چرا ایران برنده جنگ اقتصادی آمریکا و چین نمیشود؟

ایران در یکی از بهترین نقاط جغرافیایی جهان قرار گرفته اما یکی از بدترین اقتصادهای جهان برای اتصال به شبکه اقتصاد جهانی است. خوب به موقعیت ایران توجه کنید، کشوری میان خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز و شبهقاره هند که میتواند، حلقه اتصال شرق و غرب و شمال و جنوب باشد امروز برای فروش نفت، انتقال پول، واردات فناوری و حتی انجام یک معامله معمول تجاری با محدودیتهای جدی مواجه است. در ماههای اخیر این تناقض آشکارتر شده است. فشار آمریکا بر شبکه مالی و نفتی ایران افزایش یافته، صادرات نفت بهشدت کاهش پیدا کرده و حتی واسطههایی که انتقال درآمد نفت ایران از چین را تسهیل میکنند، هدف تحریم قرار گرفتهاند. تازهترین نمونه، تحریم یک بانک سرمایهگذاری ترکیهای و دو شرکت وابسته به آن است که آمریکا آنها را به تسهیل انتقال درآمد نفت ایران از چین متهم کرده است. درست در همین جهانی که ایران با هزینه قطع ارتباط مواجه شده، گروه دیگری از کشورها در حال کسب منفعت از پدیدهای کاملاً معکوس هستند. آنها نه قدرت بزرگی مانند آمریکا و چین هستند، نه لزوماً فناوریهای پیشرو جهان را تولید میکنند و نه میتوانند، قواعد اقتصاد جهانی را تعیین کنند. مزیت اصلی آنها چیز دیگری است: با همه طرفها ارتباط دارند. اقتصاددانان به این کشورها «اقتصادهای رابط» میگویند. پرسش مهم این است که در جنگ اقتصادی آمریکا و چین، تکلیف کشورهایی که عضو هیچیک از دو قطب اصلی فناوری نیستند چه میشود؟ پاسخ اقتصاددانان برخلاف تصور اولیه الزاماً بدبینانه نیست. کشورهای میانی حتی میتوانند از این رقابت منتفع شوند؛ به شرط آنکه مجبور نشوند یکی از دو طرف را انتخاب کنند. اما چگونه؟
اقتصاد جهانی در سالهای اخیر وارد مرحله متفاوتی شده است. دورانی که شرکتها تقریباً فقط بر اساس هزینه، بهرهوری و مزیت نسبی محل تولید و تأمینکنندگان خود را انتخاب میکردند، جای خود را به جهانی داده که امنیت اقتصادی نیز در آن اهمیت زیادی دارد. تعرفههای آمریکا علیه چین، محدودیت صادرات تراشههای پیشرفته، کنترل سرمایهگذاری و تلاش شرکتها برای کاهش وابستگی به یک کشور، زنجیرههای جهانی تولید را تغییر داده است. اما نکته مهم این است که این فرآیند الزاماً به تشکیل دو جزیره کاملاً جدا از یکدیگر منجر نمیشود. میان آمریکا و چین، گروه بزرگی از کشورها قرار گرفتهاند که با هر دو طرف تجارت میکنند. برای آنها دوپارگی اقتصاد جهان هم تهدید است و هم فرصت. تهدید از این جهت که انتخاب اجباری میان دو بلوک میتواند، دسترسی آنها را به بخشی از بازار، فناوری و سرمایه جهانی قطع کند. اما فرصت از آن جهت که شرکتهایی که میخواهند، وابستگی مستقیم خود به چین را کاهش دهند به کشورهای دیگری برای تولید، مونتاژ، حملونقل، خدمات و سرمایهگذاری نیاز دارند. به همین دلیل کشور میانی میتواند از شکاف میان قدرتهای بزرگ «رانت اتصال» کسب کند. این اتفاق را پیش از این در تجارت کالا نیز دیدهایم. بخشی از زنجیرههای تولید از چین به کشورهایی مانند ویتنام، مکزیک و دیگر اقتصادهای آسیایی منتقل شده است. کشورهای دیگری نیز به مراکز تجارت، لجستیک و سرمایهگذاری میان شرق و غرب تبدیل شدهاند. ارزش آنها نه در قطع رابطه با یک قدرت بلکه در حفظ رابطه با چند قدرت است.
