بنگاهها چگونه به گوشت قربانی مدیران تبدیل شدند؟

یک خبر مهم هفته گذشته زیر سایه انبوه اخبار سیاسی و امنیتی گم شد. خبری که شاید در نگاه نخست صرفاً از جنس اعتراض بهنظر برسد اما در واقع نشانهای از بحرانی عمیقتر در اقتصاد و حکمرانی ایران است. کارگران شرکت صنایع چوب و کاغذ ایران (چوکا) در اقدامی کمسابقه، مدیرعامل خود را از کارخانه اخراج کردند. اندکی بعد، هیأتمدیره نیز پس از بررسی اسناد و تخلفات منتسب به او، حکم برکناریاش را صادر کرد. گفته میشود، انتشار اسنادی درباره ثبت ۱۴۰ ساعت اضافهکاری برای مدیرعامل و دریافت حقوق و مزایای قابلتوجه، در حالی که کارگران ماهها حقوق نگرفته بودند، جرقه این اعتراض را زده است. این اتفاق را نباید صرفاً یک اختلاف کارگری تلقی کرد. ماجرای چوکا، سه لایه مهم دارد. یک لایه اقتصادی، یک لایه امنیتی و مهمتر از همه، یک لایه حکمرانی هم دارد. از منظر اقتصادی، چوکا تنها یک نمونه از دهها و شاید صدها بنگاهی است که در سالهای اخیر زیر فشار رکود، کمبود نقدینگی، فرسودگی تجهیزات، محدودیتهای تجاری و نااطمینانی اقتصادی، توان ادامه فعالیت خود را از دست دادهاند. بسیاری از شرکتهای بزرگ صنعتی کشور، امروز با ظرفیتی کمتر از توان واقعی خود تولید میکنند و حتی تأمین سرمایه در گردش نیز برای آنها به چالشی جدی تبدیل شده است. در چنین شرایطی، تأخیر در پرداخت حقوق کارگران دیگر یک استثنا نیست بلکه به بخشی از واقعیت اقتصاد ایران تبدیل شده است. اما آنچه ماجرای چوکا را متفاوت میکند، شکاف عمیق میان وضعیت مدیران و کارکنان است. هنگامی که کارگران ماهها برای دریافت حقوق خود انتظار میکشند، انتشار خبر حقوقهای بالا، اضافهکاریهای غیرمتعارف یا مزایای ویژه مدیران صرفاً یک تخلف مالی تلقی نمیشود؛ بلکه احساس بیعدالتی را به اوج میرساند. در چنین فضایی، حتی اگر رقم پرداختی به مدیر از نظر قانونی قابل دفاع باشد، از منظر اجتماعی به بحرانی جدی تبدیل میشود. چنانکه درباره مدیرعامل چوکا چنین اتفاقی رخ داد. از منظر امنیتی نیز این اتفاق را نباید دستکم گرفت. اعتراض کارگران چوکا در نهایت بدون خشونت و با تغییر مدیرعامل پایان یافت اما این تجربه میتواند به الگویی برای سایر بنگاههای بحرانزده تبدیل شود. اگر شرکتهای بیشتری به دلیل کمبود منابع، ناتوانی در پرداخت دستمزد و ضعف مدیریتی با چنین وضعیتی روبهرو شوند، احتمال گسترش اعتراضهای مشابه نیز افزایش خواهد یافت. در شرایطی که اقتصاد کشور تحت فشارهای متعدد قرار دارد هر بنگاه بزرگ صنعتی میتواند به کانونی برای نارضایتی اجتماعی تبدیل شود. با این حال مهمترین وجه این ماجرا، حکمرانی بنگاههاست. پرسش اصلی این نیست که چرا یک مدیرعامل، حقوق بالایی دریافت کرده بلکه این است که چگونه سازوکارهای نظارتی اجازه دادهاند، مدیری در شرکتی که توان پرداخت حقوق کارگران خود را ندارد همچنان از مزایا و امتیازات ویژه برخوردار باشد؟ هیأتمدیره، سهامداران، نهادهای ناظر و دستگاههای مسئول تا پیش از اعتراض کارگران کجا بودند؟ چرا سازوکارهای رسمی پیش از آنکه بحران به کف کارخانه برسد، وارد عمل نشدند؟ تجربه کشورهای موفق نشان میدهد، بنگاههای اقتصادی تنها زمانی میتوانند پایدار بمانند که میان عملکرد مدیران و منافع ذینفعان، رابطهای شفاف برقرار باشد. مدیری که شرکت را زیانده میکند، نمیتواند همزمان از پاداش و مزایای نجومی برخوردار باشد. نظامهای حاکمیت شرکتی دقیقاً برای جلوگیری از چنین تعارضهایی شکل گرفتهاند؛ نظامی که در آن هیأتمدیره مستقل، حسابرسی شفاف، افشای اطلاعات و پاسخگویی مدیران، مانع از شکلگیری فاصله میان منافع مدیران و کارکنان میشود. ماجرای چوکا درباره نوعی الگوی مدیریت است که در آن هزینه ناکارآمدی را کارگران، سهامداران و در نهایت اقتصاد کشورها میپردازند اما مدیرانی که در سیستم تیولداری پرورش یافتهاند، بهره خود را میبرند. اگر این الگو اصلاح نشود، بنگاههای بحرانزده یکی پس از دیگری به گوشت قربانی مدیرانی تبدیل خواهند شد که در سختترین شرایط اقتصادی نیز منافع شخصی خود را بر بقای بنگاه ترجیح میدهند. شاید برکناری مدیرعامل چوکا بتواند، بخشی از خشم کارگران را فروبنشاند و پرداخت مطالبات معوق، آرامش را به کارخانه بازگرداند. اما اگر این اتفاق تنها به تغییر یک مدیر محدود شود و به اصلاح نظام انتصاب، نظارت و پاسخگویی مدیران منجر نشود، دیر یا زود همین داستان در کارخانهای دیگر تکرار خواهد شد. مسئله اصلی امروز اقتصاد ایران، مسئله، کیفیت حکمرانی بر بنگاههایی است که قرار است، موتور تولید و اشتغال کشور باشند اما گاه خود به قربانی مدیریت ناکارآمد تبدیل میشوند.

