اینروزها هر مداح و واعظی -با هر سطحی از اطلاع و دانش- به خود اجازه میدهد که در باب هر مسئله سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و … اظهار فضل کند و بهصرف در اختیار داشتن یک میکروفون از هر دری سخن بگوید و به عالم و آدم بتازد. “سازندگی” به این موضوع پرداخته است
بهقلم؛ امیر اقتناعی؛ عضو شورای مرکزی و معاون اجرایی و هماهنگی دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی ایران

از آن لحظهای که -در مناظرات انتخاباتی سال ۹۶- بر روی آنتن زنده تلویزیون و در پیش چشمان میلیونها ایرانی، حسن روحانی، سیدابراهیم رئیسی را خطاب قرار داد و به او گفت: «امام رضا را برای مردم بگذارید {بماند}. امام رضا را حزبی نکنید. امام رضا را جناحی نکنید …» نزدیک به یک دهه میگذرد. شاید این اولینبار در طول عمر جمهوری اسلامی بود که یک روحانی بلندپایه، هملباس خود را در حضور شهروندان ایران با چنین گزارههای نمادینی به چالش میکشید و رئیسی هم که گویی انتظار چنین مواجههای را نداشت، تلاش کرد با عوض کردن موضوع بحث، از آن مهلکه بگریزد. هرچند که بعد از آن مناظره و با ضبط کیلیپی تصویری، سعی کرد پاسخ انتقاد عریان روحانی را با ارائه توضیحاتی بدهد تا شاید اندکی از شدت فشاری که به او وارد آمده بود، بکاهد، اما لبّ مطلبش آنجا بود که در انتهای آن کیلیپ به روحانی انذار داد که؛ «از امام رضا سیلی خواهد خورد». جملهای که احتمالاً از نظر رئیسی و تیم مشاورانش، بسیار محکم مینمود. به این امید که بتواند به ضربهای کاری در رقابتهای انتخاباتی تبدیل شود، اما این جمله در کُنه خود، حاوی معنایی فرامادی بود که در واقع حسن روحانی و تیمش را به عالم غیب حواله میداد که میبایست در انتظار بازخورد این رویکردشان از سوی قدرتی ماورایی باشند!
این سخنان حسن روحانی در آن ایام کار خودش را کرد و به سرعت در جان بخش وسیعی از جامعه رایدهندگان ایرانی نشست. چراکه به نوعی برآمده از ذهن خیل کثیری از ایرانیان پاکنهادی بود که از یکسو؛ همواره مهر رسول اکرم و خاندان مکرمش را در سینه داشتند و از دیگرسو؛ شاهد میدانداری اشخاص و نهادهایی در عرصه عمومی بودند که -در طول سالها- در پوشش اعتقادات، به سوءاستفاده از عُلقههایی مبادرت میورزیدند که نسلاندرنسل، مورد احترام و ارادت این مردم بود.
با در کنار هم گذاشتن این گزارههای مطرح شده از سوی روحانی و رئیسی -که در بالا آمد- نمونههایی مناسب از دو رویکرد متفاوت در میان مذهبیون ایران (که در صورت فراغت از تنگنظریها، میتواند اکثریت جامعه را شامل شود) پیشرویمان قرار میگیرد که کماکان در شرایط امروز نیز میتواند مبنای مناسبی برای تحلیلها باشد.
آئینهای تعزیهگردانی، دستهرویهای عزاداری و مراسمهای روضهخوانی، در انتقال معارف اهلبیت و -خصوصاً- زنده نگهداشتن پیام عاشورا، نقش بیبدیلی را در طی سدههای اخیر به دوش میکشیدند، تحت تاثیر تغییرات هنجاری جامعه در دهههای اخیر، رفتهرفته جای خود را به هیأتهای مذهبی دادند و در سالیان اخیر نیز سیاستهای حاکمیتی اعمال شده در جهت تقویت هیأتهایی با شمایل و سبکوسیاقی خاص که بتوانند باب میل برخی از متولیان امر نیز باشد، کلیت مراسمات عزاداری -چه به لحاظ ظاهری و چه به لحاظ محتوایی- را دستخوش دگرگونی جدی کرده است. بهگونهای که این ابزار نهاد دین که روزگاری به عنوان بستر موثری در فرآیند جامعهپذیری مذهبی شهروندان بهشمار میرفت و همواره نقش بهسزایی در ارتقای کیفیت دینداری جامعه ایفا میکرد که در بزنگاههای تاریخی، از مولفههای انسجامبخش جامعه ایران بود، دیگر نهتنها آن کارکرد پیشین را ندارد، بلکه در پارهای اوقات، دچار کژکارکردهایی شده است که امروزه از عوارض ناشی از آن، نهفقط مردم آسیب میبیند، که حاکمان هم به مشقت میافتند!
