روایت سازندگی از اولین روز خداحافظی با رهبر شهید در تهران
گروه اجتماعی: از همان نخستین ساعتهای بامداد، دود غلیظ اسپند که از منقلهای بزرگ ایستگاههای صلواتی حاشیه خیابان شهید بهشتی به آسمان تهران بلند میشد، اتمسفر متفاوتی به شهر بخشیده است. خطوط مترو و بزرگراههای منتهی به شمال عباسآباد، گویی تمام توان خود را بکار گرفتهاند تا سیل جمعیتی را که ثانیه به ثانیه فشردهتر میشود، به قلب تپنده امروز پایتخت یعنی مصلای امام خمینی برسانند. وارد خیابان شهید بهشتی که میشوی، اینجا کالبد سختافزاری شهر در برابر لبریزی جمعیت کم آورده است. در امتداد نردههای آبیرنگ و بلندی که حریم بیرونی مصلی را مشخص میکنند، دالانی طولانی و متراکم از چادرهای مشکی و پیادهروندهها شکل گرفته است. جمعیت شانهبهشانه، دستهها و پرچمهای سرخ و سبزِ «یا لثارات الحسین» را تکان میدهند و گام برمیدارند. در میان این شلوغی کلافهکننده، نظم غریببی حاکم است؛ مأموران شهری با جلیقههای شبرنگ فسفری و سبز در کنار دژبانها و نیروهای امنیتی، با صبوری تلاش میکنند معبر کوچکی برای حرکت روانتر مردم باز کنند، اما موج جمعیت هر لحظه خطوط فرضی نظم را جابهجا میکند. چیزی که در همان مطلع ورود چشمها را خیره میکند، تکثر باورنکردنی چهرههاست. کلیشهها همینجا، در پیادهروهای بهشتی فرو میریزند. در کنار زنانی که با چادرهای سنتی محکم مشکی رو گرفتهاند، دختران جوانی را میبینی با پوششهای مدرن و امروزی، کتهای تیره و شالهای تور مشکی، که پابهپای بقیه قدم برمیدارند. در دست یکی از آنها پوستر سرخرنگی است و در دست دیگری پرچم سهرنگ ایران؛ تصویری زنده از زنی که با موهای روشن و کت مشکی اتوکشیده، پرچم ملی را با غرور بر دوش انداخته و به سمت گنبد فیروزهای پیش میرود. در این اتمسفر، سوگ یک زبان مشترک پیدا کرده که نیازی به مترجم ندارد.
هندسه خنک مهپاشها و جلال کتیبهها
با عبور از گیتهای ورودی، وارد پهنه وسیع و سنگفرششده فضای باز مصلی میشوی. طاقهای بتنی عظیم مصلی که چون آغوشی باز بر سر شهر سایه انداختهاند، در برابر عظمت جمعیتی که زیر پایشان موج میزند، کوچک به نظر میرسند. آفتاب بیرحمانه میتابد و دمای هوا بالاست، اما طراحان مراسم، راهکار هوشمندانهای برای این اقلیم سوزان اندیشیدهاند. در پهنای آسمان صحن، رشتهسیمهای موازی کشیده شده که غباری تند و مداوم از قطرات خنک آب را به صورت مهپاش در هوا پمپاژ میکنند. فضای مصلای تهران حالا شبیه به یک تابلوی نقاشی سوررئال شده است؛ تلفیقی از مه خنک آب، پرچمهای در اهتزاز و تصویر عظیمی از رهبر شهید، آیتالله سیدعلی خامنهای که با لبخندی آرام از فراز یکی از طاقنماهای بزرگ، به این دریای انسان چشم دوخته است. قطرات آب روی صورتها مینشیند و با اشکها مخلوط میشود. پرچمهای زرد، سرخ و ملی در میان این غبار مرطوب میدرخشند و اتمسفر حماسی فضا را تشدید میکنند.
کمی جلوتر، استیج بلند و اصلی مراسم برپا شده است. سازهای پرابهت که تماماً با پارچههای مشکی یکدست پوشانده شده و بر تارک آن کتیبهای سپید با خط ثلث جلی خودنمایی میکند. این جایگاه، کانون ثقل بیقراریهای امروز است؛ جایی که پیکرها بر آن آرام گرفتهاند. خادمان سیاهپوش مراسم، با دستههای گل گلایل سپید در دست، در دو سوی استیج و بر روی سکوهای مرتفع ایستادهاند. وزش باد، گلایلها و پارچههای مشکی را تکان میدهد و پنکههای بزرگ صنعتی پشت استیج، هوای گرم را جابهجا میکنند تا فضا برای آغاز تشریفات رسمی آماده شود. در پائین استیج، دریای جمعیت موج میزند؛ دستها بالا رفتهاند و فریادها در فضای ملتهب مصلی طنینانداز است.
کلوزآپهایی از تنهایی و مویه
از هیاهوی استیج فاصله گرفته و به سمت گوشههای خلوتتر صحن میرویم؛ جایی که داستانهای واقعی و انسانی این رویداد در جریان است. کمی آنطرفتر از مسیر اصلی، روی کفپوشهای سنگی و آفتابخورده، زنی جوان روی زمین کز کرده و نشسته است. جلوتر میروم. او در میان هیاهوی دههزار فرسنگی اطرافش، خلوتی بیصدا برای خود ساخته است. در یک دستش نوزاد شیری کوچکی را به آغوش فشرده که در قنداق سپید طرحدارش آرام خوابیده و از التهاب جهان بیخبر است. زن با دست دیگرش، پوستر بزرگی از رهبر انقلاب را درست جلوی صورت و سینهاش گرفته؛ گویی تصویر را چون پناهگاهی میان خود و سختیهای دنیا حائل کرده است. پائین پای او، بطری آب معدنی نیمهخورده، یک ساک پارچهای کرمرنگ و پایه پرچمی که روی زمین رها شده، حکایت از ساعتها پیادهروی و خستگی مفرطی دارد که این مادر برای رساندن خود به این نقطه تحمل کرده است. نگاهش که از پشت پوستر گهگاه پیدا میشود، آمیزهای از بهت و استقامت است.
