گزارشی میدانی از خیابانهای تهران جاییکه هراس، خریدهای عیدانه را در حاشیه برده است!
گروه اجتماعی: خیابانها همان رگهای همیشگی هستند که خون سرد زمستان در آنها جریان دارد اما اتمسفر، بوی آشنای سالهای پیش را نمیدهد. اوایل اسفندماه است؛ روزی که طبق سنت مالوف باید روز تماشای ویترینهای رنگی و چانه زدن بر سر قیمت آجیل میبود اما حالا در هر تقاطع، سایه سنگین یک «احتمال» بر سر شهر سنگینی میکند: جنگ. پس از ناآرامیهای فرساینده دیماه، حالا چشمها نه به تقویم رومیزی، که به اخبار شبانگاهی و مانورهای نظامی در مدیترانه و خلیجفارس دوخته شده است. تهران امروز، شهری است که میان دو غریزه دستوپا میزند؛ غریزهی بقا که حکم به سنگربندی میدهد و غریزه سنت که اصرار دارد، پنجرهها را برای بهار دستمال بکشد.
تلاقی کپسول و کالسکه؛ در صف اضطراب
از میدان نامجو که به سمت جنوب خیابان گرگان در محله خواجهنظام سرازیر میشوم، هندسه خیابان از روال همیشگی خارج شده است. صفی طویل، شبیه به ماری سربی از دهانه یکی از کوچههای فرعی بیرون زده و نیمی از عرض خیابان را اشغال کرده است. در نگاه اول، ذهن به سمت توزیع اقلام کوپنی یا گوشت تنظیمبازاری میرود اما واقعیت، بدویتر از این حرفهاست. اینجا صف «گاز پیکنیک» است؛ ابزاری که سالها بود در پستوی خانهها زیر غبار فراموشی مدفون شده بود و حالا بهصدر فهرست مایحتاج ضروری بازگشته است.
منظره مملو از پارادوکسهای گزنده است. مردی با پالتوی اتو کشیده و کیفی چرمی، دو کپسول پیکنیک آبی را چنان زیر بغل زده که انگار ارزشمندترین داراییاش را از حریق نجات میدهد. کمی آن سوتر، یک خودروی شاسیبلند گرانقیمت، صندوق عقباش را به روی حقیقت شهر گشوده است: ۵ کپسول پیکنیک، یک موتور برق کوچک که بوی تند روغن میدهد و حداقل ۱۲ باکس آب معدنی که روی هم تلنبار شدهاند. صاحب خودرو با کلافگی عریانی میگوید: «سالها بود پیکنیک را فقط برای بادمجان سرخ کردن در تراس استفاده میکردیم که بوی غذا توی خانه نپیچد؛ حالا اما شده است بیمه عمرمان. میگویند اگر گاز قطع شود، اگر برق برود، چه کنیم؟» این «چه کنیم» بیپاسخ، ترجیعبند تمام گفتوگوهای پیادهروست.
اقتصاد انبارش؛ وقتی فریزرها یخ میزنند
تلاطم مردم در سوپرمارکتها و داروخانهها، شباهتی به شلوغیهای شب عید نوروز ندارد. در چشمها، آن شعف سنتی خرید لباس نو جای خود را به یک «تجسس عصبی» داده است. مردم دیگر به برند کالاها نگاه نمیکنند؛ آنها به تاریخ انقضای کنسروها خیره شدهاند. زن میانسالی را میبینم که چرخ خریدش را با کنسروهای تن ماهی و لوبیا پر کرده است. او روایت میکند که چطور بخشی از فریزر خانه را تخلیه کرده تا بطریهای آب معدنی را در آن یخ بزند؛ هم برای ذخیره آب و هم برای آنکه در صورت قطع احتمالی برق، سرمای فریزر را برای مدت بیشتری حفظ کند.
در همین راهروها، شکاف طبقاتی ترس هم خودش را نشان میدهد. زنی که فرزند کوچکی در کالسکه دارد از بیم کمیاب شدن پوشک ۴۰ بسته خریده و داروهای ضروری کودکش را برای دو ماه ذخیره کرده است. او با حسرتی آمیخته به خشم میگوید: «بچه من فقط آب معدنی با املاح خاص میخورد، ۱۰۰ عدد بطری کوچک خریدهام، دانهای ۴۰ هزار تومان. حساب کردم فقط برای آب یک ماه بچه، چهار میلیون تومان پول دادهام». اما در سوی دیگر این کارزار خرید، مردی ایستاده که تمام سهماش از آمادگی برای جنگ ۵ شانه تخممرغ و ۳ بطری روغن است. او با زهرخندی میگوید: «میگویند مایحتاج جمع کنید؛ ما که پولمان به کنسرو نمیرسد. حساب کردم اگر خانواده ۴ نفره ما روزی دو وعده کنسرو لوبیا بخورند، میشود ماهی ۲۴ میلیون تومان. پول ما فقط به نان خشک میرسد».
