۹ سال از درگذشت آیتالله اکبر هاشمیرفسنجانی گذشت
سیاستها و شگردهای هاشمی در حل بحرانها و مواجهه با اعتراضات چه بود؟
سازندگی به نقش او در سالیان مختلف پرداخته است
به قلم؛ اکبر منتجبی؛ سردبیر

در نهمین سالگرد درگذشت آیتالله اکبر هاشمیرفسنجانی ایستادهایم؛ در زمستانی دیگر، با خیابانهایی که دوباره ملتهباند، با اقتصادی که زیر بار حذف ارز ترجیحی، تورم مزمن و فرسایش معیشت خم شده و با دولتی که همزمان از داخل با اعتراض و از بیرون با فشار خارجی، این بار در سایه سیاستهای جدید و فشارهای ترامپ و پسلرزههای جنگ ۱۲روزه احاطه شده است. تقارن این روزها تصادفی نیست. جامعهای که اکنون در اعتراضات مختلفی ایستاده، بهناچار به حافظه تاریخی خود رجوع میکند؛ به مردی که سیاست را نه میدان شعار، که فن عبور از بحران میدانست. هاشمیرفسنجانی، بیش از آنکه محبوب باشد، مؤثر بود. بیش از آنکه قهرمان باشد، میانجی بود. در تاریخ جمهوری اسلامی، کمتر سیاستمداری را میتوان یافت که اینچنین در بزنگاههای متوالی، نقش «پل» را بازی کرده باشد. پل میان جنگ و صلح، انقلاب و دولت، ایدئولوژی و اقتصاد، داخل و خارج. اگر امروز نام او دوباره بر سر زبانهاست، نه از سر نوستالژی، که از سر اضطرار است؛ او بلد بود، کشور را از کنار آتش عبور دهد، نه از دل آن.
سیاست بهمثابه مهار بحران
نقش هاشمی را نمیتوان به یک دوره یا یک منصب فروکاست. او هم در سالهای جنگ، هم در دوران سازندگی، هم در سالهای اصلاحات و حتی در دهه پایانی عمرش، کنشگری بحرانمحور بود. هنر او نه در تولید ایدههای بزرگ نظری، که در تشخیص لحظههای خطر و کاستن از هزینهها بود. سیاست نزد هاشمی، همانطور که از خاطرات روزانهاش برمیآید، مجموعهای از انتخابهای خاکستری بود؛ انتخاب میان بد و بدتر، میان هزینه کمتر و فاجعه بزرگتر.
خاطرات سال ۱۳۸۲ که اکنون قرار است در ادامه روزنوشتهای او تحتعنوان «در همسایگی آتش» منتشر شود، یکی از بهترین منابع برای فهم این منطق است. آن سال، ایران در محاصره بحرانها بود. آمریکا به عراق حمله کرده بود و ارتشش تا مرزهای ایران پیش آمده بود؛ پرونده هستهای از یک موضوع فنی به یک بحران بینالمللی بدل شده بود؛ شکافهای داخلی میان اصلاحطلبان و اصولگرایان به مرحله بحرانی رسیده بود؛ و جامعه، زیر فشار ناامیدی سیاسی و بنبست، آرامآرام ملتهب میشد. هاشمی در این میان، نه در قدرت اجرایی بود و نه در رأس نهادهای امنیتی اما در مرکز ثقل تصمیمسازی ایستاده بود؛ همان جایی که تجربه، حافظه تاریخی و شبکه روابط اهمیت پیدا میکند.
در مواجهه با جنگ عراق، هاشمی ازجمله چهرههایی بود که بهصراحت از خطرات نظم جدیدی که آمریکا میخواست بر منطقه تحمیل کند، سخن گفت. او نه شیفته سقوط صدام شد و نه دچار توهم تضعیف قطعی آمریکا. تحلیلش ساده بود. اینکه هرجومرج در همسایگی ایران، دیر یا زود دامن تهران را میگیرد. امروز با فاصله بیش از دو دهه، این پیشبینی دیگر محل مناقشه نیست.
در پرونده هستهای نیز همین منطق دیده میشود. هاشمی نه مخالف پیشرفت هستهای بود و نه موافق ماجراجویی. او از همان ابتدا هشدار میداد که تبدیل یک پروژه ملی به ابزار رقابت جناحی، آن را به پاشنه آشیل کشور بدل میکند. حمایت او از توافق سعدآباد، نه از سر سادهلوحی، که تلاشی برای خرید زمان، کاستن از فشار، و جلوگیری از اجماع جهانی علیه ایران بود. خاطرات ۱۳۸۲ نشان میدهد که او چگونه در پشت صحنه میان نیروهای تندرو داخلی و فشارهای خارجی، نقش ضربهگیر را بازی میکرد.