اخیراً توجه اقتصادانان به این نکته جلب شده که تولید فناوریهای پیشرفته AI در تعداد محدودی از اقتصادها متمرکز است. آمریکا، چین و اتحادیه اروپا بخش اصلی نوآوری در مرز فناوری را در اختیار دارند. اما برای بهرهمند شدن از هوش مصنوعی لازم نیست، کشوری خودش مدلهای پیشرفته بسازد. اقتصاددانان، اکوسیستم AI را به سه لایه تقسیم میکنند: تولیدکنندگان فناوری در مرز دانش، تأمینکنندگان زیرساخت و زنجیره عرضه و استفادهکنندگان. دو گروه دوم بسیار گستردهترند. یک کارخانه در امارات، ترکیه یا مالزی لازم نیست ChatGPT یا یک مدل زبانی بزرگ بومی بسازد تا از انقلاب AI بهره ببرد. کافی است به تراشه، نرمافزار، خدمات ابری، ماشینآلات هوشمند، داده و دانش فنی دسترسی داشته باشد و بتواند آنها را در فرآیند تولید خود به کار گیرد. همینجاست که «اتصال» تبدیل به سرمایه اقتصادی میشود. شبیهسازی نویسندگان نشان میدهد در سناریوی پایه، گسترش AI میتواند، تولید ناخالص داخلی جهان را نسبت به خط مبنا ۱.۶۴ درصد افزایش دهد. افزایش برای آمریکا ۲.۲۸ درصد، چین ۱.۸۷ درصد و اتحادیه اروپا ۱.۹۳ درصد است؛ اما حتی بقیه جهان نیز حدود ۰.۹۴درصد منفعت میبرد. این اعداد پیشبینی نیستند بلکه نتایج یک سناریوی مدلسازیشدهاند که اهمیت انتشار فناوری از طریق شبکههای تولید را نشان میدهند. بنابراین نوآوری ممکن است در کالیفرنیا یا چین اتفاق بیفتد اما منفعت آن میتواند، هزاران کیلومتر دورتر ظاهر شود. شرط اصلی، اتصال است. اما حالا اگر اقتصاد جهان دوپاره شود، چه اتفاقی میافتد؟ نویسندگان از چیزی شبیه «مالیات دوگانه» گسست ژئواکونومیک سخن میگویند. نخستین هزینه مستقیم است. تعرفهها، محدودیت صادرات، کنترل سرمایهگذاری، ممنوعیت انتقال برخی فناوریها و محدودیت جریان داده، باعث میشوند دسترسی کشورها به فناوری گرانتر و دشوارتر شود. اما هزینه دوم شاید مهمتر باشد. گسست میتواند خودِ سرعت نوآوری را کاهش دهد؛ زیرا همکاری دانشمندان کمتر میشود، بازارها کوچکتر میشوند و جریان دانش و نهادههای مکمل محدود میشود. اگر فقط تجارت دچار گسست شود، منفعت جهانی AI از ۱.۶۴ به ۱.۴۹ درصد کاهش پیدا میکند. اما اگر گسست سرعت پیشرفت فناوری در کشورهای پیشرو را نیز کاهش دهد، منفعت جهانی به ۱.۲۹ درصد میرسد. جنگ اقتصادی بنابراین فقط تعیین نمیکند چه کسی تراشه را به چه کسی بفروشد؛ میتواند، سرعت حرکت کل مرز فناوری را کاهش دهد. اما جذابترین قسمت مطالعه برای اقتصادهایی شبیه کشورهای خاورمیانه، مقایسه دو راهبرد است: انتخاب یک بلوک یا تبدیل شدن به رابط میان بلوکها. اقتصاددانان مشخصاً اقتصادهای خاورمیانه، شمال آفریقا، افغانستان و پاکستان را بررسی میکنند. بسیاری از این کشورها همزمان با آمریکا، اروپا و چین روابط تجاری و سرمایهگذاری دارند. همین تنوع رابطه در شرایط تشدید رقابت ژئوپلیتیک میتواند یک دارایی باشد. نتایج مدل نشان میدهد انتخاب اجباری یک طرف، هنگامی که کشور را از تأمینکنندگان مهم طرف دیگر جدا کند، هزینهزاست. در مقابل، راهبرد «رابط»- یعنی کاهش موانع قانونی تجارت و فناوری با شرکای متعدد- در شبیهسازی حتی میتواند، زیان ناشی از گسست اقتصاد جهانی را بیش از اندازه جبران کند. این همان چیزی است که میتوان ارزش اقتصادی بیطرفی شبکهای نامید. کشور رابط لزوماً بیطرف سیاسی نیست. ممکن است شریک امنیتی آمریکا باشد اما روابط گسترده تجاری با چین داشته باشد. ممکن است از فناوری غربی استفاده کند و همزمان سرمایه چینی جذب کند. هنر سیاستگذاری این کشورها آن است که رقابت قدرتهای بزرگ را تا حد ممکن به فرصت اقتصادی تبدیل کنند. در این چارچوب میتوان رفتار کشورهایی مانند امارات را بهتر فهمید. چنین اقتصادی میکوشد همزمان مرکز مالی، بندر تجاری، مرکز داده، مقصد سرمایه و محل استقرار شرکتهای چندملیتی باشد. ارزش اصلی چنین مدلی از مالکیت منابع طبیعی فراتر میرود: دیگران برای ارتباط با یکدیگر از اقتصاد آن کشور عبور میکنند.
