جامعه نیاز دارد فقدان را از طریق آئینهای نمادین به رسمیت بشناسد تا فرآیند درمان آغاز شود
به قلم؛ الهام فخاری؛ روانشناس

در هفتههای اخیر، جامعه ایران بار دیگر با نمونهای آشکار و عمیق از سوگ جمعی روبهرو شده است. فقدان شمار زیادی از هموطنان و عزیزان، نهتنها خانوادههای داغدار را در بهت فرو برده بلکه احساس فقدان و اندوهی گسترده را در میان تمامی قشرهای جامعه پراکنده کرده است. از منظر روانشناختی، آنچه امروز تجربه میکنیم، حالتی است که در آن گروه بزرگی از انسانها همزمان اثرات روانی ناشی از یک رویداد ناگوار را تجربه میکنند. این درد مشترک، فراتر از یک احساس فردی، به پویشی اجتماعی بدل شده که نیازمند شناخت دقیق و مدیریت علمی است تا از مسیر تخریب روانی به سمت بازسازی امید و همدلی حرکت کنیم. سوگ جمعی در ایران امروز صرفاً یک واکنش به مرگ فیزیکی نیست بلکه در لایههای عمیقتر با بحران معنا و اضطراب نسبت به آینده گره خورده است. جامعهای که در سالهای اخیر با انباشت فشارهای اقتصادی، فرسایش امید اجتماعی و تهدیدهای مداوم روبهرو بوده اکنون در مواجهه با این سوگهای جمعی تابآوری کمتری نشان میدهد. وقتی فاجعه یا مرگهای دستهجمعی رخ میدهد، سوگ از حالت شخصی خارج شده و به زبان بیکلام همدردی بدل میشود. این همدردی گاهی تنها شکل مقاومت روانی در برابر بیعدالتی یا فاجعه است و نشان میدهد که غم، نه نشانه ضعف بلکه نشانه انسانیت و بیداری جمعی است. یکی از چالشهای اساسی در این وضعیت، نادیده گرفتن یا انکار این درد واقعی است. اگر سوگ آسیبدیدگان به رسمیت شناخته نشود، ذهنی زخمی و تحریکپذیر شکل میگیرد که بهراحتی میتواند به خشم انباشته و تنشهای اجتماعی خطرناک منتهی شود. تجارب بینالمللی در کشورهایی نظیر ژاپن، کرهجنوبی و ترکیه نشان میدهد که ایجاد فضای امن و فعالیتهای مبتنی بر مشارکت جامعه میتواند، سوگ و خشم جمعی را به فرصتی برای توانمندسازی واقعی تبدیل کند. در این کشورها، خانوادههای آسیبدیده نه فقط گیرنده خدمات بلکه عضوی فعال از فرآیند تصمیمگیری و بازسازی بودند. کلید موفقیت این مداخلات، شفافیت و استقلال است؛ حمایت واقعی باید از دل جامعه و توسط تشکلهای مدنی شکل گیرد بدون آنکه هیچ نقش سیاسی یا امنیتی در آن دخیل باشد. در این میان، تفکیک میان سوگ طبیعی و فرآیند افسردگی بسیار حیاتی است. سیستم روانی انسان برای کنار آمدن با فجایع به زمان نیاز دارد و در این وضعیت، زمان گرهگشاست. سوگ جمعی معمولاً نوسانی است؛ لحظاتی از غم عمیق در کنار لحظاتی از عملکرد نسبتاً طبیعی. اما اگر این واکنشها پس از طی زمان متعارف همچنان با شدت ادامه یابد، خطر ابتلای جامعه به افسردگی اساسی و فرسودگی ناشی از مواجهه مکرر با اخبار ناگوار افزایش مییابد. باید اجازه داد، افراد داغدار بدون فشار برای بازگشت نابهنگام به زندگی عادی، احساسات خود را بیان کنند. برای عبور از این بحران، نخستین گام پذیرش و نامگذاری واقعیت است. جامعه نیاز دارد فقدانها را از طریق آیینهای نمادین به رسمیت بشناسد تا فرآیند درمان آغاز شود. همچنین گفتوگو در فضاهای خانوادگی و اجتماعی به کاهش احساس انزوا کمک میکند چراکه سوگ جمعی در انزوا تشدید و در ارتباطات انسانی تعدیل میشود. در شرایطی که برخی افراد و رسانهها با دستهبندی کردن جامعه و اهانت به عزیزان از دسترفته بر زخم مردم نمک میپاشند، وظیفه نهادهای مدنی و روانشناسان این است که پیوندهای انسانی را تقویت کنند. در نهایت، سوگ جمعی اگرچه دردناک است اما یادآور این حقیقت است که ما انسانهای جدا از هم نیستیم و درد یکی میتواند، درد همه باشد. اگر زخمها را ترمیم نمیکنیم، دستکم نباید بر آنها نمک بپاشیم. بازسازی اجتماعی بدون به رسمیت شناختن سوگ ممکن نیست. جامعهای که بتواند اندوه خود را بدون انکار بیان کند، جامعهای است که قابلیت ترمیم و ساختن آینده را دارد. این مسیر از پذیرش، گفتوگو و تبدیل رنج به عمل جمعی میگذرد تا از دل این زخمها، فرهنگ همدلی و امید دوباره شکوفا شود.

