رنگ‌زمینه

بحران پنهان زیبایی‌شناسی

ترجمۀ جستاری از بختیار علی دربارۀ بحران تأمل در فرهنگ خاورمیانه

در این جستار، بختیار علی از دل یک اشارۀ ظاهراً ساده در سخن پیکاسو ــ «بینی افتاده» ــ مسأله‌ای بسیار گسترده‌تر را پیش می‌کشد: نسبت فرهنگ با زیبایی و توانایی یک جامعه برای اندیشیدن دربارۀ آن. نگاه او صرفاً متوجه نقاشی یا تاریخ هنر نیست؛ بلکه از خلال تأملی بر هنر مدرن، به نقدی فرهنگی و تمدنی می‌رسد. در این چارچوب، پیکاسو برای بختیار علی نه فقط یک نقاش بزرگ، بلکه نشانه‌ای از سنتی فکری است که در آن هنر می‌تواند به نیرویی برای پرسش‌گری، دگرگونی و بازاندیشی در مفاهیم بنیادینی چون زیبایی و زشتی بدل شود. در مقابل، این جستار می‌کوشد نشان دهد چرا در بسیاری از فرهنگ‌های خاورمیانه، هنر و ادبیات کمتر به سرچشمه‌ای برای تأمل نظری تبدیل شده‌اند و اغلب در سطح نمادهای افتخار فرهنگی باقی مانده‌اند. از این منظر، مسألۀ اصلی دیگر صرفاً تعریف زیبایی نیست، بلکه توانایی یک فرهنگ برای تبدیل زیبایی به موضوع اندیشیدن است؛ توانایی‌ای که بختیار علی آن را شرط پویایی فرهنگی و امکان دگرگونی در حیات فکری یک جامعه می‌داند.

