روایت سه تاریخنگار از زندگی و کارنامۀ ناصرالملک
نشست «ناصرالملک؛ صدایی که شنیده نشد» با هدف بازخوانی زندگی و جایگاه ابوالقاسم خان قراگوزلو همدانی معروف به ناصرالملک، از چهرههای سیاسی و فرهنگی دورۀ مشروطه، صبح دوشنبه ۹ شهریور با همکاری سازمان جهاد دانشگاهی تهران، مرکز توانمندسازی حاکمیت و جامعه به همراه موسسۀ کار و تأمین اجتماعی در تالار امیرکبیر دانشگاه تهران برگزار شد. در این نشست، داریوش رحمانیان، علیرضا ملاییتوانی و مجید تفرشی (برخط) به بررسی ابعاد مختلف زندگی، اندیشه و نقش ناصرالملک در تحولات سیاسی و اجتماعی ایران پرداختند.
نخستین ایرانی دانشگاه آکسفورد
به گزارش ایبنا در ابتدای این نشست مجید تفرشی، تاریخنگار، سندپژوه و پژوهشگر امور بینالمللی اروپا و بریتانیا گفت: «من سالهاست به زندگی و کارنامۀ ناصرالملک علاقهمندم. با یکی از نوادگان محترم ناصرالملک دوستی و آشنایی دارم که اکنون در سنین کهولت است. به نظرم زندگی، زمانه و کارنامۀ ناصرالملک از جهات مختلف اهمیت بسیاری دارد و تا زمانی که وارد عمق شخصیت او نشویم، نمیتوانیم دریابیم که چرا در چند مقطع از تاریخ ایران، چه بهتنهایی و چه در کنار دیگر شخصیتها، تا این اندازه اهمیت داشته است. چند برهه از زندگی ناصرالملک برای من اهمیت ویژهای دارد. یکی از این دورهها به سفر دوم ناصرالدینشاه به فرنگ بازمیگردد که آخرین سفر او به بریتانیا بود. محمودخان ناصرالملک که از ملتزمان رکاب شاه بود، نوۀ خود، ابوالقاسمخان جوان، را نیز برای تحصیل به لندن برد. ناصرالدینشاه متقاعد شد ناصرالملک برای ادامه تحصیل در بریتانیا بماند. این اتفاق در شرایطی رخ داد که برای نخستین بار مدیریت دانشگاه آکسفورد اجازه داده بود دانشجویانی با پیشینههای متفاوت و غیر از معتقدان به کلیسای انگلیگن وارد دانشگاه شوند. ناصرالملک با وساطت ملکمخان وارد دانشگاه آکسفورد شد. شیوۀ تحصیل و ساز و کار اداری در دانشگاه آکسفورد تا حد زیادی به حوزههای علمیه سنتی ایران شباهت داشت. ورود ناصرالملک به این دانشگاه از این جهت یک اتفاق تاریخی بود؛ زیرا او نخستین ایرانی و نخستین مسلمان بود که وارد دانشگاه آکسفورد شد و به تحصیل پرداخت و این تحصیلات زمینهساز تسلط کامل او بر زبان و ادبیات انگلیسی و آشنایی با علوم جدید روز شد. پس از پایان این مرحله، به عنوان دیپلمات جوان و وابسته سفارت در لندن خدمت کرد. همکلاسی نزدیک او سر ادوارد گری (وزیر خارجه بریتانیا) بود. همچنین با سیسیل اسپرینگ رایس (وزیر مختار بریتانیا در ایران) و لرد جورج کرزن همدوره بود که همگی در سرنوشت سیاسی ایران نقشآفرین بودند».
