یادداشت بلقیس سلیمانی برای ۸۶ سالگی محمود دولتآبادی
محمود دولتآبادی متولد ۱۰ مرداد سال ۱۳۱۹ است و امسال ۸۶ سالگی را پشت سر گذاشت؛ نویسندهای که با رمانهایی چون «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» شهره شده و آثار ماندگاری را خلق کرده است. به مناسبت زادروز این نویسنده پیشکسوت، بلقیس سلیمانی، دیگر نویسنده ادبیات معاصر ایران، در یادداشتی برای ایسنا دربارۀ محمود دولتآبادی آورده است:
همه جا گفتهام و بار دیگر میگویم؛ احمد محمود و محمود دولتآبادی دو اجتماعینگار ایرانی هستند که درخت گلشن ادبیات رئالیستی این دیار را قوت و قدرت بخشیدند و فربه کردند. هر دو آینهگردان روزگار خودشان به شیوه و سبکی بودند که به نوعی سفارش اجتماعی روزگار و گفتمان مسلط دوران بود. یکی وقایع تاریخی و اجتماعی درشت دوران را کانون روایت خود کرد و از رهگذر آنها آدمهای ماندگار و ایدههای بزرگ خلق کرد و دیگری ماجراهای خرد و آدمهای اقلیمهای دور را که بر گرد مرکز میچرخند ولی راهی به آن نمیجویند، دستمایه کار خود کرد و به آدمهای زنده روزگارمان افزود. اولی احمد محمود بود که وقایع اثرگذار تاریخ معاصر را مثل؛ ملی شدن صنعت نفت، زمانه بعد از کودتای بیست و هشت مرداد، انقلاب پنجاه و هفت، جنگ هشتساله و تجربه حکومت دینی را داستانی کرد و ماندگار و دومی محمود دولتآبادی بود که خرده طغیانهای ایران معاصر را به حیث فردی و اجتماعی به مرکز روایتهای داستانی خود آورد و به این وسیله کاراکترهایی آشنا و جاندار خلق کرد. مگر ما خوانندگان ادبیات داستانی؛ خالد، بلور خانم، ننه باران یا مرگان، بلقیس و مارال را از آدمهای اطرافمان بهتر و بیشتر نمیشناسیم؟
دولتآبادی قبل از «سلوک» نویسندهای است که مردم، همین مردم معمولی خود را در آینۀ آثارش مییابند و بر بد و خوب خود و روزگار خود آگاه میشوند و چه نعمتی بالاتر از این برای نویسنده؟
دولتآبادی بعد از «سلوک» هم مثل بسیاری از نویسندگان، نویسندهای است که آینه را برمیگرداند و ما؛ نویسندگان، روشنفکران، شکستخوردگان، آونگشدگان بین شهر و روستا و سنت و مدرنیته خود را در آثار او علیرغم زبانزدگی و تکنیکزدگی این آثار در آنها مییابیم و باز چه نعمتی بالاتر از این برای نویسنده؟
برای من دولتآبادی اول «محرک اول» بود برای نوشتن از قوم و قبیلهام، وقتی «کلیدر» را خواندم. ما هم در طایفۀ پدریمان یک گلمحمدی داشتیم که از یاغیگری رسید به امانخواهی از حکومت. با این همه در روح و جان ما جوانان و نوجوانان دهۀ پنجاه نمادی بود از عصیان و سرکشی. من بعد از خواندن «کلیدر» بود که ناگهان دریافتم میتوانم و باید قصۀ گلمحمد طایفه را بنویسم. اگر چه هرگز آن قصه به چاپ نرسید ولی مرا نویسنده کرد. به همین علت همیشه و همواره خودم را مدیون دولتآبادی بزرگ میدانم با اینکه بیشتر از او از احمد محمود بزرگ تأثیر پذیرفتم.
از سویی بهعنوان یک زن نویسنده که از زنان مینویسد، میدانم و اقرار میکنم که جمعی از شاخصترین کاراکترهای زن ادبیات داستانی ما را دولتآبادی خلق کرده است. زنانی که پیش از این در ادبیات ما صدایی نداشتند و به شمار نمیآمدند. مرگان، بلقیس، مارال، شیرو، زیور و… از آن جملهاند. از میان همۀ آنان برای من بلقیس کلمیشی و زیور از لونی دیگر هستند. با آنان گریستهام، حسادت کردهام، نان پختهام، گوسفند دوشیدهام، بز میری دیدهام و گردش روزگار را که آئین او جوانکشی و عشقمیری است.
میدانم که زمانۀ آن زنان سپری شده است؛ دیگر نه جامعه و نه ادبیات، چنان زنانی خلق و تولید نمیکنند که اصولاً دیگر به کار نمیآیند این زنان و اگر باشند بیهنگام هستند و بیدوران. با اینهمه خوشحالم در حافظۀ جمعی و خاطرۀ مشترکمان آنان حضور دارند و زندهاند و از این بابت تا همیشه از دولتآبادی ممنون و سپاسگزارم.
ما هنوز و برای همیشه میتوانیم از دولتآبادی درس بگیریم. او به ما آموخت و میآموزد که پشت به مردم و زمانه نکنیم که نوشتۀ ما اگر از اینها خالی باشد، از زندگی و پیچ و خم آن خالی است. او به ما آموخت و میآموزد که رنج آدمی شهری و روستایی، حاشیهنشین و مرکزنشین، زن و مرد و… نمیشناسد. رمان هم فقط رمان شهری نیست چرا که آدمی فقط انسان شهری نیست. او به ما آموخت و میآموزد که مقهور فضاهای ساختگی نشویم و از آنچه میشناسیم و به آن باور داریم، بنویسیم.
او به ما آموخت و میآموزد… ما میتوانیم از او فراوان بیاموزیم اگر ادبیات را اصل بگیریم و رها کنیم هیاهوی حاشیهسازان قال و قیلپرست را.

