گزارش سازندگی درباره کاپیتان علی اجرایی که در خواب جاویدالاثر شد

حوالی ساعت ۱۰ شب خوابیده و سپرده بود که ساعت ۲ بامداد بیدارش کنند.کاپیتان ناو بود و داوطلبانه برای کمک به دیگران راهی جزیره سیری شد؛ اما آن شب، برای او نه بیداری در کار بود و نه بازگشتی. رفت و جاویدالاثر شد. آنهایی که در آن ساعت شوم بیدار بودند، خود را به آب انداختند، تا ساحل شنا کردند و جان سالم بهدر بردند اما او حتی فرصت نکرد، لحظه هجوم را بفهمد. هم درس میخواند و هم فرماندهی در نیروی دریایی را برعهده داشت. فراری از عکس و دوربین بود اما در آن روزهای آخر، انگار چیزی به دلش برات شده باشد، مدام به همکارانش میگفت: «این روزها از من عکس بگیرید، شاید اینها آخرین تصاویر من باشند». نمیدانم… در روزهای سخت جنگ، همه ما احتمال هر اتفاقی را میدادیم و از رفتن میگفتیم اما هیچکس در عمق وجودش باور نمیکرد که ممکن است فردا دیگر نباشد؛ که برود و نه روحی از او بماند و نه حتی جسمی برای سپردن به آغوش خاک. این روایت علی اجرایی است؛ کاپیتان ناو شرکت مروارید که بیستوهشتم اسفندماه سال گذشته در جریان جنگ ۴۰ روزه، حوالی ساعت ۱۱:۳۰ شب در جزیره سیری به شهادت رسید و آسمانی شد.
از برادرتان بگویید، چند ساله بود و از کی وارد نیروی دریایی شد؟
برادرم شهید علی اجرایی؛ متولد اول دیماه ۱۳۶۳. از سال ۱۳۹۰ در دریا فعالیت میکرد و حدود ۱۴ سال سابقه دریانوردی داشت. در شرکت مروارید کیش مشغول بهکار بود و بهعنوان کاپیتان فعالیت میکرد.
از روز حادثه بگویید؟ به شما گفتند که دقیقا آن شب چه اتفاقی افتاد؟
زمانی که برای جزیره سیری فراخوان نیرو اعلام میشود، برادرم داوطلبانه اعلام آمادگی میکند. مأموریت آنها انتقال و بازگرداندن نیروها و مجروحانی بود که در منطقه حضور داشتند. روز قبل از آن هم یک مأموریت مشابه انجام داده بودند و تعداد زیادی از نیروها را جابهجا کرده بودند. این دومین باری بود که برای این مأموریت اعزام میشد. قرار نبود، نوبت او باشد. نوبت کاپیتان دیگری بود اما برادرم خودش داوطلب شد و برخلاف برنامه اولیه، خودش مسئولیت این مأموریت را برعهده گرفت. آن شب ۸ نفر در شناور حضور داشتند. شناور «پارمیدا». حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب به شناور حمله میشود. موشک نخست به بخشی از شناور اصابت میکند که کاپیتانها در آن مستقر بودند. چهار نفر از خدمه در همان حادثه شهید میشوند و چهار نفر دیگر که موفق شده بودند خودشان را به آب بیندازند، زنده میمانند؛ هرچند همگی مجروح شده بودند. ما بعداً با تعدادی از آنها در تماس بودیم. آشپز شناور که اهل نورآباد ممسنی بود و یکی از سرملوانها که اهل خوزستان بود هر دو بهشدت مجروح شده بودند. یکی از آنها از ناحیه فک و صورت آسیب دیده بود و دیگری ترکش در گردن داشت. حتی خودش میگفت پزشکان به او گفتهاند به دلیل محل اصابت ترکش، احتمال فلج شدن هم وجود دارد. برادرم آن شب درحال استراحت بود. طبق برنامه قرار بود حدود ساعت ۲ بامداد بیدار شود. اما ساعت ۱۱:۳۰ شب، حمله صورت میگیرد. کسانی که بیدار بودند، خودشان را به دریا میاندازند و حدود ۵۰۰ متر تا ساحل شنا میکنند. شناور هم پس از اصابت موشک کاملاً دچار آتشسوزی میشود. در همان زمان، شناور دیگری هم برای کمک به آنها اعزام میشود اما آن شناور نیز هدف قرار میگیرد و تعدادی از نیروهای آن، ازجمله کاپیتانش، جان خود را از دست میدهند. برادرم پنجم ماه رمضان برای این مأموریت اعزام شد و دیگر هرگز بازنگشت. او مجرد بود و ازدواج نکرده بود. تمام زندگیاش را صرف کار در دریا کرده بود.
