روایت سیدعلی صالحی از بیم و امیدهای انسان ایرانی
سیدعلی صالحی شعرش را با اجتماع پیوند زده است، در اشعار او میتوان از عاشقی شروع کرد و به تاریخ رسید، میتوان برای مسائل اجتماعی، همدرد پیدا کرد و به فردا امیدوار بود.
بهتازگی مجموعه ۶ جلدی «طربنامۀ کائنات» او توسط انتشارات بدرقه جاویدان منتشر شده است به همین مناسبت این شاعر شاخص معاصر در گفتوگو با ایرنا در پاسخ به این سوال که آیا توانسته آنچه را در ذهن و دل دارد با کلمات روی کاغذ بیاورد، میگوید: «نخستین نوشتههایم در سال ۱۳۵۲ خورشیدی منتشر شد، در آن زمان ۱۸ ساله و با این موضوع درگیر بودم اما شعر در زبان فارسی به دنیا آمده است تا بتواند با این معضل برخورد کند، بتواند حرفهای مردم را در همۀ زمانها، در تمام مقاطع، با هر مشکلی که پیشرو است به تاریخ، زمان، انسان و کلمه منتقل کند. طبیعی است که دردسرهای روزگار اولجایتو و شاه شجاع یعنی حضرت حافظ در آن کروکی کلان با امروز فرقی نکرده است اما در کروکیهای ریز و حاشیهای، شاهد تفاوتهایی هستیم. همانطور که آنهایی که با حذف آثار نان میخورند حرفهای شدند، اهل قلم هم حرفهای شدیم و در این میانه مردم هم حرفهای شدند و آنقدر مردم حرفهای هستند که اگر کوچکترین اشاره را با هزار پوشش و استعاره بگویید، آنها میگویند خودش است، ما هم میخواستیم همین را بگوییم و شما همین را گفتید. شعر در کشورهای پیرامونی به دنیا میآید تا بتواند عدم آزادی بیان را به شکلی تلافی کند و پاسخ بدهد. ما با انواع دیگر ادبیات و هنرِ نوشتن و واژه به هر شکل حرف بزنیم مورد توبیخ و پرسش قرار میگیریم اما شعر این حُسن بزرگ را دارد که هم حرف خود را میزنیم و هم میتوانیم در حاشیه امنیتی کلماتی که انتخاب شده است، زندگی کنیم؛ در نتیجه شعر توجیهپذیر میشود و برای همین است که میگویند ایران سرزمین شعر است، این حرف مثبتی نیست، این نشان میدهد ما ستم دیدیم، چقدر بنبست بوده و چقدر سانسور مستقیم و غیرمستقیمِ تعریف شده و تعریف ناشده وجود داشت که کشور تبدیل به کشور شاعران شده است زیرا فقط در این زبان میتوان اعتراض کرد و اجازه شروع اعتراض به هر شکل، زبان و فرم دیگر را نمیدهند وای به حال اینکه بخواهیم به پایان برسانیم. همه حکومتهای گذشته هم همین بوده است.»
انسان ناامید است که فکر میکند
سیدعلی صالحی دربارۀ فرآیند شکلگیری سانسور میگوید: «چهار تا پنج هزار سال طول کشیده تا سانسور شکل پیدا کند. به اشکال مختلف چهره دگر کرده است. سانسورچیها هم با این مسأله مواجه هستند. خیلیها عذاب وجدان دارند که میخواهند آن سطر نباشد اما کارمند هستند. به همین دلیل است که میگویم کسی مقصر نیست زیرا همه معلول جامعه و شرایط هستیم و هیچکسی را نباید محکوم کرد زیرا همه مولود شرایط نادرست هستیم. اگر یک نفر را پیدا کردید که تا حدودی انسان درستی است، جای معجزه و حیرت است. این ملت با این پرونده و کارنامه پر از جنایتی که پشت سر دارند باید یکدیگر را میکشتند اما چقدر شریف هستند و سختترین شرایط را تحمل میکنند. سانسور همیشه بوده است و فردا و پسفردا نمیرود، این شعارها از دهۀ۳۰ خورشیدی به این سو توسط نوعی تفکر مایل به شوروی سابق که امید از طریق واژه، سخن گفتن و شعر به مردم به زور میقبولاندند، شکل گرفت و اشتباه بزرگی بود، تنها مردمی موفق میشوند که ناامید شوند. انسان ناامید است که فکر میکند، انسان امیدوار نیازی به فکر کردن ندارد، چنین فردی در آمورش موفق شده است اما تا به حال کسی در امور اجتماعی موفق نشده است، اگر موفق شده بود که وضعیت جامعه این نبود. فقط افرادی که قربانی سیاست میشوند، آنها موفق شدهاند بقیه زندگان نه. نمیتوان از انسانهای زنده دفاع کرد به ویژه در حوزۀ کار ما، کلمه، قلم، روشنفکری. زمانی شعری به پرویز شهریاری (آن ریاضیدان بینظیر) تقدیم کردم. جوان بودم صحبت از بیش از ۴۰ سال پیش است، او گفت: به هیچ انسان زندهای این شعر را تقدیم نکن زیرا ما نمیدانیم فردا کجا میایستد، چه کار میکند؟ صاحب چه اندیشه تازهای میشود؟ مثبت است یا منفی.» این در ذهن من مانده است که نمیتوان روی زندگان حساب باز کرد.»
