ظریف از نقش اسرائیل در شکست مذاکرات ایران و آمریکا گفت
گروه بینالملل: محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه پیشین در مقالهای اختصاصی در بخش انگلیسیزبان الجزیره تحت عنوان «جنگ سایهها: پنج دهه راهبرد پنهان و سیاست تداوم منازعه در غرب آسیا» نوشت: در آستانه دیدار بنیامین نتانیاهو با دونالد ترامپ، دلایل محکمی وجود دارد که انتظار داشته باشیم او از این دیدار برای جلوگیری از هرگونه حرکت در جهت پایان دادن به خصومتها در خلیجفارس بهره گیرد. این انتظار بر پیشینهای تاریخی استوار است که بیش از ۵ دهه را در بر میگیرد. اسناد اطلاعاتی از طبقهبندی خارجشده، خاطرات مقامهای ارشد آمریکایی، گزارشهای تحقیقی خبرنگاران و پژوهشهای دانشگاهی نیز این ارزیابی را تقویت میکنند. مجموع این منابع از الگویی تکرارشونده حکایت دارند: مدیران اسرائیلی متعدد غالباً با پشتیبانی بخشهایی از ساختار امنیتی بارها کوشیدهاند، تلاشها برای پایان دادن به منازعات منطقهای یا مدیریت تنش میان ایالات متحده و ایران را با مانع روبهرو کنند. آزادی گروگانهای غربی در لبنان در سال ۱۳۷۰ فرصتی برای مدیریت محدود تنشها در روابط ایران و ایالات متحده فراهم کرده بود. آیتالله هاشمیرفسنجانی نگارنده را به کمک به تلاشهای میانجیگرانه بینالمللی در این زمینه تشویق کرده بود و بسیاری از ناظران انتظار داشتند که دولت جورج بوش (پدر) نیز مطابق با وعدهای که او در سخنرانی آغاز ریاستجمهوری خود در سال ۱۳۶۸ داده بود مبنی بر اینکه «حسننیت، حسننیت میآورد» به این اقدام پاسخ متقابل دهد. به روایت جیاندومنیکو پیکو، میانجی سازمان ملل متحد که دیپلماسی مربوط به آزادی گروگانها را هماهنگ میکرد، این فرصت در نهایت از دست رفت. پیکو در کتاب مرد بدون اسلحه ادعا میکند که مقامهای اسرائیلی، بخشهایی از چارچوب توافق شده را ناکام گذاشتند. اسرائیل با خودداری از اجرای ترتیبات توافق شده درباره آزادی شماری از زندانیان لبنانی و فلسطینی عملاً روند آزادی گروگانهای باقیمانده آمریکایی را با مانع روبهرو کرد. به عنوان مذاکرهکننده ایرانی بدون مقدمه از سوی پیکو مطلع شدم که اسرائیل ادامه روند آزادی را تا تعیینتکلیف نظامی مفقودالاثر خود متوقف کرده است؛ موضوعی که در قالب سازوکاری جداگانه برای روشن شدن سرنوشت چهار دیپلمات ربوده شده ایرانی و یک خلبان اسرائیلی- که همگی نزدیک به یک دهه در لبنان مفقود بودند-دنبال میشد.
از نگاه ما، شعارهای آمریکا درباره اعتمادسازی متقابل هرگز در عرصه عمل با سیاستهای آن کشور همراه نشد. همین شکاف میان گفتار و رفتار، بیاعتمادیای را تثبیت کرد که بر مذاکرات سالهای بعد نیز سایه افکند. درپی حملات یازدهم سپتامبر، ایران و ایالات متحده برای مدتی کوتاه در افغانستان، اهدافی همسو را دنبال میکردند. برخلاف تصور رایج، ایالات متحده هفتههای پس از یازدهم سپتامبر را صرف تشکیل یک ائتلاف گسترده بینالمللی برای سرنگونی طالبان نکرد. جیمز دابینز، دیپلمات ارشد آمریکایی، توضیح میدهد که «دقیقتر آن است که گفته شود، ایالات متحده به ائتلافی پیوست که از پیش، به ابتکار ایران، از اواسط دهه ۱۳۷۰ برای سرنگونی طالبان شکل گرفته بود». همچنین کالین پاول، وزیر امور خارجه وقت آمریکا و دابینز هر دو به نقش کلیدی ایران در مذاکرات بن در شکلگیری نظم سیاسی پس از طالبان اذعان کردهاند.
با این حال ظرف چند هفته اسرائیل موفق شد، فضای سیاسی واشنگتن را بهطور چشمگیری تغییر دهد. توقیف کشتی کارین اِی در اواسط دی ماه ۱۳۸۰ با تبلیغات گستردهای از سوی اسرائیل انجام شد تا این گزاره القا شود که ایران، نه عراق، مهمترین تهدید بلندمدت امنیتی منطقه است. دیوید فروم، نویسنده سخنرانی جورج بوش که در تدوین نطق «وضعیت کشور» سال ۲۰۰۲ (۱۳۸۰)- نطقی که در آن ایران در کنار عراق و کره شمالی بهعنوان «محور شرارت» معرفی شد- مشارکت داشت، بعدها نوشت که برداشتهای راهبردی اسرائیل بر مباحث داخلی دولت آمریکا درباره نحوه معرفی ایران در این چارچوب تأثیرگذار بوده است.
