تصویر تلخ و پارادوکسیکال از روزنامهنگاران

امروز ۱۷مرداد، روز خبرنگار است. ساعتی به این فکر کردم که درباره چه بنویسم. در این روزهایی که همه چیز در التهاب میسوزد، شاید نزدیکترین تجربه زیستهام از مفهوم «خبرنگار بودن در ایران» دستوپنجه نرم کردن اخیرم با کابوس اسبابکشی و جابهجایی خانه بود. در تمام فرآیند طاقتفرسای پیدا کردن یک سرپناه، از چکوچانه زدن با مشاوران املاکی که هر عددی پیشپایشان میگذاشتی، باز هم برای اجارهخانه کم بود، تا دو دوتا چهارتا کردن با نقاش و تأسیساتچی و باربر برای گرفتن کمی تخفیف، همه چیز تنها یک واقعیت عریان را فریاد میزد: اقتصاد روزنامهنگاری در این سرزمین، هیچ شباهتی به بدویترین نیازهای کف جامعه ندارد.
شرایط تعویض خانه، هزینههای کمرشکن جابهجایی بار، تعمیرات ابتدایی و خرید چند قلم وسیله ضروری، معادلهای است که با فرمول درآمد روزنامهنگاری حل نمیشود. با حقوقهای پایه اداره کار- چیزی حدود ۲۱ تا ۲۵ میلیون تومان- که همان هم با هزار و یک مصیبت و خوندل از سوی مدیران رسانه جور میشود تا چراغ یک تحریریه روشن بماند، هیچ هزینهای قابل پوشش، ترمیم یا جبران نیست. ما از ساختاری حرف میزنیم که در آن، خط فقر فرسنگها از سقف درآمد فعالان آگاهش فاصله گرفته است.
این مانور بقا، درست در سالی رخ میدهد که شاید یکی از سختترین و سیاهترین سالهای تاریخ معاصر ایران و همزمان از بحرانیترین دورهها برای مطبوعات کشور بود. در بازه زمانی یکسال و دو ماه از آخرین «روز خبرنگار» ایران مواجهه با دو جنگ بزرگ را پشت سر گذاشت، اعتراضاتی خونین و سنگین را به جان خرید، محاصره نظامی را تجربه کرد و حالا، درست در همین روز خبرنگار، در حال دستوپنجه نرم کردن با تورمی است که سامانه اقتصادی کشور را درمینوردد.
در این وانفسا، کاغذ قیمت خون شده و زینک در بازار حکم کیمیا را پیدا کرده است. چاپخانهها یکی پس از دیگری سرد میشوند و زیر بار هزینهها کمر خم میکنند. در همین یک سال، روزنامهای توقیف شد و در یک شب، تمام کادر و روزنامهنگارانش به جمعیت بیکاران کشور پیوستند. تحتتأثیر مستقیم شرایط جنگی و فروپاشی مالی، رسانهها دست به تعدیل نیروهای شدید و بیرحمانهای زدند؛ تا جایی که یک خبرگزاری مطرح، تمام نیروهای رسمی خود را تعدیل کرد و آنها را به وضعیت شکننده و بیثبات «حقالتحریر» سوق داد. حق بیمهها به ارقام نجومی رسیده و امنیت شغلی به افسانهای دستنیافتنی تبدیل شده است.
تصویر تلخ و پارادوکسیکال ماجرا همینجاست: در روزگاری که هنوز سایه جنگ و تهدید بر سر مملکت سنگینی میکند، در روزهایی که کشور، آماج بحرانهای متعدد است و هیچ چیز به اندازه «اطلاعرسانی درست، دقیق و سریع» اهمیت حیاتی ندارد، رسانههای داخلی لنگلنگان و با یک حیات نباتی، محتوایی تولید میکنند که حتی به چشم عامه مردم هم نمیآید.
پشت هر تیتر و هر گزارشی که نیمبند منتشر میشود، زحمات و جانکاهیهای یک تیم حرفهای نهفته است؛ تیمی که میداند در این جغرافیا و در وانفسای شرایط وخیم اقتصادی و سیاسی، نخستین چیزی که از سبد مصرف جامعه حذف میشود، محصولات فرهنگی و در رأس آنها رسانه است. جامعهای که زیر بار اجارهخانه و خوراک زانو زده، دیگر رمقی برای خرید روزنامه یا اشتراک رسانه ندارد. از سوی دیگر، رسانهای که سالهاست زیر سایه ممیزیهای عجیب، غریب و خودخواسته مانده، دیگر جانی برای حفظ مخاطب خود ندارد. گوی اطلاعرسانی، روایتسازی و مرجعیت خبری، مدتهاست که از دستان تحریریههای داخلی ربوده شده و به دستان فضای مجازی و شبکههای ماهوارهای افتاده است؛ رسانههایی که هرقدر هم آنها را مغرض یا دروغگو بنامیم در نهایت افکار عمومی جامعه را جهت میدهند و میداندار اصلی میدان روایتها هستند.
این حرفها تکراری است؛ خوب میدانم. سالهاست که رسانههای ایران با این بدخیمیهای ساختاری دستبهگریبانند. اما اگر کسی هنوز در این حرفه مانده و قلم میزند-حساب اولیگارشهای رسانهای، باجگیران و نانبهنرخروزخورها که از هر بحرانی کیسه میدوزند، جداست- تنها کسانی هستند که دل در گروی این وطن و این مردم دارند. آنها که ماندهاند، به عشق خالصانه کار خبر، آگاهیبخشی و تعهد به حقیقت ماندهاند، نه به امید آن دریافتی ماهانهای که دیگر حتی آبباریکه هم نیست؛ هیچ است.
مشکلات ما حل نمیشوند؛ صرفاً هر سال همزمان با ۱۷ مرداد مانند یک مناسک سالانه بازخوانی میشوند. مسائلی که چالش هر روز و هر ساعت ما در تحریریههاست، سالی یکبار بهصورت یکجا دور هم جمع میشوند، دربارهشان سخنرانی میشود، یادداشت نوشته میشود سپس تا روز خبرنگار سال بعد به فراموشی سپرده میشوند. تا سال بعد، که معلوم نیست چه بلاها و بحرانهای تازهای سر قشر رسانه آمده باشد تا باز هم از میان آوارها سر برآوریم و بگوییم: «ما هنوز اینجاییم؛ ما را ببینید. ما زندهایم و همچنان ادامه میدهیم».