هجرت به خلأ؛ تراژدی ماندن و رفتن
در میانه این تلاطم، بحث داغ محافل، «ماندن یا رفتن» است. بخشی از مردم در حال تجهیز خود برای عزیمت به روستاها هستند. عابری که بسته بزرگی از باند، گاز استریل و چراغقوههای اتمی در دست دارد، میگوید: «در روستاهای کوچک شاید دارو نباشد اما حداقل هیزم هست و بمباران نمیشود». او تهران را با آن برجهای سر به فلک کشیده، یک «تله بزرگ خدماتی» میبیند که با اولین جرقه جنگ، رگهای حیاتیاش (آب، برق و گاز) قطع خواهد شد.
اما این گزینه «گریز» برای بخش بزرگی از جامعه، یک رویای دست نیافتنی است. کارگران روزمزدی که در حاشیه میدان ایستادهاند با نگاهی سرد به خودروهای در حال خروج مینگرند. یکی از آنها میگوید: «کجا برویم؟ برای ما در شهرستان کار نیست. پول رفتن هم نداریم. نمیشود که یک ماه سربار فامیل شد. تازه، شهرهای شمالی هم آنقدر شلوغ میشود که قحطی میآید. اگر قرار است بمیرم، بگذار در خانه خودم بمیرم. اگر خانهام را بزنند و من نباشم و برگردم ببینم آوار شده، همان جا سکته میکنم». برای این قشر، ماندن نه یک انتخاب شجاعانه، که تنها گزینه موجود روی میز فقر است.
پارادوکس بلور و باروت
عجیبترین و شاید سهمگینترین تصویر این روزهای تهران، تداخل مناسک نوروز با آمادگی دفاعی است. اگر به نمای ساختمانها بنگرید، پارادوکسی میبینید که در هیچ جای تاریخ این شهر سابقه نداشته است. قالیهای شسته شده از لبه برخی پشتبامها آویزان هستند و عطر پودر لباسشویی در فضا پیچیده است؛ زنان خانهدار با وسواس شیشهها را برق میاندازند اما درست چند دقیقه بعد، روی همان شیشههای شفاف، نوارچسبهای پهن را بهصورت ضربدری میچسبانند تا در اثر موج انفجار احتمالی خرد نشوند.
مردم در دو جبهه موازی میجنگند: هم وقت سلمانی میگیرند و هم انبار خانه را با گالنهای بنزین پر میکنند. این یک «آمادگی پارانوئیک» است. آنها پیشتر به این نتیجه رسیدهاند که احتمالاً امسال نوروزی در کار نیست اما گویی میخواهند با تمیز کردن خانه به مرگ یا فاجعهبا لباسی آراسته خوشآمد بگویند. تلاطم فعلی، آن شور و شعف خرید آجیل و شیرینی نیست؛ یک اضطراب بدخیم است که در رگهای شهر دویده.
تهران؛ شهری که نفساش را حبس کرده است
تهران این روزها شبیه به صحنه تئاتری است که بازیگرانش دیالوگهای شاد بهاری را تکرار میکنند، درحالی که دکور پشت سرشان، منظرهای از ویرانههای احتمالی است. استرس در چشمها و لرزش دستها واضح است. کسی به فکر سفرهای نوروزی به دوبی یا ترکیه نیست؛ تمام نقدینگی خانوارها صرف خرید «زمان» شده است. زمان به شکل کنسرو، به شکل باتری، به شکل دارو.
مردم در خیابانها نه بههم لبخند میزنند و نه درباره سریالهای نوروزی حرف میزنند. گفتوگوها حول محور «قدرت تخریب موشکها» و «مدتزمان قطع برق» میچرخد. تهران، این کلانشهر خسته، حالا در انتظار است. انتظاری که نه به مهمانی خانهها که به تابآوری در برابر یک «جنگ مهیب» گره خورده است. اسفند امسال، بوی شکوفه نمیدهد؛ بوی نان خشک است، بوی نفت و بوی ملتی که در میانه تهدید و سنت همچنان میخواهد برپا بماند حتی اگر سهماش از بهار، تنها چند بطری آب معدنی و یک چراغ قوه اتمی باشد.
اینجا در قلب پایتخت، زندگی متوقف نشده بلکه به شکلی غریب، «مسلح» شده است. مردم با دستهایی که از سرما و اضطراب میلرزد، در حال چیدن سفرهای هستند که یک پای آن سین «سلامتی» است و پای دیگرش، سین «سنگر». تهران میان این دو استخاره، نفساش را در سینه حبس کرده است.
