رنگ‌زمینه

یاد علی

۳۰ سال پس از مرگ “علی حاتمی”

به قلم؛ حسن تهرانی؛کارگردان سینما

روز ۲۴ مرداد، زادروز تولد علی حاتمی یکی از چهره‌های ماندگار و مهم سینمای ایران است. او مثل قصه‌های خودش بود؛ مردی که از دل افسانه‌ها می‌آمد، قصه‌ها داشت برای گفتن، شوخ بود و طناز و شیرین‌سخن. شصت‌ویک سال پیش، ضمن حضور در یک دوره کلاس‌های سینمایی به همت زنده‌یاد مصطفی فرزانه، از بزرگان موج نو سینمای فرانسه، با جواد طاهری، افسانه‌گوی دیگری، انسانی غریب، آمیزه‌ای از یک ریاضیدان و یک رویاپرداز، آشنا شدم. جواد طاهری و علی حاتمی دوقلوهای ذهنی بودند که گویا دوستی‌شان از کودکی آغاز شده بود و اینگونه بود که با علی دوست شدم و بعد هر سه‌مان در آغاز کار تلویزیون ملی، در آنجا کار می‌کردیم و رفقای نزدیک، به ما می‌گفتند سه تفنگدار.
علی و من ساعت‌ها پس از کار با هم در خیابان‌ها پرسه می‌زدیم و حرف می‌زدیم و علی از مادرش می‌گفت. الان غبار روی خاطره‌هایم نشسته و بسیاری از جزئیات آن روزها در مه زمان گم شده‌اند، اما چیزی که هرگز از یادم نرفته، عشق شگفت‌انگیز علی به مادر از دست‌رفته‌اش است. کافی بود سخن به مادر برسد تا پشت آن‌همه شوخی و طنز و شیرین‌زبانی، ناگهان چهره دیگری از علی آشکار شود؛ پسری که هنوز جایی در درونش کنار مادر ایستاده بود و نمی‌توانست، یا شاید نمی‌خواست، از او جدا شود.
گاهی فکر می‌کنم برای شناخت سینمای علی حاتمی، باید از همین‌جا آغاز کرد؛ از همین دلبستگی عمیق به چیزی که از دست رفته است. سینمای علی، سینمای حسرت بود، اما نه حسرتی تلخ و بی‌حاصل. او آنچه را زمان از او و از ما گرفته بود، دوباره می‌ساخت. اگر کوچه‌ای دیگر نبود، کوچه را می‌ساخت؛ اگر خانه‌ای ویران شده بود، خانه را از نو بنا می‌کرد؛ اگر کلمه‌ای از زبان مردم افتاده بود، آن را در دهان شخصیت‌هایش می‌گذاشت. انگار با زمان سر جنگ داشت و حاضر نبود به آسانی تسلیم فراموشی شود.
وقتی «حسن کچل» را ساخت و از تلویزیون رفت، دیدارهای ما هم کمتر شد. زندگی هر کدام از ما را به راهی برد، اما علی راهی را رفت که فقط خودش می‌توانست برود. از همان «حسن کچل» پیدا بود که نمی‌خواهد شبیه دیگران باشد. سینمای او قرار نبود نسخه ایرانی سینمای اروپا یا آمریکا باشد. ریشه‌هایش را در قصه‌های عامیانه، نمایش ایرانی، ضرب‌المثل‌ها، موسیقی کوچه و بازار، نقالی، تعزیه و خاطرات تهران جست‌وجو می‌کرد.
بعد «طوقی»، «باباشمل»، «قلندر»، «خواستگار»، «سوته‌دلان»، «حاجی واشنگتن»، «کمال‌الملک»، «مادر» و «دلشدگان» آمدند؛ و در تلویزیون «سلطان صاحبقران» و آن بنای عظیمی که «هزاردستان» نام گرفت. وقتی این آثار را کنار هم می‌گذاریم، احساس می‌کنیم علی در تمام عمر هنری‌اش، مشغول ساختن یک فیلم بزرگ و بی‌انتها درباره ایران بوده است.
«سوته‌دلان» یکی از جاهایی است که علی حاتمی را باید در آن جست‌وجو کرد؛ در آدم‌های زخمی و تنهایی که زبان‌شان حتی در رنج، موسیقی دارد. علی را معمولاً یکی از بزرگ‌ترین دیالوگ‌نویسان سینمای ایران می‌دانند و بی‌تردید چنین بود، اما این تعریف برای او کوچک است. دیالوگ فقط یکی از ابزارهایش بود. استعداد بزرگ علی در «جهان‌سازی» بود. این جهان‌سازی در «هزاردستان» به‌جایی رسید که دیگر پرده سینما برای رویای او کافی نبود. علی برای روایت قصه‌اش به شهری احتیاج داشت؛ پس شهر را ساخت. شهرک سینمایی غزالی شاید روشن‌ترین نشانه این رویا باشد. او برای «هزاردستان» فقط دکور نمی‌خواست؛ می‌خواست تهران گمشده‌ای را که دیگر وجود نداشت، دوباره زنده کند. خیابان لاله‌زار، میدان توپخانه، ساختمان‌ها، مغازه‌ها و فضای تهران قدیم باید دوباره متولد می‌شدند تا آدم‌های قصه‌اش بتوانند در آنها راه بروند و نفس بکشند.