تبعید در آستانۀ به توپ بستن مجلس
تفرشی در ادامه گفت: «در سالهای مشروطیت، ناصرالملک چندین مقام وزارتی دولتی به دست آورد. تا پیش از قرارداد ۱۹۰۷، این دیدگاه و ادعا وجود داشت که بریتانیا نقش مهمی در تسریع روند مشروطیت داشته است. همین مسئله سبب شد ناصرالملک، که در میان روشنفکران نیز چهرهای مورد علاقه بود، در کابینههای پس از مشروطه حضور پیدا کند و تا حد زیادی بر روندهای سیاسی آن دوره تأثیر بگذارد. یکی دیگر از مقاطع مهم زندگی ناصرالملک، به شرایط پس از مرگ مظفرالدینشاه و آغاز سلطنت محمدعلیشاه مربوط میشود. این دوره، موقعیتی بود که نوع تعامل ناصرالملک در بالاترین سطح سیاسی کشور را بهخوبی نشان میدهد. او ازجمله افرادی بود که تلاش میکرد میان مشروطه، که پیش از قرارداد ۱۹۰۷ شکل گرفته بود، و سیاستی که محمدعلیشاهِ روسیهگرا دنبال میکرد، نوعی توازن برقرار کند. پس از ترور میرزا علیاصغرخان اتابک، امینالسلطان، و در پی فشارهای مجلس شورای ملی و مشروطهخواهان، محمدعلیشاه قاجار سرانجام پذیرفت میرزا ابوالقاسمخان ناصرالملک را که فردی تحصیلکرده و مورد قبول مشروطهخواهان و بریتانیا بود، به ریاست دولت منصوب کند. انتظار میرفت این انتخاب بتواند به کاهش تنش میان مجلس و شاه کمک کند، اما در نهایت این تلاش نیز به بنبست رسید. روایتهای مختلفی درباره زندگی و سرنوشت سیاسی ناصرالملک در اختیار داریم. دربارۀ برکناری و تبعید او در آستانۀ به توپ بستن مجلس نیز گزارشهای رسمی وجود دارد. ناصرالملک، که تحصیلکرده آکسفورد بود، پس از خروج از سیاست، به ترجمه آثار کلاسیک (ازجمله آثار شکسپیر) پرداخت که از نخستین و فاخرترین ترجمههای این آثار به فارسی محسوب میشود. او دو نمایشنامه از آثار ویلیام شکسپیر را به فارسی ترجمه کرد: «اتللو مغربی» و «بازرگان ونیزی». این دو ترجمه نخستینبار به همت پسر او، حسینقلی قراگوزلو، در سال ۱۳۳۷ در پاریس منتشر شد. دخترش با حسین علا (نخستوزیر و دیپلمات برجسته) ازدواج کرد. نوۀ او دکتر فریدون علا، از مفاخر علمی ایران و بنیانگذار سازمان انتقال خون است».
مناقشهآمیز و اختلافساز
در ادامه علیرضا ملاییتوانی گفت: «ناصرالملک شخصیتی مناقشهآمیز، چالشبرانگیز و اختلافساز در میان پژوهشگران هم عصر او و ایرانیان امروز است. او هم در دورهای بسیار مهم از تاریخ ایران فعالیت کرد و هم در سه مسند بسیار مهم نقشآفرین بود. این نقشها بهترتیب عبارت بودند از وزارت، صدارت و نیابت سلطنت. وزارت او عمدتاً در حوزۀ مالیه و دارایی بود و در اغلب کابینهها این مسئولیت را برعهده داشت. صدارتش نیز در دورهای بسیار بحرانی صورت گرفت که به آن اشاره خواهم کرد. همچنین او مدتی نایبالسلطنه بود. اما مسئلۀ اصلی این است که آیا میتوان زندگی و فعالیت سیاسی ناصرالملک را در یک چارچوب مفهومی توضیح داد؟ یکی از مفاهیمی که میتوان پیشنهاد کرد، مفهوم «دولتمرد میانجی» است. آیا میتوان ناصرالملک را دولتمردی میانجی دانست؟ آیا میتوان با تکیه بر این مفهوم، همه فرازهای مهم زندگی و نقشآفرینی او را توضیح داد؟ این تعبیر، تعبیر درستی است، اما میتوان مفاهیم دیگری نیز به آن افزود. پیشنهاد من این است که ناصرالملک را بهعنوان یک «دولتمرد وفاقساز»، «دولتمرد اجماعساز»، «دولتمرد وحدتساز» و «اعتمادساز ملی» نیز ببینیم. البته این نقشها در سطوح مختلفی از فعالیت او قابل بررسی است».
ملایی توانی سپس درباره ویژگیهایی که برای یک دولتمرد میانجی یا دولتمرد اجماعساز و وحدتساز از آن برخوردار است، گفت: «نخست، سیاستمداری است که در متن ساخت قدرت قرار دارد. دوم، مسئولیت حفظ دولت و ادارۀ کشور را برعهده دارد. سوم، همزمان نسبت به ضرورت اصلاحات در حکومت و مطالبات جامعه حساس است. چهارم، نه مدافع استمرار بیقیدوشرط وضع موجود است و نه خواهان تغییرات رادیکال. پنجم، دغدغۀ اصلی او حفظ امکان اصلاح در دل نظم سیاسی و جلوگیری از فروپاشی دولت است. اینها ویژگیهایی هستند که در شخصیت ناصرالملک وجود دارد.
