌دست بدهم، چون خوانش‌های قبلی که به‌ نام تاریخ ادبیات یا تاریخ نوشته شده‌اند، عمدتا‌نمی‌گویم همه‌شان‌پر از دیدگاه‌های ایدئولوژیک‌اند و سعی کرده‌ام تا جای ممکن این نگرش ایدئولوژیک را کنار بگذارم و یک گزارش نزدیک به‌ واقع‌تری از تاریخ و ادبیات ایران به ‌دست دهم. این کاری ا‌ست که همیشه باید صورت بگیرد. در هر عصری و زمانه‌ای باید «سنت» را بازخوانی کنیم و خوانش‌های تازه‌تر از تاریخ و سنتِ گذشته‌ خود به‌دست دهیم. در همه‌ جوامع مدرن این کار صورت می‌گیرد.

این‌طور نیست که فقط یک ‌بار انجام شود؛ مثلا دکتر ذبیح‌الله صفا یک‌بار تاریخ ادبیات نوشت یا فریدون آدمیت تاریخ قاجار نوشت و تمام. این‌طور نیست. امیدوارم بعد از من هم دیگرانی بیایند و با نگاهی دیگر به ‌تاریخ ادبی ما حرف‌های تازه‌ای بزنند. به ‌هیچ‌وجه نه نافیِ کارِ گذشتگان است، نه مانعِ کارِ آیندگان بلکه تکمیل‌کننده همدیگرند. تاریخ علم به ‌این صورت پیش می‌رود. غیر از این هیچ ادعای خاصی در این مجموعه ندارم و واقعا معتقد نیستم که شکافی بین مردم امروز ایران با سنتِ ادبیِ خودشان وجود دارد که من پر کنم با این کتاب‌ها را. فقط می‌خواهم بگویم ما باید یک خوانشِ متناسب با زندگی امروز از این سنتِ تاریخی و ادبی خودمان داشته باشیم و به ‌تناسب نیازهای امروزی‌مان بتوانیم از این‌ها استفاده کنیم.