مرگ از نوشتن میترسد
سیدعلی صالحی دربارۀ تأثیر شرایط و فضای اجتماعی و سیاسی در شعرهایش میگوید: «همیشه به یک چیز اعتقاد داشتم، اینکه در هر شرایطی کار کنم، چند ثانیه پیش از مرگ هم باید کار کرد، آنقدر کار کرد که مرگ بترسد، مرگ از نوشتن میترسد، همۀ آنهایی که از نوشتن میترسند، دستیار و رفیق مرگ هستند. نوشتن عین آزادی، عشق و انسان است، ترسی در آن نیست. البته آنهایی که میترسند هم به شکلی حق دارند. زیرا نگرانی به ژن ما ورود کرده است. ما مولود ژن پراسترس هستیم هر کس ادعا کند که «چنین نیست و من هوشیار هستم» شوخی است، اندوه به صورت ژنتیک درون بالاترین مقامهای نظام تا فرودستترین آدمها هست و خواهد بود؛ به همین دلیل نمیتوانم آمادگی داشته باشم و اطمینان بدهم که آینده روشن است، به چه شرطی باید این تضمین را کنم؟ نمیشود، حکومتها میآیند و میروند مردم هستند که باقی میمانند اما همین مردم هم مشکل دارند، هیچ حکومتی نیست که از بیرونِ مردم بیاید و بخواهد حکومت کند، همین حاکمان در طول دو و سه هزار سال به زبان فارسی حرف میزدند و فرزند پدر و مادری بودند که آنها در کوچه و خانهای در سرزمین ایران، تمدن فارسی و ایرانی زندگی میکردند. غریب بر ما حکومت نکرده است زیرا تا غریب آمد؛ مردم سریع ورود بیگانه را بستند و هر جا نتوانستند مانع شوند، او را تبدیل به ایرانی شدن کردند. هولاکوخان چرا باید ادعا کند که از نژاد کیانیان است؟ او که مغول بود. این اقدام برای تفکر اندیشه و توانایی تاریخی مردم است. مردم ما توانا هستند و در عین حال گاهی چندرنگ عمل میکنند و تزویر هم دارند. آنی که میگوید دروغ نگوییم، دشمن بشریت است. دروغ گاهی ما را از اعدام نجات میدهد این ملت هم یاد گرفته است که گاهی دروغ را به تفکر مثبت و به ابزار تبدیل کند؛ ابزاری برای ثابت کردن راستیها یعنی تضاد و تناقض مطلق است، اما زیباست و شعر است.»
امکان و امتناع سانسور در شعر
صالحی در ادامه دربارۀ امکان و امتناع سانسور در شعر میگوید: «شعری که قابل سانسور باشد و سانسورچی بتواند بگوید که این باشد، آن نباشد، دیگر شعر نیست؛ شعر جایی میایستد که سانسورچی، شاعر و مردم زیر آن قرار میگیرند زیرمجموعه شعراند نه اینکه دستش را رو کند، شعر باید آنقدر عزت و عظمتِ خلاقه داشته باشد که دشمنانش هم وقتی آن را میخوانند، لذت ببرند. فکر میکنید چرا فردی با هر نوع عقیده، تفکر، اندیشه و خط وخطوط سیاسی که در قرن ۲۱ زندگی میکند و حافظ را میخواند، فکر میکند شاعر به زبان خودش حرف میزند، این عالی است و ما هم باید همین شیوه را داشته باشیم. اگر شعر در جریان خاص کلید شده و محکم گفته شود که میشود خسرو گلسرخی، میشود شعار دادن. من نمیپذیرم، شعر نجاتدهنده است و باید نجاتدهندۀ انسان باشد و به اینکه فرد چه نوع انسانی، کاری نداشته باشد. شعر از آنِ هیچ عقیده و خط و خطوط سیاسی و حزب و گروه نیست، مخصوصاً در زبان فارسی هرچه الان داریم و میتوانیم به آن در حوزۀ فرهنگ افتخار کنیم، برای شعر ماست، در حوزههای دیگر گاهی ضدافتخار است. کلمۀ شعر چنان در فرهنگ ریشه دوانده است که وقتی از فردی که فیلم «خانه دوست کجا است» را تماشا کرده و از سینما بیرون میآید، پرسیده شد، فیلم چگونه بود؟ گفت: «شعر مطلق است.» شعر معجزۀ ملی برای تکتک افراد با سواد و کمسواد شده است، چه مادر بیسواد من که حافظ را از حفظ میخواند و چه فیلسوف دانشگاهی. شعر تا الان ما را نجات داده، رمان که تا به حال نداشتیم. شاهنامه رمان منظوم است اما به مفهوم قرن نوزدهمی با مفهوم تعریف اروپا و تولد خرده بورژوازی رمان محسوب نمیشود. شاهنامه شروعی بود و شانس ما شاعران زنده امروز و تکتک مردم فارسیزبان و فارسیخوان و ایرانی بوده که موجودات عجیبی مانند فردوسی، مولانا، حافظ و تا حدودی نیما از آسمان برگزیده شده است.»
ای کاش نیما شهرستانی نبود
سیدعلی صالحی در ادامه این گفتوگو میگوید: «ای کاش نیما باسوادتر بود و ای کاش شهرستانی نبود. خیلی فرق میکند من شهرستانی هستم و وقتی وارد تهران شدم، زیستم آرامآرام وسعت گرفت. دیدم میان هنرمند شهرستانی و هنرمند در مرکز چقدر تفاوت است، تهران یک شهر نیست بلکه کشوری است با همه داشتهها و نعمتها. به همین دلیل است وقتی یک اهل هنر از شهرستان به تهران میآید اگر هوشمند باشد، میتواند از این امکانات استفاده عالی ببرد؛ حتماً نوابغی در شهرستان هستند اما هیچ نمیشوند. فرد در شهرستان رسماً در حوزه شعر نابغه است اما وسط راه میبرد، ناامید میشود و رها میکند، سانسور اجازه حرف زدن به او را نمیدهد، ناشر معتبر سراغش نمیرود و فقط محرومیتها در خانه اهل هنر را میزنند میزدند و الان هم هست.»

