درباره سریال تاریخی جدید نمایش خانگی ساخته محمدحسین مهدویان

سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان، از چهارشنبه ۱۳ خرداد با تبلیغات گسترده در پلتفرم فیلیمو روی آنتن رفت؛ اینبار با برچسبی که بهوضوح برای جلب اعتماد مخاطب طراحی شده: «ساخته عوامل زخمکاری». اما همین انتخاب تبلیغاتی، نخستین پرسش جدی را پیش میکشد: «زخمکاری» بهجز فصل ابتداییاش، چه دستاوردی داشت که اکنون نامش روی رزومه مانور داده میشود؟ بسیاری از مخاطبان بهخوبی افت کیفی آن مجموعه، در ادامه مسیرش را بهیاد دارد و همین حافظه جمعی، اعتبار این برچسب تبلیغاتی را زیر سوال میبرد. «کلاغ» مخاطب را به زمستان ۱۳۵۴ و سالهای پیش از انقلاب میبرد؛ روایتی خاکستری از مأموری امنیتی که در دل مأموریتش گرفتار عشقی ممنوعه میشود. پرسش اصلی این است که آیا این اثر میتواند از زیر سایه سنگین تبلیغات و کارنامه پرحاشیه کارگردانش بیرون بیاید، یا بار دیگر در دام سیاستزدگی و کلیشههای آشنا گرفتار خواهد ماند؟ بررسی سه قسمت نخست، نشان میدهد «کلاغ»، با وجود تکیه بر یک رمان موفق ترکیهای به نام مه و شب و فضاسازی فنی قابلقبول، در جلب نظر مخاطبی که از سیاست و بازاریابی زرد خسته شده، با چالشی جدی روبهروست. بهنظر میرسد سازندگان «کلاغ» ترکیبی ناهمگون از اتمسفر «زخمکاری» و درامهای امنیتی-عاشقانهای مانند «تاسیان» را هدف گرفتهاند؛ جاییکه داستان حول محور عشق مثلثی میچرخد. پاشنه آشیل این پروژه نیز همان دو عاملی است که از ابتدا قابلپیشبینی بود: سیاستزدگی محتوا و چهره جنجالی کارگردان در فضای رسانهای.
خستگی سیاسی مخاطب
در یک دهه گذشته، جامعه ایران دستخوش نوعی خستگی مفرط از مسائل سیاسی شده است. حتی اگر سازندگان موفق شوند در بستر سیاسی داستان، روایت عاشقانهای جذاب ارائه دهند، همین پسزمینه ممکن است مخاطب دلزده را پس بزند و مانع شکلگیری ارتباط او با شخصیتها شود. از سوی دیگر، محمدحسین مهدویان در سالهای اخیر، بهویژه در حاشیه جشنواره اخیر فیلم فجر، به یکی از پرسروصداترین کارگردانان سینمای ایران بدل شده و این چهره رسانهای پرتلاطم، بیتردید بر نحوه استقبال از آثارش سایه میافکند.
روشنفکرنمایی بهجای روایت
یکی از آزاردهندهترین ویژگیهای قسمت نخست، تلاش آشکار سریال برای القای نوعی روشنفکرنمایی است. بهجای آنکه صحنهها در خدمت پیشبرد طبیعی روایت قرار بگیرند، مدام در پی صدور بیانیههای روشنفکرانهاند. سکانسهایی مثل باز شدن در حمام در حضور «سایه» یا نگاههای جلال هنگام تعویض لباس او، بیش از آنکه کارکرد روایی داشته باشند، مصنوعی و تحمیلی جلوه میکنند؛ گویی صرفاً برای وایرالشدن طراحی شدهاند. داستان با یک فلشبک آغاز میشود: جلال (با بازی هادی حجازیفر)، مأمور امنیتیای با اسم سازمانی «داریوش»، در زمان حال پرونده سوژهای ناپدیدشده را بررسی میکند. کل سریال در واقع روایتی از گذشته است که قرار است به این نقطه برسد. بهتدریج مشخص میشود جلال با یکی از سوژههای مأموریتش، یعنی «سایه»، وارد رابطهای عاشقانه شده؛ رابطهای که قرار است زیر فشار اختلافات فکری و سیاسی دو طرف فروبپاشد.
