نگاهی انتقادی به صنعتی شدن خلاقیت و ناکارآمدی کلاسهای نویسندگی

در دهههای اخیر، شاهد ظهور پدیدهای در چشمانداز ادبی بودهایم که میتوان آن را صنعتیشدن خلاقیت نامید. در عصری که همه چیز -از روابط انسانی تا موفقیتهای شغلی- باید قابل آموزش، سریع و در دسترس باشد، هنر نوشتن نیز به چنبرهی این منطق بازار افتاده است. کلاسهای نویسندگی، از کارگاههای آنلاین پرزرقوبرق تا دورههای فشرده با صدور گواهینامه نوشتن، نوید میدهند که میتوان صدای فردی را در ۱۰ جلسه تراش داد، سبک را مانند یک تکنیک آشپزی آموزش داد و «نویسندهشدن» را به پروژهای دستیافتنی تبدیل کرد. اما در پس این ویترینهای شیک و تبلیغات خوشرنگولعاب، حقیقتی نادیده گرفته میشود که گویی برای بازار انبوه محتوا، ناخوشایند است. نویسندگی، آنگونه که بزرگان این هنر زیستهاند، نه محصول دستورالعملهای کارگاهی که حاصل تقلا در تاریکی، انضباط بازنویسی بیرحمانه و مواجههای وجودی با جهان است. این پرسش که آیا «نویسنده تولید میشود یا زاده میشود؟» شاید کهنه به نظر برسد، اما در دنیایی که کارگاهها بهجای پرورش استعداد، به فروش احساس هنرمندبودن روی آوردهاند، پرسشی حیاتی است. در این بررسی، نگاهی میاندازیم به شکاف میان تکنیکهای آموزشی و حقیقت «عرقریزان روح».
توهم میانبُر و استانداردسازی ذوق
نخستین آسیب کارگاههای نویسندگی انبوه، استانداردسازی پنهان ذوق است. وقتی یک مربی میپذیرد که در یک دوره، بیست یا سی -و گاهی بیشتر- هنرجو را همزمان به «نویسنده» تبدیل کند، ناچار است متوسل به فرمولهایی شود که در همه آثار کارایی داشته باشد. این فرمولها، که اغلب تکنیک نامیده میشوند، چیزی نیستند جز متوسط آماری موفقیت. کلاسی که براساس این منطق اداره میشود، ناخودآگاه به سمت تولید نثری سوق پیدا میکند که درست است: شروعی که قلاب میاندازد، گرهافکنی بهموقع، شخصیتهایی که بهسادگی همدلی برمیانگیزند و نثری که هیچگاه خواننده را در ناهمواری زبان، سرگردان نمیکند.
اما ادبیات ماندگار، نه از دل «درستنویسی»، که از دل «ضرورت شکستخوردن» زاده شده است. کافکا، وقتی در اتاق تاریک خانه پدری مینوشت، بهدنبال رعایت قواعد کلاسیک قصهگویی نبود؛ او بهدنبال تسخیر وحشتی بود که زبان برایش کافی نبود. کارگاههای نویسندگی، در بهترین حالت، میتوانند زبان استاندارد بازار را بیاموزند، اما هرگز نمیتوانند آن صدای ناهمساز و غریب را که شاخصهی یک نویسندهی اصیل است، در فرد بیدار کنند. در واقع، بسیاری از این کلاسها، هنرجو را تشویق میکنند که گوشههای تیز سبک شخصیاش را صیقل دهد تا «خوشخوانتر» شود؛ غافل از اینکه ادبیات بزرگ، اغلب در همین گوشههای تیز و ناخوشایند است که خانه کرده است.