در سیاست داخلی، هاشمی همواره در موقعیتی پارادوکسیکال بود. از سوی رادیکالهای راست به «سازشکار» متهم میشد و از سوی بخشی از اصلاحطلبان به «محافظهکار». اما واقعیت این است که او زودتر از بسیاری فهمیده بود که انسداد سیاسی، مستقیماً به بحران اقتصادی و اجتماعی منجر میشود. تأکید مداوم او بر امنیت سرمایه، پرهیز از شعارهای فراریدهنده سرمایه و ضرورت اشتغال و سازندگی، نه یک ترجیح تکنوکراتیک بلکه واکنشی به تجربه جنگ و فروپاشیهای منطقهای بود.
در سال ۱۳۸۲ هنگامی که مجلس ششم درگیر تحصن و نامهنگاری بود و انتخابات مجلس هفتم به میدان حذف و ردصلاحیت بدل شده بود، هاشمی تلاش میکرد از انسداد سیاسی کامل جلوگیری کند. نه از سر دفاع از یک جناح بلکه از ترس خلأ. خلأیی که امروز در قالب کاهش مشارکت، بیاعتمادی عمومی و رادیکال شدن حلقههای سیاسی بهوضوح دیده میشود.
اگر هاشمی امروز بود
با توجه به اتفاقات این روزها و البته بحرانهایی که پس از مرگ او در کشور دیدیم، این سوال ناگزیر است که اگر هاشمیرفسنجانی امروز زنده بود و این بحرانها ازجمله، جنبش زن، زندگی، آزادی، حوادث آبان ۹۸ یا همین بحران سیاسی اخیر که از اوایل دیماه ۱۴۰۴ و پس از حذف ارز ترجیحی آغاز شده است را میدید، چه میکرد؟ او با اعتراضات گسترده، فشار اقتصادی ناشی از حذف ارز ترجیحی، تشدید شکاف دولت-ملت، بازگشت ترامپ و بنبست کامل گفتوگو با آمریکا و همزمان قدرت گرفتن جریانهای سلطنتطلب چه اندیشه و برنامهای را در پیش میگرفت؟ پاسخ برخلاف تصور، در قهرمانسازی نیست. هاشمی نه ناجی بود و نه معجزهگر. اما احتمالاً چند کار را همزمان پیش میبرد. پیش از هر تصمیمی قطعاً نمیگذاشت ایران به این نقطه برسد. چنانکه او هنگامی که حسن روحانی، رئیسجمهور بود، مشوق مؤثر امضای قرارداد برجام بود و حامی اصلی گفتوگوی رؤسایجمهور ایران و آمریکا. او کسی بود که از گفتوگوی تلفنی و سخنان ردوبدل شده بین اوباما و روحانی استقبال کرد. با این حال در شرایط امروز چه میکرد؟ بهنظر میرسد که نخستین تلاشش، شکستن انسداد دیپلماتیک، حتی از کانالهای غیررسمی و پرهزینه بود. او خوب میدانست که اقتصاد ایران بدون گشایش خارجی، تابآوری محدودی دارد و فشار معیشتی، سوخت اصلی اعتراض است.
دوم اینکه بنابر سیاستها و روشهایی که داشت، فشارهای خود را برای ترمیم حداقلی اعتماد داخلی؛ و با تغییرات ملموس در سیاستهای اقتصادی و اجتماعی، از تعدیل شوکهای قیمتی تا کاهش تنشهای فرهنگی افزایش میداد.
هنر دیگر هاشمی این بود که رادیکالهای درون حاکمیت را مهار میکرد. اگرچه او همیشه آماج حملات این گروه از افراد بود، اما هاشمی با تجربهای که داشت، میدانست چگونه میتوان تندروها را، نه با حذف، بلکه با منزویکردن تدریجی، بیاثر کند. اگر امروز رادیکالیسم به نقطه جوش خود رسیده است و دولت در بخشی از مشکلاتش با آن دستوپنجه نرم میکند، به دلیل این است که برخی از اصولگرایان با دست فرمان وفاق، مهار رادیکالها را سخت و حتی ناممکن کردهاند.
هنر دیگر هاشمی این بود که نسبت به خطر آلترناتیوهای برونزا هشدارهای صریحی میداد. او بهخوبی میدانست که اعتراضات کور و کنترلنشده، نه به دموکراسی، که به بیثباتی و مداخله خارجی میانجامد. برای دولت مسعود پزشکیان، دولتی که از یکسو با میراث بحرانهای انباشته و از سوی دیگر با بیاعتمادی آمریکا مواجه است، فقدان چنین شخصیتی بیش از هر زمان احساس میشود. پزشکیان، اگرچه از نظر گفتمانی به اصلاحات نزدیکتر است، اما فاقد شبکه قدرت و وزن تاریخی هاشمی است.
نگران یأس اکثریت مردم
هاشمیرفسنجانی سیاستمدارِ هشدار بود، نه سیاستمدارِ وعده. جملهای که سالها پیش در جمعی از سیاسیون گفت، امروز بیش از هر زمان دیگری طنین دارد و دقیقاً در همین چارچوب معنا پیدا میکند: «یأس اکثریت مردم، نسبت به آینده خطرناک است و لذا کسانیکه مسلط به امورند و همه امکانات، دست آنهاست، خیال نکنند که پیروزند. پیروزیها، خیلی موقت و محدود به زمان و شرایط خاص است و عوض میشود…».