در آستانه مشروطه، کشور در معرض نوسازیهای گسترده قرار گرفته بود. بخشی از این اصلاحات را حکومت انجام میداد و بخش دیگری، اصلاحات رادیکال، از سوی روشنفکران بیرون از حاکمیت و در روزنامهها و در کانونهایی که در خارج از کشور شکل گرفته بود، دنبال میشد. در این شرایط، سخن از اصلاح فراوان بود. یک جریان مخالف هرگونه تغییر و طرفدار درجا زدن و دفاع مطلق از وضع موجود بود و جریان دیگری خواهان اصلاحات گسترده و رادیکال. بنابراین، فردی که بتواند در میان این دو جریان قرار بگیرد و تعادل ایجاد کند، بهطور طبیعی نوعی اجماع و مرجعیت برای خود به وجود میآورد. این مسئله را میتوان در شرایط بحرانی و در میان کنشگران سیاسی مشاهده کرد. یکی از این میدانها، آستانۀ پیروزی انقلاب مشروطه است. زمانی که مشروطهخواهان مشغول نوشتن قانون اساسی و قانون انتخابات بودند و برای این کار، میخواستند دربارۀ نظامهای سیاسی جهان اطلاعات به دست آورند، ناصرالملک دانش و تجربۀ خود را در اختیار مشروطهخواهان قرار داد و بهطور غیرمستقیم کمک کرد تا دربارۀ چگونگی تدوین قانون اساسی، روندهای مربوط به قانون انتخابات و مسائلی از این دست شناخت بیشتری پیدا کنند».
نقد نگاهی سادهانگارانه و خطی
سپس داریوش رحمانیان با اشاره به عنوان «صدایی که شنیده نشد» به نامهای منسوب به ناصرالملک به سیدمحمد طباطبایی پرداخت و گفت: «در این نامه ناصرالملک هشدار میدهد که طرح شتابزده مشروطه بدون فراهم شدن مقدمات لازم، میتواند ایران را با بحران روبهرو کند؛ زیرا کشور هنوز از نظر فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی آمادگی کافی برای چنین تحولی ندارد. راهحل پیشنهادی ناصرالملک، آغاز اصلاحات از آموزش و فرهنگ است. او بر توسعۀ مدارس، گسترش علم و تربیت انسانهای آگاه و توانمند تأکید میکند و معتقد است باید ابتدا زمینههای اجتماعی و فرهنگی لازم فراهم شود و سپس به مراحل سیاسی بعدی رسید. آیا اگر ابتدا اصلاحات آموزشی، فرهنگی و اجتماعی مورد نظر ناصرالملک انجام میشد، مسیر مشروطه میتوانست متفاوت باشد؟ به نظر من این نامه بسیار سست، آشفته و سطحینگرانه است. اساساً نامهای که بدون امضا منتشر شده و نویسنده آن نیز بهصراحت خود را معرفی نکرده، نمیتواند بهسادگی بهعنوان «صدای ناصرالملک» تلقی شود. این نامه را نخستینبار ناظمالاسلام کرمانی بهطور کامل در تاریخ بیداری ایرانیان ثبت کرده و بعدها نیز، از جمله کسروی، بخشهایی از آن را در تاریخ مشروطه ایران آوردهاند. اما مسئله مهمتر از انتساب نامه، اندیشهای است که در آن مطرح میشود. این اندیشه، ریشهای قدیمی دارد و فقط متعلق به ناصرالملک نیست. بر اساس این دیدگاه، جامعه ابتدا باید آموزش ببیند، علم و فرهنگ در آن گسترش پیدا کند و بعد به توسعه، ترقی و تعالی برسد. من با این نگاه مسئله دارم؛ زیرا به نظرم در اینجا نوعی نگاه سادهانگارانه و خطی به توسعه وجود دارد. گویی در جوامع انسانی همیشه باید یک مرحله مقدم بر مرحلۀ دیگر باشد: اول آموزش، بعد توسعه؛ اول توسعۀ اقتصادی، بعد آزادی؛ اول رفاه، بعد حقوق سیاسی و اجتماعی. نمونههای دیگری از همین نوع نگاه را نیز در تاریخ معاصر ایران دیدهایم؛ اینکه گفتهاند ابتدا باید «نان را سر سفره مردم آورد» و بعد دربارۀ آزادی و دموکراسی صحبت کرد. اما آیا واقعاً توسعه چنین مسیر خطی و مرحلهبندیشدهای دارد؟ از سوی دیگر، چند پرسش اساسی دربارۀ خود ناصرالملک مطرح است. اگر این صدا، یعنی صدایی که بر آموزش، علم و توسعه تأکید داشت، شنیده میشد، چه اتفاقی میافتاد؟ و مهمتر از آن، چرا شنیده نشد؟ آیا واقعاً مردم نمیفهمیدند؟ آیا انقلابیون تندرو بودند؟ آیا ناصرالملک چون باسواد، تحصیلکرده و آگاه بود، درست میگفت و دیگران نمیفهمیدند؟ به نظرم چنین توضیحی بیش از اندازه ساده است».