اینکه هر مداح و واعظی -با هر سطحی از اطلاع و دانش- به خود اجازه میدهد که در باب هر مسئله سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و … اظهار فضل کند و بهصرف در اختیار داشتن یک میکروفون از هر دری سخن بگوید و به عالم و آدم بتازد، اگر تدبیر درستی بود که باید هرسال بر خیل حاضران در مراسمات افزوده میشد، نه اینکه در کشوری با دارا بودن اکثریت شیعه، بسیاری از هیأتروها ترجیح دهند که دیگر در مراسمهای جمعی شرکت نکنند و محبت خاندان رسولالله را -صرفاً- در دلهایشان زنده نگه دارند و معالاسف؛ نسلهای جدیدتر هم کمتر قرابتی میان خود و مفاهیم دینی و ارزشهای هویتی احساس کنند!
بهعنوان نمونه؛ ایام محرم، روزگاری در این ملک به عنوان آئینی هویتی و عنصری وحدتبخش بهشمار میرفت که عموم آحاد جامعه ایرانی، هریک بهنوعی در آن مشارکت میجستند و یا با آن درگیر بودند. مردم در پای منابر در فضائل اخلاقی و معرفتیشان افزوده میشد و بخش زیادی از جامعه، آشنایی با تاریخ اسلام و تشیع را از این مجامع میآموختند. محافلی که اصل را بر «بسط شعور» قرار میدادند، نه اینکه صرفاً متمرکز «انبساط شور» باشند. بهعلاوه اینکه پیوسته بستر مساعدی برای فراگیری کار گروهی و تقویت هویت جمعی در این ایام مهیا بود.
حال؛ در دورانی که سطح دانش و سواد عمومی جامعه ایران قابل قیاس با -حتی- دو دهه پیش از خود نمیباشد، این انتظار از مردم که کمافیالسابق مشتاق حضور در مراسمهایی باشند که سطح سواد و قدرت استنباط مسائل اغلب افراد پشت میکروفونشان به مراتب کمتر از مخاطبان و میانگین جامعه باشد، طبیعتاً بیهوده بوده و اصرار بر ادامه این روند، باز هم راه به ناکجاآباد خواهد برد. چونانکه در بسیاری از امور دیگر نیز بر روشهایی مشابه پافشاری شده است که نتایج ناخوشایندشان را بارها دیدهایم و برخی را هم هنوز شاهدیم.
فرزندان ما در نسلهای جدیدتر هم که تکلیفشان معلوم است؛ آنان حقانیت مفاهیم را نه به صورت دستوری، بلکه به صورت ادراکی منطقی و در مقایسه وقایع تاریخی با واقعیتهای پیرامونی مورد سنجش قرار میدهند. لذا قرائتهای کاذب از تاریخ و مشابهتسازیهای غیرواقعی از حوادث امروز با گذشته، نه تنها بر جذب آنها اثری مثبت نخواهد داشت، بلکه آنها را به سمت واکنشی متقابل و منفی سوق خواهد داد. آنهم اگر لطف خدا موجب شود و با اصول ارزشمند دینی و هویتی از در ستیز برنیایند.
امید است؛ اکنون که مدام سخن از نوسازی ایران پساجنگ بر زبانها جاری میشود، شاهد تحول در ذهنهای متولیان این حوزه نیز باشیم که با نگاه به نوسازی در روشهای برگزاری مناسک و فرایض، بسترساز اشتیاق آحاد جامعه ایران -و نه یک طیف خاص- برای مشارکت در مناسبهای ملی و دینی باشیم. باشد که دوباره به کارویژه انسجامبخشی محافل و هیئات حسینی بهعنوان سمنهایی اجتماعی و مردمی ایمان بیاوریم که فارغ از اینکه چه کسی بر مسند است و کدام دولت بر سر کار، هم به لحاظ مالی، استقلال خود را حفظ کنند و هم از حیث سیاسی، وارد دعواهای جناحی نشوند.
مخلص کلام؛ در پایان لازم است تا دوباره به مقدمه بحث گریزی بزنم که شرط دلسوزی برای ملک و ملت و نیز تحقق توسعه و سعادت آنان ایجاب میکند که به حقوق و شعور مردم احترام گذاشته و سوای از امور عادی زندگیشان، شعائر و عقایدشان را نیز مستمسک رقابتهای سیاسی و جاهطلبیهای جناحی خویش نکنید تا لااقل «امام حسین را برای مردم بگذارید بماند».