این جمله نه یک مؤعظه اخلاقی است و نه هشدار احساسی؛ یک گزاره عریان سیاسی است. هاشمی از تجربهای حرف میزد که با گوشت و پوست لمس کرده بود. اینکه قدرت، ناگزیر است که با رضایت اجتماعی پیوند بخورد. او برخلاف برخی از سیاسیون، باور نداشت که کنترل نهادها، رسانهها و منابع، معادل پیروزی پایدار است. از نظر او، یأس عمومی، آرامترین و خطرناکترین شکل اعتراض است؛ اعتراضی که در ابتدا خیابان ندارد، اما به خیابان میرسد و لحظه انفجارش قابل پیشبینی نیست.
یکی از تفاوتهای بنیادین هاشمی با سیاستمداران ایدئولوژیک، حساسیت او به «حالوهوای جامعه» بود. در خاطراتش بارها به نشانههایی اشاره میکند که بسیاری از مسئولان آن را بیاهمیت میدانستند. مانند کاهش امید، خستگی مردم از وعدهها، بیاعتمادی به آینده و مهاجرت ذهنی پیش از مهاجرت فیزیکی. اینها از نظر هاشمی علائم اولیه بحران بودند، نه حاشیههای قابلچشمپوشی.
اگر امروز اعتراضات اقتصادی، سیاسی و هویتی درهم تنیده شدهاند، دقیقاً به این دلیل است که یأس، به یک احساس عمومی بدل شده است. حذف ارز ترجیحی، تورم افسارگسیخته و سقوط قدرت خرید، فقط محرکهای اقتصادی نیستند؛ اینها ترجمان عینی یک پیام روانیاند که «آینده قابل پیشبینی نیست». هاشمی این نقطه را خوب میشناخت. برای همین همواره تأکید میکرد که اصلاح اقتصادی بدون افق سیاسی و امید اجتماعی، نهتنها جواب نمیدهد بلکه خطرناک است.
یکی از خلأهای جدی امروز، فقدان چهرههایی است که بتوانند همزمان با چند نسل حرف بزنند. هاشمی چنین قابلیتی داشت. او برای نسل انقلاب، چهرهای آشنا و مورد اعتماد بود؛ برای تکنوکراتها، سیاستمداری عقلگرا؛ و برای بخشی از جامعه معترض، صدایی متفاوت از هسته سخت قدرت.
در بحرانهای امروز، شکاف نسلی به یکی از موتورهای نارضایتی تبدیل شده است. نسل جدیدی که در جنبش مهسا با آن روبهرو بودیم و این روزها نیز کم و بیش آن را میبینیم، نه جنگ را دیده، نه سازندگی را و نه حتی امید اصلاحات را. با این نسل نمیتوان با ادبیات دهه ۶۰ سخن گفت و بحران دهه ۱۴۰۰ را مدیریت کرد. قدرت گرفتن سلطنتطلبان در فضای رسانهای خارج از کشور، بیش از آنکه نشانه قدرت آنها باشد، نشانه ضعف گفتمان رسمی در داخل است. هاشمی این قاعده را میفهمید. آلترناتیوهای ساده، زمانی جذاب میشوند که وضعیت موجود پیچیده، مبهم و فرساینده باشد. او هیچگاه خطر این جریانها را دستکم نمیگرفت، اما اغراق هم نمیکرد. تحلیلش روشن بود. اگر ما نتوانیم امید تولید کنیم، دیگران با نوستالژی این خلأ را پر میکنند.
هاشمیرفسنجانی بیش از آنکه سیاستمدارِ گذشته باشد، سیاستمدارِ «هشدار برای آینده» بود. امروز، در میانه اعتراضات، فشار خارجی، بحران اقتصادی و فرسایش اعتماد، بازخوانی سیاستهای او نه از سر ستایش وی، بلکه از سر نیاز است. جملهای که درباره یأس مردم گفت، عصاره تجربهای است که هنوز جدی گرفته نشده است: «هیچ حاکمیتی، صرفاً با در اختیار داشتن امکانات، پیروز نمیماند». پیروزی واقعی، همان چیزی است که هاشمی نگران از دست رفتنش بود؛ امید. هاشمیرفسنجانی با همه تناقضها و نقدهایی که به او وارد است، نماینده نسلی از سیاستمداران بود که بحران را میشناختند. نه شیفته آتش بودند و نه مرعوب آن؛ بلد بودند در همسایگیاش زندگی کنند. امروز در نهمین سالگرد رفتن او، ایران دوباره در همسایگی آتش ایستاده است. پرسش اصلی این است که آیا این بار میتواند از این آتش عبور کند یا بار دیگر، هزینهای میپردازد که سالها بعد، در قالب خاطراتی تلخ، فقط میشود دربارهاش نوشت؟