نوشتن عرقریزان روح است
ویلیام فاکنر، در جملهای که شاید بیش از هر گفتهی دیگری در کلاسهای نویسندگی تکرار شده و اغلب بد فهمیده شده، میگوید: «نوشتن عرقریزان روح است». بسیاری این جمله را بهمعنای خستگی فیزیکی یا ذهنی میگیرند. اما ریشهی این جمله در جغرافیای زیستهی فاکنر و همنسلان اوست؛ نویسندگانی که در بطن بحرانهای اجتماعی، جنگ، بیثباتی اقتصادی و زوال منزلتی نوشتند. برای نویسندگانی چون داستایوفسکی یا جک لندن، فقر تنها یک وضعیت مالی نبود؛ یک موقعیت هستیشناسانه بود. آنها در وضعیت عدم امنیت مطلق مینوشتند. این بیثباتی، آنها را مجبور میکرد که از نوشتن برای فرار به واقعیت استفاده کنند، نه برای سرگرمی یا کسب وجههی اجتماعی. وقتی شما هیچ «ویترینی» ندارید که در آن نمایش داده شوید، نوشتن به تنها راه اثبات وجود تبدیل میشود. کارگاههای نویسندگی امروز، دقیقاً عکس این موقعیت را خلق میکنند. آنها محیطی امن، تأییدکننده و پر از مثبتاندیشی هستند. در این فضاها، از هنرجو خواسته میشود خلاق باشد، در حالی که خلاقیت حقیقی، اغلب حاصل نوعی محاصره است. نویسندهای که میداند در پایان کلاس، تشویق خواهد شد، نیازی ندارد که برای بقای هستیاش بنویسد. او برای بازخورد مینویسد. این تفاوت بنیادین است: نویسندهی بزرگ برای رهایی از فشار مینویسد؛ هنرجوی کارگاه برای تأیید شدن در محیطی کنترلشده.
وقتی «نویسنده بودن» کالا میشود
در فضای نقد ادبی همیشه تأکید میشود که متن، جدای از نویسندهاش، هویتی مستقل دارد، اما کارگاههای مدرن، متهم به معکوس کردن این فرآیند هستند. آنها هویت نویسنده را بر متن مقدم میدارند. کلاسها بهگونهای طراحی میشوند که هنرجو قبل از آنکه یک متن جدی بنویسد، احساس نویسنده بودن را تجربه کند. عکسهای اینستاگرامی از جلسات کارگاهی، گواهیهای پایاندوره، و شبکهسازیهای حرفهای، همه ابزارهایی هستند برای فروش یک سبک زندگی. این همان مصرف فرهنگی است که جایگزین کار ادبی شده است. وقتی نوشتن به بخشی از سبد کالای سبک زندگی مدرن تبدیل میشود، دیگر نیازی به آن ریاضت طولانی بازنویسی نیست. کلاسها برای بقای اقتصادی خود، باید نتایج سریع نشان دهند. آنها نمیتوانند به هنرجو بگویند: «رفیق، پنج سال آینده را در انزوا بنویس تا شاید صدایت پیدا شود». آنها باید به او بگویند: «در این دوازده جلسه، داستانات را به انتها برسان». این سرعت اجباری، دشمن اصلی عمق است. نوشتن، فرآیندی است که نیاز به زمان مرده دارد، به وقتگذرانی با متن، به رها کردن یک ایدهی جذاب برای پیدا کردن یک ایدهی عمیقتر. کلاسها، زمان را از نویسنده میگیرند و به او فوریت تولید را هدیه میدهند.
تکنیک در برابر شهود
آیا میتوان «شهود ادبی» را آموزش داد؟ قطعاً خیر. اما میتوان «تکنیک نقد» را آموزش داد. بزرگترین خدمت یک کارگاه واقعی به هنرجو، نه آموزش «چگونه نوشتن»، که آموزش «چگونه خواندن متن خود» است. نویسندگی، در عالیترین مرتبهاش، نوعی خواندن بیرحمانهی دستنوشتههای خود است. مربیان بزرگ نویسندگی در تاریخ، کسانی نبودند که لیست کارهایی را به هنرجو دیکته کنند. آنها کسانی بودند که به هنرجو یاد میدادند چگونه در متن خود، دروغ، حشو، سانتیمانتالیسم و کلیشه را شناسایی کند. کلاس موفق، کلاسی است که هنرجو در پایان آن، یاد بگیرد که چگونه مربی خود باشد. آنچه بسیاری از کارگاههای انبوه امروز از آن غافلاند، همین تربیت نگاه انتقادی است. آنها بیشتر به دنبال تأیید روانی هستند تا نقد ویرانگر. اما حقیقت این است: نقد خوب، ویرانگر است. نقد خوب، بخشهایی از متن شما را که بیش از حد دوستشان دارید اما ضعیف هستند، هدف قرار میدهد.