شروعی نهچندان درخشان
در بخش بازیگری، «کلاغ» آغازی قابلقبول دارد، گرچه بدون نقطهاوج است. هادی حجازیفر در نقشی آشنا، یعنی مأمور امنیتی، ظاهر شده است؛ هرچند انگار گریم سنگین او بخشی از توان بازیاش را پنهان کرده و مانع نزدیکشدن کامل او به شمایل یک مأمور حکومتی شده است. نریشنهای طولانی و کشداری که برایش نوشته شدند تبدیل به نقاط ضعف بازی او در این مجموعه شدهاند. محسن قصابیان در نقش پدرزن جلال و مقام بالادستی او در ساواک، حضوری پرنوسان دارد؛ در برخی صحنهها مقتدر و مسلط است و در بعضی سکانسها بازیاش به اغراق نزدیک میشود. پیپ همیشگی این شخصیت نیز ارجاعی مستقیم و آشنا به امیرعباس هویدا را به ذهن متبادر میکند. بهنظر میرسد مهدویان در «کلاغ» در پی ترسیم جهانی متفاوت با «تاسیان» است؛ هرچه تاسیان شاد بود، اینجا با جهانی تاریک، بسته و خفقانآور روبهرو هستیم که از منظر بصری نیز با غلبه رنگهای سرد و خاکستری بازتاب یافته است. این رویکرد در فضاسازی تا حدی موفق عمل میکند، اما کشدار بودن موقعیتها و دیالوگهای تکراری، شعارگونه و پیشپاافتاده، ضربهای جدی به ریتم سریال وارد کرده است؛ شیوهای از دیالوگنویسی که هر قسمت را به تریبونی برای بیان مواضع ایدئولوژیک بدل میکند. نکته دیگری که در میان مخاطبان واکنشبرانگیز شده، اصرار مهدویان بر اشاره به علاقهاش به تیم استقلال و کنایه به رقیب سنتی این تیم است. درحالی که نوکپیکان انتقادات سریال متوجه حکومت پهلوی و ساواک است، نمایش شعار «تاج قهرمان» -تیمی متعلق به درباریان- روی دیوار، با جهانبینی ایدئولوژیک سازنده در تناقض قرار میگیرد؛ تناقضی که پیشتر نمونه مشابهاش در اپیزود هفتم فصل «زخمکاری؛ انتقام» نیز دیده شده بود و با اعتراض هواداران پرسپولیس همراه شد.«کلاغ» با ژانر امنیتی، اقتباس از یک رمان قوی و المانهای فنی استاندارد آغاز میشود، اما ترکیب جامعه اشباعشده از سیاست، چهره جنجالی کارگردان و سکانسهای اجباری برای وایرال شدن، مسیر پیشروی این سریال را بسیار لغزنده کرده است. حتی اگر سازندگان بتوانند از بیانیههای سیاسی فاصله بگیرند و بر هسته اصلی داستان یعنی عشق، معما و خیانت در بستری امنیتی تمرکز کنند، بهنظر میرسد پتانسیل چندانی برای جذب گسترده مخاطب باقی نمیماند و این اثر احتمالاً به سرنوشت بسیاری از سریالهای امنیتی-سیاسی اخیر دچار خواهد شد که بهسرعت از خاطرهها محو میشوند.