تناقض ایران
این بحث برای ایران معنای متفاوت و حتی تلخی دارد. ایران از نظر جغرافیا تقریباً تمام ویژگیهای بالقوه یک «کشور رابط» را دارد. در جنوب به خلیج فارس و دریای عمان دسترسی دارد، در شمال به دریای خزر میرسد، میان آسیای مرکزی، قفقاز، خاورمیانه و شبهقاره قرار گرفته و در مسیر بالقوه کریدورهای بزرگ تجاری واقع شده است. اما اتصال اقتصادی فقط جغرافیا نیست. اتصال به بانک، بیمه، سرمایه خارجی، فناوری، اینترنت، استانداردهای بینالمللی، شرکتهای چندملیتی و شبکههای پرداخت نیز نیاز دارد. کشوری ممکن است روی بهترین چهارراه جغرافیایی جهان قرار گرفته باشد اما اگر انتقال پول به آن دشوار باشد، شرکت خارجی نتواند ریسک فعالیت در آن را بپذیرد و دسترسی آن به فناوریهای پیشرفته محدود باشد، جغرافیا بهتنهایی مزیت تولید نمیکند. تحولات اخیر این مسئله را برجسته کرده است. فشار آمریکا دیگر فقط متوجه شرکتهای ایرانی نیست؛ شبکههای واسطهای که ایران را به اقتصاد جهان متصل میکنند نیز هدف قرار گرفتهاند. تحریم تازه یک بانک ترکیهای به اتهام تسهیل انتقال درآمد نفت ایران از چین نمونه روشنی است: هدف، قطع همان «اتصال» است. کاهش شدید صادرات نفت نیز روی دیگر همین مسئله است. دادههای گزارش شده در روزهای اخیر نشان میدهد، بارگیری نفت خام ایران از حدود ۲ میلیون بشکه در روز در ماه مارس به حدود ۲۲۰ تا ۲۵۵ هزار بشکه در روز در آگوست سقوط کرده است. نتیجه فقط کاهش درآمد نفت نیست؛ محدود شدن دسترسی اقتصاد به ارز و شبکه تجارت جهانی است.
قدرتی بهنام اختیار
کشوری که فقط یک تأمینکننده فناوری، یک خریدار نفت، یک مسیر مالی یا یک شریک تجاری اصلی دارد، در ظاهر رابطهای محکم دارد اما در واقع آسیبپذیر است. کافی است آن مسیر مسدود شود تا کل اقتصاد تحتفشار قرار گیرد. اما کشوری که با چین، آمریکا، اروپا، هند و همسایگان خود رابطه دارد، گزینههای بیشتری دارد. اگر یک زنجیره عرضه مختل شود، مسیر دیگری وجود دارد. اگر سرمایهگذاری از یک کشور کاهش یابد، سرمایهگذار دیگری ممکن است، جای آن را بگیرد. در جهانی که رقابت آمریکا و چین احتمالاً ادامه خواهد داشت این اختیار خود به نوعی سرمایه تبدیل میشود. به همین دلیل شاید تقسیمبندی آینده اقتصاد جهان فقط میان «آمریکا و چین» یا «شرق و غرب» نباشد. گروه سومی نیز اهمیت پیدا میکند: کشورهایی که مهارت اصلیشان حفظ ارتباط با هر دو طرف است. برای ایران درس این تحول بسیار مهم است. در اقتصاد قرن بیستویکم قدرت فقط از نفت، جمعیت، وسعت سرزمین یا موقعیت جغرافیایی حاصل نمیشود. قدرت از تعداد درهایی میآید که یک کشور میتواند، باز نگه دارد. کشورهای میانی اگر بتوانند همزمان به سرمایه غربی، بازار چینی، فناوری جهانی و زنجیرههای تولید منطقهای متصل بمانند، ممکن است از رقابت قدرتهای بزرگ منفعت ببرند. اما کشوری که گزینههایش یکی پس از دیگری محدود شود، حتی با بهترین جغرافیا، ممکن است از چهارراه اقتصاد جهانی به حاشیه آن رانده شود. شاید به همین دلیل، مهمترین پرسش برای ایران در جنگ اقتصادی آمریکا و چین این نباشد که «طرف کدام قدرت بایستیم؟» پرسش بنیادیتر این است که چگونه دوباره به اقتصادی تبدیل شویم که هر دو طرف برای ارتباط با آن منفعت داشته باشند؟