انعقاد «برنامه جامع اقدام مشترک»(برجام) در سال ۱۳۹۴ شاید مهمترین دوره تعامل دیپلماتیک میان واشنگتن و تهران از زمان انقلاب ۱۳۵۷ به این سو را رقم زد. با این حال رهبران اسرائیل این توافق را به منزله فروپاشی راهبرد امنیتیسازی ایران و نیز مقدمهای برای اجرای راهبرد «چرخش به آسیا» از سوی ایالات متحده تلقی میکردند. بنیامین نتانیاهو، کارزاری کمسابقه و بسیار آشکار را هم در واشنگتن و هم در عرصه بینالمللی علیه برجام به راه انداخت. با انتخاب دونالد ترامپ، دیدگاههایی که پیشتر در حاشیه سیاست خارجی آمریکا قرار داشتند به تدریج به مرکز فرآیند تصمیمگیری راه یافتند. خروج دولت آمریکا از توافق هستهای به سرعت به سیاست «فشار حداکثری» انجامید؛ راهبردی که تحریمهای گسترده اقتصادی را با موضعگیری هرچه تقابلیتر در سطح منطقه درهم آمیخت. تا دی ماه ۱۳۹۸ روابط دو کشور از مرحله فشار اقتصادی فراتر رفته بود. حمله ایالات متحده که به شهادت سپهبد قاسم سلیمانی انجامید، نقطه عطفی در تشدید رویارویی بود و موازنه بازدارندگی در منطقه را بهطور بنیادین دگرگون کرد. گزارشهای بعدی منتشرشده حاکی از آن بود که شماری از مقامهای آمریکایی بر این باور بودند که ترجیحات و فشارهای اسرائیل در سوق دادن سیاست ایالات متحده به سمت مسیری هرچه تقابلیتر نقش داشته است. مذاکرات منتهی به «تفاهمنامه اسلامآباد ۱۴۰۵» نشان میدهد که چگونه این پویاییهای تاریخی همچنان بر دیپلماسی منطقهای سایه افکندهاند. اختلافات علنی بر سر این تفاهمنامه به سرعت از چارچوب مذاکرات فراتر رفت. مقامهای ارشد در واشنگتن و تهران، هر دو، بازیگران خارجی را به تلاش برای تضعیف حمایت سیاسی از این توافق متهم کردند.
جیدی ونس، معاون رئیسجمهور ایالات متحده در گفتوگویی با برنامه جو روگان در تیر ۱۴۰۵ اظهار کرد: «ما بدون هیچ تردیدی میدانیم که افراد مشخصی در درون ساختار اسرائیل در حال دستکاری و جهتدهی به افکار عمومی آمریکا هستند تا این جنگ برای مدت نامحدود ادامه یابد». ونس همچنین مدعی شد، شبکههایی وابسته به دولت اسرائیل با تأمین مالی برخی بازیگران سیاسی در آمریکا عمداً مذاکرات را بهعنوان «تسلیم شدن» جلوه میدادند تا حمایت سیاسی از آن را ناممکن کنند. عملیات اطلاعاتی و جنگ روایتها نیز به بخشی از این رقابت دیپلماتیک تبدیل شد. گزارشهای منتشرشده در رسانههای اسرائیلی از بهکارگیری ظرفیتهای نفوذ دیجیتال این کشور در فضای مجازی فارسیزبان خبر میداد؛ اقداماتی که تفاهمنامه را بهعنوان توافقی تحقیرآمیز برای ایران به تصویر میکشید. مقامهای ایرانی نیز اخیراً بهطور علنی اعلام کردهاند که هدف این فعالیتها تشدید دوگانگیهای داخلی و تضعیف حمایت سیاسی از روند مذاکرات بوده است. آنچه در این مقاله بررسی شد تنها بخشی از این سابقه تاریخی است؛ با این حال همین بررسی محدود نیز برای آشکار کردن الگویی تکرارشونده در تلاشهای دیپلماتیک برای مدیریت اختلافات میان ایران و ایالات متحده کفایت میکند؛ تلاشهایی که در بسیاری از آنها خود نقشی مستقیم و محوری برعهده داشتهام. پس از بیش از چهار دهه حضور و ایفای نقش در کوشش برای جلوگیری از تبدیل این اختلافات بنیادین به خصومت آشکار و جنگ تمامعیار به این نتیجه گریزناپذیر رسیدهام: تلاشها برای مدیریت تنش میان واشنگتن و تهران همواره در متن یک رقابت راهبردی گستردهتر جریان داشته است. این بستر نهتنها از پیمانشکنی مکرر ایالات متحده تأثیر پذیرفته بلکه از اقدامات بازیگران منطقهای نیز شکل گرفته است؛ بازیگرانی که برداشت آنان از مفهوم ثبات در خاورمیانه، تفاوتی بنیادین با برداشت دولتهای مختلف آمریکا داشته است.
شواهد تاریخی نشان میدهد که مدیران پیاپی در اسرائیل، استمرار تقابل میان ایران و ایالات متحده را همواره بهعنوان وضعیتی مطلوب از منظر راهبردی تلقی کردهاند. اگر ابتکارهای دیپلماتیک آینده قرار است به سرنوشت بسیاری از تلاشهای پیشین دچار نشوند، شناسایی و خنثی کردن این الگوی نظاممند بهرهگیری از اطلاعات، رسانهها و سازوکارهای سیاسی داخلی در هر دو سوی این شکاف، ضرورتی انکارناپذیر خواهد بود.

