نگاهی به سریال «بدنام» و سبک کاری حامد عنقا
به قلم؛ دلارام اقتناعی؛ دانشآموز رشته سینما

قسمت پایانی سریال «بدنام» درحالی منتشر شد که اخبار ضدونقیض و متفاوتی درباره این سریال به گوش میرسد. این سریال که نام حامد عنقا را بهعنوان نویسنده و سازنده اصلی در تیتراژ خود دارد، آنطور که پلتفرم فیلیمو اعلام کرده، موفق به خلق یک رکورد موفقیتآمیز در جلب و جذب مخاطب شده است. براساس این آمار، سریال بدنام که یک دوره توقیف هم داشت ۲.۳ میلیارد دقیقه توسط علاقهمندان و مخاطبان دیده شده است. رکوردی که در مقایسه با نقدهای بسیار تندی که علیه این سریال از زمان آغاز تا پایان به رشته تحریر درآمدند، کمی عجیب بهنظر میرسد. با این وجود، این سریال پر بازیگر که کارگردانیاش برعهده احسان سجادیحسینی بوده در ۲۷ قسمت در دسترس مخاطبان قرار گرفت و البته همانطور که گفته شد، صدایی که درباره این سریال در فضای رسانهای جدی و تخصصی شنیده شد، نقدهایی عموماً منفی بودند. با این حال آنچه پیکان نقدها بیشتر به سوی آن اشاره رفتند، ردپای جدی حامد عنقا بهعنوان نویسنده و سازنده در ساختار و نحوه روایت و اتفاقات سریال بود. بسیاری این سریال را نیز با دیگر کارهای عنقا مانند سریال «آقازاده» مقایسه کرده و شباهتهایی نیز میان آن دو پیدا کردند. بیجهت نیست که عنقا بیش از دیگر عوامل این سریال مورد نقد قرار گرفت چراکه در این سریال نیز الگوهای تکراری آثار قبلی او قابل رؤیت است.
نقش عنقا
حامد عنقا در سالهای اخیر به یکی از پرکارترین و در عین حال بحثبرانگیزترین چهرههای شبکه نمایش خانگی تبدیل شده است. با نگاهی به کارنامه کاری او، از «قلب یخی» تا آثار جدیدش مانند «آقازاده» و «گناه فرشته» یک الگوی ثابت و تکراری بهوضوح دیده میشود؛ الگویی که بیشتر از آنکه بر محور اصلی داستان و شخصیتپردازی متمرکز باشد بر تحریک مخاطب و ایجاد جنجال توجه میکند. آنچه عنقا بهعنوان درام ارائه میدهد، اغلب نه بر پایه یک سیر منطقی و معمول داستانی بلکه بر پایه تابوشکنیهای ظاهری بنا شده است. استفاده مداوم از مثلثهای عشقی اغراقآمیز، پیوندهای عاطفی غیرمتعارف و سکانسهایی که عملاً هیچ کارکرد دراماتیکی ندارند و تنها برای دیده شدن و ترند شدن در شبکههای اجتماعی طراحی شدهاند، نشاندهنده یک رویکرد تجاری است تا هنری. این سبک کار مخاطب را نه با یک اثر عمیق و اندیشمندانه بلکه با مجموعهای از موقعیتهای زرد مواجه میکند که تاریخ مصرف کوتاهی دارند.
ویترینهای فریبنده
در سریالهایی مثل آقازاده، عنقا سعی میکند با استفاده از فضای ملتهب سیاسی و اقتصادی، اثرش را مفهومی کند اما در نهایت، همان داستان عشقهای ممنوعه و کشمکشهای کلیشهای بر کل ساختار اثر سایه میاندازد. او از موضوعات داغ اجتماعی، تنها بهعنوان یک ویترین استفاده میکند تا ضعفهای ساختاری فیلمنامه و دیالوگنویسی ضعیف خود را بپوشاند. مشکل اصلی سبک عنقا، تکرار خستهکننده است. وقتی نویسنده و تهیهکننده به یک فرمول برنده در جذب مخاطب عام میرسد طبیعتاً ترجیح میدهد بهجای ریسک کردن و خلق فضای جدید، همان المانها (مثل عشقهای پرشور و ممنوعه، درگیریهای خشونتآمیز و پیرنگهای معمایی سطحی) را در بستهبندی جدید به خورد مخاطب بدهد. این یعنی توقف خلاقیت؛ جایی که سریالها دیگر حرفی برای گفتن ندارند و تنها بهدنبال گرفتن واکنش هیجانی از تماشاگر و دیده شدن، هستند.
زن در معاملات مردانه
در دنیای سریالهای حامد عنقا (مانند آقازاده و بدنام) زنها بهندرت بهعنوان سوژههای مستقل و دارای آزادی، تعریف و دیده میشوند. همانطور که در داستان سریال «بدنام» نیز میبینیم، یلدا نهتنها مقصر بودن خود را در تخریب زندگی زن عماد، نشان میدهد بلکه آن غرامت یا پاداش معاملههای اقتصادی یا حتی سیاسی مردان است. اینکه ابراهیم در ازای مشارکت در کار، یلدا را میخواهد، اوج نگاه ابزاری به زنان است؛ نگاهی که در آن زن نه یک انسان بلکه داراییای است که مالکیتاش میتواند از مردی به مرد دیگر انتقال پیدا کند. نکته مهم درباره ادعای یلدا مبنی بر طرفداری از حقوق زنان، یکی از نقاط ضعف اصلی در پرداخت شخصیتهای زنی است که عنقا خلق میکند. این یک فمینیسم دکوری است و شخصیت زن اصلی در این سریال، در ظاهر! قدرتمند و مدعی است اما در عمل تمام تصمیمات و مسیر زندگیاش، مخالف با حقوق سایر زنان (مثل همسر اول عماد) است. این خودویرانگری زنانه توسط عنقا به شکلی طراحی شده که در نهایت مخاطب نسبت به شخصیت زن، حس قربانی بودن نداشته باشد. حتی ممکن است آن را بهعنوان یک عنصر فریبدهنده و گولزننده ببیند.
فرمول ثابت
حامد عنقا در آثارش معمولاً از یک فرمول ثابت استفاده میکند؛ او اغلب روابطی را به تصویر میکشد که از نظر اخلاقی در جامعه چالشبرانگیز هستند (مثل ورود به زندگی یک فرد متأهل). او این روابط سمی را در پوششی از زندگیهای لوکس، دیالوگهای مجلل و گرههای پلیسی-امنیتی میپیچد تا مخاطب فراموش کند که با یک بیاخلاقی محض طرف است. وقتی یلدا عاشق پسر ابراهیم (اسماعیل) میشود، سریال سعی میکند با عشق این رابطه را عادیسازی کند. در واقع نویسنده، خیانت اولیه یلدا را با یک «عشق واقعی» توجیه میکند تا مخاطب همزادپنداری کند. وقتی در یک سریال پرمخاطب، جابهجایی زن میان مردان، بهعنوان بخشی از یک درام عاشقانه یا جنایی پررنگ میشود، در واقع اشتباه بودن این نگاه ابزاری، تأثیرش را از دست میدهد.