چند قدم آنورتر، صحنه دیگری قفل چشمان میشود. زنی چادر مشکیاش را تا روی پیشانی پائین کشیده تا چشمانش در سایه تاریک چادر پنهان شوند، اما دهان باز و دندانهای فشردهاش از هقهق و مویهای عمیق خبر میدهند. او با دست گرهکرده و مشتشدهاش، پوستر کوچکی از چهره خندان شهید سیدعلی خامنهای را در هوا نگه داشته است. مشت گرهکردهاش بوی اعتراض به دست تقدیر و شهادت را میدهد و چشمان پنهانش بوی سوگ.
در گوشهای دیگر، زنی پیرامون خود را کاملاً نادیده گرفته است. او چهارزانو روی زمین نشسته و چادرش را چنان روی سر و صورتش کشیده که گویی هیچ منفذی به بیرون ندارد؛ یک انزوای کامل در دل شلوغترین نقطه پایتخت. تنها چیزی که از این حجم سیاه بیرون آمده، دستان اوست. دست راستش با دستبندی از دانههای رنگی و تسبیحمانند روی زانوی چادریاش آرام گرفته و دست چپش، پوستر نقاشیشده و آبرنگی آقای شهید را محکم چسبیده است. او پشت تصویر پنهان شده و بیصدا گریه میکند. این فرم از سوگواری، این پناه بردن به درون کالبد چادر و تصویر، پرتکرارترین ترجیعبند بصری امروز مصلی است. زنی دیگر که او هم صورتش را پشت پوستر ایستاده و تمامقد رهبری پنهان کرده؛ انگار تصویر، ماسکی شده است برای پوشاندن لرزش لبها و سرخ بودن چشمها از یک داغ سنگین.
چفیهها، رفاقتها و انگشترهای عقیق
جمعیت ما را به عقب میراند. در میان مسیر بازگشت، دو مرد جوانی را میبینی که از پشت سر، تمام مفهوم همبستگی این روز را در یک قاب خلاصه کردهاند. یکیشان کلاه لبهدار سبزآبی به سر دارد و پرچم سهرنگ ایران را مثل یک عبای بزرگ بر دوش و کمرش انداخته است. دومی، چفیه سپید و سیاهی را به سبک زائران بر سر بسته است. مرد کلاهسبز، دست راستش را بر شانه رفیقش انداخته و هر دو، ساکت و محکم، به سمت طاقهای مصلی گام برمیدارند. پرچم ایران میان آنها مشترک است. این دستِ رفاقت و تسلی بر شانه دیگری، دقیقاً همان چیزی است که پایتخت در این روزهای پر از بیم و امید به آن نیاز دارد.
در آستانه خروج از صحن اصلی، پرتره تکاندهنده دیگری در ذهن حک میشود. زنی با سربند چفیهای و شال سرخ نذری که روی دوشش انداخته، دست راستش را از فرط بیقراری و مصیبت روی سرش گذاشته است؛ همان ژست سنتی و غریزی زنان ایرانی وقتی که خبر ناگواری میشنوند. او پوستر کاغذی و نقاشیشده آیتالله خامنهای شهید را چنان به صورت و چشمهایش چسبانده که لبههای فرسوده و پارهشدهی کاغذ با پیشانیاش یکی شده است. در انگشتان او انگشتر عقیق و رینگ سادهای میدرخشد؛ جزئیاتی کوچک از یک زندگی عادی که حالا در میانه یک سوگ بزرگ ملی، اینچنین به غلیان درآمده است.
روایت پیادهرو؛ سنتهای ماندگار
داستان روز اول وداع در پیادهروهای بیرونی مصلی با قدرت جاری است. جایی که موکبها با لیوانهای شربت خنک به استقبال مردم میآیند تا در آن گرما، مرهمی بر گلوهای خشکشده باشند. در گوشهای از پیادهرو، بوی منقل اسپند فضا را پر کرده و پیرمردی با موهای سپید، جعبه خرما به دست، به عابران تعارف میکند، اما یکی از زیباترین جلوههای مسئولیت شهروندی که امروز دیدم، پیرمردانی بودند که داوطلبانه با دستکشهای بهداشتی و کیسههای بزرگ زباله، در میان جمعیت چرخ میزدند و لیوانهای خالی شربت را از روی زمین جمع میکردند تا سیمای نظیف و آراسته مسیر وداع حفظ شود. حضور فعال زنان در پشت صحنه این مواکب نیز ستودنی است؛ آنجا که با دستکش در حال لقمه کردن نان و پنیر و سبزی برای زائران خسته هستند.
تهرانی که ایستاده است
آفتاب کمکم مایل میشود و سایه طاقهای مصلای تهران بر روی سر جمعیت طولانیتر میشود. اولین روز مراسم وداع در مصلای تهران به پایان خود نزدیک میشود، اما این تجمع بزرگ، روایتی فراتر از یک سوگواری ساده بود. این رویداد، نمایشگاهی زنده از کالبدشکافی عواطف یک ملت در بستر یک کلانشهر ملتهب بود. دالانهای چادر مشکی و گنبد فیروزهای مصلی، امروز شاهدی بر یکی از تاریخیترین قابهای همبستگی در تاریخ معاصر پایتخت بودند؛ قابهایی که تا سالها در حافظه جمعی این شهر جاودانه خواهند ماند.