اشتباهات فاحش تاریخی
گافهای تاریخی سریال حتی تماشاییتر از ضعف موسیقایی آن است. در سکانس آغازین، قابی از المانهای دوران پهلوی- اسکناس، سیگار، کبریت آپادانا، نوار کاست- چیده شده تا بستر زمانی داستان بهدرستی معرفی شود. اما در میانه قسمت، ترانه معروف «چی بگم، از کی بگم» با صدای هایده پخش میشود، آن هم درحالی که پدربزرگ شخصیت داستان با آن همخوانی میکند؛ این ترانه اما در سال ۱۳۷۰ (۱۹۹۲ میلادی)، در آلبوم «روزهای روشن» و دو سال پس از درگذشت خواننده برای نخستینبار منتشر شده است. نمونه مشابه دیگری نیز در قسمت دوم دیده میشود. ترانه «عشق تو نمیمیرد» از عارف، با تنظیم واروژان، در سال ۱۳۵۰ منتشر شده و با بستر زمانی سریال همخوانی دارد، اما نسخهای که در خانه ابراهیم شنیده میشود، تنظیمی متعلق به عبدی یمینی در سال ۱۳۷۲ است. با وجود انبوه ترانههای مناسب و متعلق به دوران پیش از انقلاب، استفاده از این نسخههای متأخر، نشانهای روشن از بیدقتی در تحقیق تاریخی پروژه بهخصوص در بخش موسیقی است.
نمونه دیگری از این بیدقتی روایی، آنجایی است که قصابیان متوجه رابطه پنهانی دامادش با «سایه» شده، در تعقیب اوست و در لحظات پایانی قسمت، با لحنی تهدیدآمیز قسم میخورد که برای حفظ آبروی دخترش حتی حاضر است «آدم بکشد و سر ببرد». این دیالوگ خشن، خود نوعی اسپویل از یک مرگ شوم در آینده داستان بهشمار میرود؛ هشداری که قصابیان در هر اپیزود، با تلنگرهای پیاپی بر خیانتکار بودن جلال و عاقبت شوماش، تکرار میکند.
اقتباسی با پایانی از پیش روشن
«کلاغ» اقتباسی از رمان معروف «سیس و گجه» (بهمعنای «مه و شب») اثر احمد اومیت، نویسنده برجسته جنایینویس ترکیه است؛ و همین پیوند، مسیر آینده سریال را تا حد زیادی قابلپیشبینی میکند. عشق در این روایت در فضایی آرام، سرد و خاکستری- شبیه به آثار امنیتی شوروی- جریان خواهد داشت؟ هیجان و حتی تراژدی داستان در بستری سیاه و بیروح پیش میرود و «سایه» در راستای عقاید سیاسی خود، رویاروی «داریوش» (جلال) قرار خواهد گرفت؟در رمان، شخصیت اصلی، «صدات» (معادل جلال در سریال)، با دختری بهنام «مینه» (معادل سایه) وارد رابطهای پنهانی میشود. این دختر جوان بهطرز مرموزی ناپدید میشود و وقتی صدات در پی او میگردد، درمییابد که مینه با گروههای خرابکار در ارتباط بوده؛ جستوجویی که سرانجام به یافتن جسد او ختم میشود. با تطبیق رمان و سریال، میتوان با اطمینان نسبی پیشبینی کرد که «سایه»، که بهسرعت از داستان غایب شده، سرانجام کشته خواهد شد. بر اساس سرنخهای دیالوگی قسمت نخست، به نظر میرسد قاتل او کسی غیر از محسن قصابیان (پدرزن جلال) نباشد؛ چه به دلیل غیرت پدری و واکنش به خیانت دامادش، و چه از آنرو که سایه عضو همان گروههای خرابکاری است که قصابیان مأمور دستگیریشان است. در نهایت «کلاغ» نه شاهکاری بینقص است و نه اثری کاملاً سطحی و غیرقابلتماشا. این سریال احتمالاً در حد یک سرگرمی روزمره باقی خواهد ماند؛ نه بیشتر و نه کمتر. ترکیب اقتباس از یک منبع ادبی معتبر با اجرایی که در گافهای تاریخی، موسیقی ناهمخوان و دیالوگنویسی شعارگونه گرفتار شده، نشان میدهد که فاصله میان پتانسیل اولیه پروژه و آنچه روی پرده دیده میشود، زیاد است.