برای علی، مکان فقط پس‌زمینه نبود. دیوارها حافظه داشتند، پنجره‌ها شاهد بودند و خیابان‌ها قصه‌های خودشان را تعریف می‌کردند. آنچه برای «هزاردستان» ساخته شد، بعد از آن‌هم باقی ماند و سال‌ها محل ساخت آثار دیگر شد. به این معنا علی نه‌فقط برای فیلم و مجموعه خودش مکان ساخت، بلکه چیزی برای آینده سینما و تلویزیون ایران به‌جا گذاشت. او فقط فیلم نمی‌ساخت؛ امکان فیلم ساختن برای دیگران را هم ایجاد می‌کرد. در «کمال‌الملک» تاریخ را از قاب رسمی کتاب‌ها بیرون آورد و به آن رنگ، صدا و زندگی داد. در «حاجی واشنگتن» تنهایی انسانی دورافتاده را در برخورد دو جهان به نمایشی تلخ و طنزآمیز بدل کرد. در «دلشدگان» موسیقی ایرانی را نه به‌عنوان تزئین، بلکه به‌عنوان روح قصه به کار گرفت. و در «مادر» به خانه‌ای بازگشت که شاید در عمیق‌ترین لایه‌هایش همان خانه گمشده دوران کودکی بود.
هر بار «مادر» را به‌یاد می‌آورم، دوباره آن جوان بیست‌وسه‌ساله‌ای را می‌بینم که در خیابان کنار من راه می‌رفت و از مادرش حرف می‌زد. نمی‌خواهم میان زندگی شخصی علی و فیلمش رابطه‌ای ساده بسازم، اما برای کسی که آن عشق را از نزدیک دیده بود، دشوار است «مادر» را ببیند و صدای آن جوان را از سال‌های دور نشنود.
علی حاتمی ایران را آنگونه که بود بازسازی نمی‌کرد؛ ایران را آنگونه که در حافظه‌اش مانده بود، دوباره می‌آفرید. او تاریخ‌نگار نبود؛ شاعر تاریخ بود. حافظه نیز گذشته را مانند یک سند تاریخی نگه نمی‌دارد. از خانه کودکی شاید نور پنجره‌ای، صدای دری، بوی غذایی یا چهره مادری باقی بماند. علی نیز گذشته را از صافی عاطفه و تخیلش عبور می‌داد و به همین دلیل جهانش بیش از آنکه بازسازی گذشته باشد، شعر گذشته بود. سال‌هاست که می‌گویند علی حاتمی دیالوگ‌های فراموش‌نشدنی نوشت؛ درست است. می‌گویند تهران قدیم را زنده کرد؛ درست است. می‌گویند خاطره ساخت؛ این‌هم درست است. اما همه اینها هنوز تمام علی حاتمی نیست. به‌نظر من، علی استعدادی داشت که می‌توانست او را در شمار فیلم‌سازان بزرگ جهان قرار دهد. او صاحب امضا، زبان و مهم‌تر از همه، صاحب جهان بود. فیلم‌ساز بزرگ کسی نیست که فقط فیلم‌های خوب بسازد؛ کسی است که اگر چند دقیقه از اثرش را بدون دیدن نام او ببینیم، بدانیم وارد جهان چه کسی شده‌ایم. جهان علی را نمی‌توان با جهان دیگری اشتباه گرفت. افسوس که عمرش کوتاه بود. پنجاه‌ودو سال برای مردی با آن‌همه قصه هیچ بود. هنوز می‌توانست فیلم‌های بسیاری بسازد، هنوز شخصیت‌هایی در ذهنش منتظر بودند، هنوز کوچه‌هایی باید ساخته می‌شدند و قصه‌هایی بودند که تنها علی می‌توانست تعریف‌شان کند. مرگ نه فقط زندگی او، بلکه تعدادی فیلم ساخته‌نشده را نیز با خود برد.
اما علی به شکلی دیگر ادامه پیدا کرد. لیلا حاتمی امروز یکی از تواناترین بازیگران زمانه ماست. او نسخه‌ای از پدرش نشد و درست همین نکته ارزشمند است. راه خودش را پیدا کرد و با سکوت، نگاه و ظرافت بازیگری‌اش به جایگاهی رسید که فراتر از مرزهای ایران نیز شناخته شد. با این‌همه، برای من در حضور لیلا چیزی از علی باقی مانده است؛ نه تقلید پدر و نه تکرار سینمای او، بلکه ادامه یافتن یک حساسیت هنری در شکلی دیگر. حالا که بیش از شصت سال از آن روزها گذشته، غبار روی خاطره‌هایم نشسته است. بعضی نام‌ها، جمله‌ها و جزئیات از یاد رفته‌اند، اما تصویری هنوز روشن مانده است: دو جوان، یکی بیست‌ودوساله و دیگری بیست‌وسه‌ساله، بعد از کار در خیابان‌های تهران پرسه می‌زنند. علی شوخی می‌کند، قصه می‌گوید و می‌خندد. بعد ناگهان حرف مادرش می‌شود و لحنش تغییر می‌کند. آن روز نمی‌دانستم مرد جوانی که کنارم راه می‌رود، روزی برای حفظ خاطراتش دنیایی افسانه‌ای خواهد ساخت اما حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم همه‌چیز از همان روزها آشکار بود. علی حاتمی از همان زمان، قصه‌ای بود که هنوز گفته نشده بود.

sazandegi

«پست قبلی

پست بعدی»

پست های مرتبط

صدای ایرج و صورت فردین

صدا و سیمای واقعی که توانست سینما را فتح کند حسین خواجه‌امیری…

راه ناتمام آزادی

سخنرانی هاشم آقاجری در نشست بازخوانی مشروطه در افق ایران امروز نشست…

طنین وجدان جمعی

درباره نمایش فیلم ایرانی «ناتور دشت» در جشنواره بوربانک «ناتور دشت» ساخته…

دیدگاهتان را بنویسید