اخلاق بازنویسی
نویسندگی واقعی، نه در لحظه «الهام» (که در کلاسها گاهی با شور و هیجان از آن حرف میزنند)، بلکه در لحظه بازنویسی اتفاق میافتد. بازنویسی، یعنی کشتن غرور نویسنده به نفع متن. کلاسهایی که این پیام را مخابره میکنند که اولین نسخه، صادقانهترین نسخه است، در حق ادبیات جفا میکنند. نویسندگان بزرگ، از همینگوی که بارها پیرمرد و دریا را از اول تا آخر بازنویسی کرد، تا فاکنر که جملاتش را لایه به لایه میساخت، همگی بر یک نکته اشتراک داشتند: نوشتن، کار اصلاح است. کار کلاس باید آموزش همین دیسپلین اصلاح باشد. باید هنرجو را وادار کرد که یک صفحه را ده بار پاکنویس کند، نه برای اینکه زیباتر شود، بلکه برای اینکه ضرورت آن صفحه شفافتر شود. این کار، خستهکننده است. این کار، غیر جذاب است. و به همین دلیل است که کلاسهای پرزرقوبرق امروزی تمایلی به تمرکز شدید بر آن ندارند. آنها میترسند که اگر سختگیر باشند، هنرجو کلاس را ترک کند.
فراتر از کارگاه
ادبیات، قلمرو ریسک است. شما نمیتوانید در یک محیط ایزوله و شبیهسازیشده، ریسک کنید. شما باید به دل تجربهی زیسته بروید، باید طعم شکست را بچشید، باید زبان را نه مثل یک ابزار مکانیکی، که مثل موجودی زنده تجربه کنید. کارگاههای نویسندگی، اگر بخواهند از یک ویترین تولید به یک فضای پرورش تبدیل شوند، باید از نمایش فاصله بگیرند. آنها باید به هنرجویان خود یادآوری کنند که هیچ گواهینامهای نمیتواند جایگزین ساعتها تنهایی با واژهها شود. آنها باید جسارت این را داشته باشند که به هنرجو بگویند: «شاید نویسنده نباشی، و این اشکالی ندارد». کارگاه واقعی، جایی نیست که در آن به شما وعده نویسندگی میدهند؛ جایی است که در آن، شما با خود واقعیتان، با محدودیتهای ذهنیتان و با بیرحمی زبان روبهرو میشوید. درنهایت، همانطور که فاکنر در سخنرانی نوبل خود به یادآوری وظیفه نویسنده پرداخت، نوشتن واقعی از «قلب انسان» برمیآید، نه از دفترچه راهنمای تکنیکها. اگر کلاس نویسندگی بتواند هنرجو را به آن قلب، به آن اضطراب و به آن ضرورت بازگرداند، آنگاه مفید است. اما اگر تنها قرار است به او یاد دهد چگونه شبیه نویسندگان بنویسد، بهتر است که آن کلاس، در خود را برای همیشه ببندد. ادبیات به شبیهسازی نیازی ندارد؛ به بودن نیاز دارد. و بودن، همیشه، پیش از آنکه عمومی باشد، خصوصی است. نوشتن از جایی آغاز میشود که شما با خودتان تنها میمانید؛ جاییکه کلاسها، با تمام تکنیکهایشان، دیگر دستشان به آن نمیرسد.