بینی افتادۀ پیکاسو
بختیار علی: روزی پیکاسو در توضیح شیوۀ نقاشی خود گفت: «من بینی افتاده می‌کشم تا همه ناچار شوند به آن نگاه کنند». این جمله در نگاه نخست شاید شوخی‌ای هنرمندانه به نظر برسد، اما در حقیقت حامل درکی ژرف از سرشت انسان است. در پس این عبارت می‌توان به حقیقتی ساده اما بنیادین رسید: انسان موجودی نیست که صرفاً مجذوب نظم، هماهنگی و زیبایی باشد. همان‌گونه که زیبایی می‌تواند نگاه او را به خود جلب کند، زشتی و بی‌نظمی نیز برای او جاذبه دارند؛ و چه‌بسا در بسیاری از موقعیت‌ها حتی بیش از زیبایی توجه او را برانگیزند.
البته مقصود آن نیست که انسان‌ها به یک اندازه شیفتۀ زیبایی و زشتی‌اند. مسأله بیشتر به نحوۀ مواجهۀ فرهنگی ما با این دو بازمی‌گردد. اگر در جهان گذشته توانایی خواندن و نوشتن معیاری برای پیشرفت فرهنگی به‌شمار می‌رفت، در جهان امروز شاید بتوان گفت نحوۀ فهم ما از زیبایی و زشتی نیز به یکی از معیارهای تمایز فرهنگ‌ها بدل شده است. فرهنگی که بتواند دربارۀ زیبایی بیندیشد، آن را به پرسش بگیرد و دربارۀ آن سخن بگوید، در حقیقت ظرفیت آن را دارد که از سطح واکنش‌های فوری و غریزی فراتر رود و به قلمرو تأمل قدم بگذارد.
زیبایی تنها موضوعی برای لذت بردن نیست؛ عرصه‌ای است برای اندیشیدن. قدرت فرهنگی آنجاست که بتوان حتی در لحظۀ تصویرکردن زشتی نیز امکان ظهور زیبایی را فراهم آورد. در خود گوهر زیبایی هسته‌ای انسان‌دوستانه نهفته است، زیرا هنر می‌تواند انسان را از دگم‌ها، از مرزهای محدودکننده و از حصارهایی که خود ساخته است فراتر ببرد. چهره‌های شکسته و فروپاشیدۀ پیکاسو درهم‌شکستن سیمای آشنای انسان‌اند، اما نه برای ویران‌کردن او و نه برای زشت‌کردنش. حتی خشونتی که در برخی آثار او دیده می‌شود واجد درون‌مایه‌ای ضدانسانی نیست؛ بلکه تلاشی است برای آشکار کردن وجوه نیرومند انسان و فراخوانی برای گسترش افق نگاه ما به زیبایی. با این‌همه، پرسشی همواره برای من باقی مانده است؛ پرسشی که اگر صادق باشم، باید بگویم پاسخ کامل آن را نمی‌دانم. چرا در بسیاری از جوامع خاورمیانه‌ای زشتی چنین توجه‌برانگیز است؟ چرا سخن گفتن از زشتی برای ما آسان‌تر از سخن گفتن از زیبایی است؟ چرا اغلب به‌نام مبارزه با زشتی، پیرامون خود را ویران می‌کنیم؟ این کانون هراسناک ستیهندگی در نیمۀ تاریک روح انسان از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ اگر به فرهنگ روزمرۀ خود بنگریم، می‌بینیم آثار هنری به‌ندرت موضوع گفت‌وگوی عمومی می‌شوند. نقاشی‌ها، موسیقی‌ها و شعرها کمتر محل بحث‌اند. اما اگر همان هنرمند مرتکب خطایی شده باشد، آن خطا می‌تواند ماه‌ها و سال‌ها موضوع قضاوت و گفت‌وگو قرار گیرد. در چنین فضایی گویی توانایی دیدن و توصیف زشتی بسیار قوی‌تر از توانایی دیدن و درک زیبایی است. زشتی برای بسیاری از ما نه‌تنها موضوعی برای داوری، بلکه گاه سرچشمه‌ای برای نوعی لذت روانی است؛ نوعی تخلیۀ تنش و رهایی از فشارهای درونی. در مقابل، زیبایی و تأمل کمتر به نیرویی برای تعالی روح یا تعمیق معنای زندگی بدل می‌شوند.
با این‌حال، وقتی پیکاسو بینی را افتاده می‌کشد، قصد او برجسته کردن زشتی نیست. زشتی در جهان بیرون از پیش وجود دارد و انسان‌ها آن را به‌خوبی می‌بینند. آنچه پیکاسو می‌خواهد بیافریند تابلویی زیباست. زیبایی در اثر هنری ماهیتی متفاوت از زیبایی در زندگی روزمره دارد. معیارهایی که در هنر برای سنجش زیبایی به کار می‌روند با معیارهایی که در تجربۀ روزمرۀ ما از جهان عمل می‌کنند، یکسان نیستند. عنصری که در جهان بیرونی ممکن است زشت تلقی شود، در ساختار یک اثر هنری می‌تواند به بخشی از نظم و زیبایی آن بدل شود. از همین‌رو بینی فروافتادۀ پیکاسو در حقیقت دعوتی است برای بازاندیشی در خود مفهوم زیبایی. فرهنگ زنده فرهنگی است که پیوسته خوانشی تازه از زیبایی و زشتی ارائه می‌دهد. چنین فرهنگی ما را وادار می‌کند به این تصور تردید کنیم که چیزی بتواند در همۀ زمان‌ها و در همۀ شرایط زیبا باشد یا چیزی در هر موقعیتی زشت به‌شمار آید. اهمیت کاری که پیکاسو انجام داد، تنها در ابداع سبکی تازه در نقاشی نبود. اهمیت او در این بود که همراه با بسیاری از هنرمندان آغاز قرن بیستم بار دیگر این پرسش بنیادین را زنده کرد: زیبایی چیست، و زیبایی در هنر چه معنایی دارد؟ اما برای ما که در زمانه‌ای دیگر و در سرزمینی دیگر از فاصله‌ای دور به پیکاسو می‌نگریم، مسألۀ اصلی شاید دیگر خود آن پرسش نباشد. پرسش عمیق‌تر این است که چرا ما اساساً کمتر به چنین پرسش‌هایی بازمی‌گردیم. چرا زیبایی و زشتی در فرهنگ ما به مسأله تبدیل نمی‌شوند. این همان بحران پنهانی است که در بخش بزرگی از تاریخ ادبیات و هنر ما حضور داشته است. مسأله تنها به یک ملت محدود نیست. بسیاری از فرهنگ‌های خاورمیانه با وضعیتی مشابه روبه‌رو بوده‌اند. در این جوامع، ادبیات و هنر اغلب بیشتر موضوع افتخار نمادین‌اند تا سرچشمه‌ای برای اندیشیدن. ما به نام‌هایی چون مَحوی، و نالی و فردوسی، حافظ، سعدی، متنبی، ابن‌عربی یا ابوالعلاء می‌بالیم، اما کمتر می‌کوشیم آن‌ها را به ابزارهایی برای فهم و تأمل بدل کنیم. در مقابل، در سنت اروپایی ادبیات و هنر بارها به نقطۀ آغاز تحولات فکری بدل شده‌اند. شکسپیر و گوته تنها نمادهای فرهنگی نیستند، بلکه سرچشمه‌هایی برای اندیشیدن‌اند. در بسیاری از جوامع غربی، زیبایی به نیرویی برای حرکت و دگرگونی بدل شده است. بینی افتادۀ پیکاسو تنها یک عنصر تصویری نیست؛ نشانه‌ای است از گشودن شیوه‌ای تازه از دیدن. زیبایی در چنین فرهنگی بت ثابت و ازلی نیست، بلکه نقطه‌ای متغیر در نقشه‌ای ناپایدار است. هر دوره تعریفی تازه از آن ارائه می‌دهد و همین دگرگونی مداوم است که هنر را به نیرویی زنده بدل می‌کند. اما در بسیاری از جوامع ما زیبایی اغلب به مجموعه‌ای از نشانه‌های جداافتاده بدل می‌شود؛ نشانه‌هایی که پیوندی زنده با زندگی ندارند. در چنین شرایطی میان هنرمند خلاق و جامعه شکافی عمیق پدید می‌آید. آثار هنری تولید می‌شوند، اما کمتر به موضوع تأمل بدل می‌گردند. مخاطبان اندک‌اند و نهادهایی که بتوانند این آثار را جذب و بازخوانی کنند نیز ضعیف‌اند. در نتیجه زیبایی زمینی نمی‌یابد که ریشه‌های خود را در آن عمیق‌تر بدواند.
در فرهنگی که نیروی حمله و تخریب از نیروی تأمل قوی‌تر باشد، هنر و ادبیات نیز به‌راحتی به فعالیتی حاشیه‌ای تبدیل می‌شوند. در چنین فضایی ممکن است به پیکاسو گفته شود: «چه کرده‌ای؟ فقط کمی بینی را افتاده کشیده‌ای». تفاوت میان این دو وضعیت در نسبت میان تأمل و ستیزه‌جویی نهفته است. هر فرهنگی که در آن نیروی ستیزه‌جویی از نیروی تأمل قوی‌تر باشد، همواره در آستانۀ نوعی فروپاشی پنهان قرار دارد. زیبایی برای آن نیست که صرفاً حضور داشته باشد و ما با شگفتی به آن بنگریم. زیبایی زمانی نیرویی دگرگون‌کننده می‌شود که بتوان دربارۀ آن اندیشید. هرگاه نتوانیم دربارۀ زیبایی بیندیشیم، خود آن نیز از نیروی حرکت‌بخش تهی می‌شود. در جوامعی که اندیشیدن ضعیف است، زیبایی نیز به امری بی‌پناه و کم‌ارزش بدل می‌شود. آثار بزرگ ادبی و هنری همچون چشمه‌هایی خفته‌اند. معناهای بزرگ در سکوت در درون آن‌ها باقی می‌مانند. این فرهنگ و جامعه‌اند که باید بتوانند آن چشمه‌ها را بشکافند و نیروی پنهان آن‌ها را آشکار کنند. تنها در فضایی فرهنگی که از تأمل، گفت‌وگو و پشتوانهٔ روشنفکری برخوردار باشد، چنین چشمه‌هایی می‌توانند جاری شوند. در غیر این صورت، حتی بزرگ‌ترین آثار نیز در سکوت باقی می‌مانند و جهان پیرامون‌شان بی‌آنکه دگرگون شود از کنار آن‌ها عبور می‌کند.
* ترجمۀ حاضر در چارچوب پروژۀ ترجمۀ آثار «نظری و فکری» بختیار علی انجام شده و با نظارت ایشان و با اجازۀ مستقیم نویسنده صورت می‌گیرد.

sazandegi

«پست قبلی

پست بعدی»

پست های مرتبط

علیه تاسیان

درباره سریال تاریخی جدید نمایش خانگی ساخته محمدحسین مهدویان سریال «کلاغ» به…

قدرت‌نمایی ژاپن

آلمان به مرحله حذفی رسید، هلند و ژاپن در آستانه صعود به…

۱ تیر ۱۴۰۵

محرم به روایت تصاویر و اسناد

دو نمایشگاه ویژه محرم در کتابخانۀ ملی نمایشگاه «محرم به روایت تصاویر…

دیدگاهتان را بنویسید