چه زمانی متوجه شدید که ایشان جاویدالاثر شدند؟
بعد از حادثه به ما اعلام شد که پیکر او مفقود شده است. بعدها گروههایی برای جستوجو به منطقه رفتند و فیلمهایی هم تهیه شد. تنها بخشی از پیکر یکی از شهدا پیدا شد که پس از آزمایشهای لازم مشخص شد، متعلق به شهید تمیمی است. اما از برادرم و دو شهید دیگر هیچ اثری پیدا نشد. نه پیکری پیدا شد، نه وسایل شخصی. حتی مدارکی مثل کارت ملی، کارتهای بانکی و سایر وسایل شخصی او هم به دلیل آتشسوزی از بین رفته بود و چیزی به دست ما نرسید. پدرم از نظر روحی شرایط مناسبی ندارد و بعد از این اتفاق، دچار مشکلات عصبی شده است. مادر و برادرم هم شرایط سختی را پشت سر میگذارند.
به خانواده شما کمکی هم شد؟
مراسمی گرفتند که در آن مادر و برادرم شرکت کردند، اگر اشتباه نکنم به هر خانواده حدود ۲۵۰ میلیون تومان داده شد. در مورد حق و حقوق شغلی و مسائل بیمهای هم هنوز پیگیری جدی انجام ندادهایم. هنوز وارد این موضوع نشدهایم که مثلاً آیا حقوقی به ایشان تعلق میگیرد یا خیر. بعضیها میگویند چون مجرد بوده و فرزندی نداشته، شرایط متفاوت است. از طرف دیگر، پدر و مادرش در قید حیات هستند و شاید حقوقی به آنها تعلق بگیرد اما ما هنوز این موضوع را بهصورت رسمی پیگیری نکردهایم. برادرم اهل روستای دهشیخ از توابع شهرستان لامرد در استان فارس بود و خانواده ما هم همان جا زندگی میکنند. مدتی در منطقه مأموریت داشت و بعد برای کمکرسانی به سیری اعزام شد. دقیق نمیدانم چند روز در سیری حضور داشت. چون هر وقت با من تماس میگرفت بیشتر درباره حال خانواده صحبت میکردیم. فکر میکنم حدود سه یا چهار روز آنجا بوده باشد. یکی از دوستانش که اهل خوزستان است و در آن مأموریت همراهش بوده، تعریف میکرد که چند روز قبل از شهادتشان به تأسیسات و دکلهای سیری حمله شده بود و ارتباط آنها با خانوادهها تقریباً قطع شده بود. آنها فقط به یک تلفن دسترسی داشتند که ظاهراً متعلق به شهید تمیمی بود و همه از همان طریق به خانوادههایشان زنگ میزدند. برادرم هم یکبار از همان شماره ناشناس با من تماس گرفت. احوالپرسی کوتاهی کرد و گفت: «شما خوب هستید؟» بعد خداحافظی کرد. این آخرین باری بود که صدایش را شنیدم.
آخرین بار همان موقع با ایشان صحبت کردید؟
بله، آخرین تماس ما همان بود.
چه زمانی خبر شهادتشان به شما رسید؟
حمله حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب اتفاق افتاد و روز بعد حدود ساعت ۱:۳۰ بعدازظهر، خبر را به ما اطلاع دادند. نیروهای سپاه برای اطلاعرسانی آمده بودند و خبر شهادت را به خانواده رساندند. برادرم در کنار کارش درس هم میخواند. دانشجوی دانشگاه علمی-کاربردی بود و در رشته ایمنی تحصیل میکرد. دوستانش تعریف میکنند که حدود ۹ روز قبل از اعلام رسمی شهادت، انگار خودش احساس خاصی داشته است. حتی یک روز هنگام افطار برای دوستانش شربت درست کرده و گفته بود: «این شربت شهادت من است». برادرم اهل عکس گرفتن و نمایش دادن خودش نبود. آدم بسیار متواضع و فروتنی بود و هیچوقت دنبال خودنمایی نبود، اما این اواخر فهمیده بود که باید از او عکس بگیرند.

