به بهانه دهمین سالگرد درگذشت عباس کیارستمی

۱۴ تیرماه سالروز درگذشت عباس کیارستمی است؛ فیلمسازی که نامش سالهاست از مرزهای سینمای ایران عبور کرده و در حافظه سینمای جهان نشسته است. اما برای من، پیش از آنکه کیارستمی نامی جهانی باشد، پیش از آنکه «خانه دوست کجاست؟»، «کلوزآپ»، «زندگی و دیگر هیچ»، «زیر درختان زیتون»، «طعم گیلاس» و «باد ما را خواهد برد» او را به قلههای سینمای معاصر برسانند، عباس همان مرد آرام و دقیق و کمگویی بود که در شرکت نگاره با او آشنا شدم؛ سالهایی پیش از شهرت، پیش از آنکه دوربیناش جهان را فتح کند، پیش از آنکه جشنوارهها نامش را با احترام و حیرت بر زبان بیاورند.
آشنایی من با نگاره از طریق دوستیام با زندهیاد فیروز شیروانلو، مدیر و بنیانگذار آن مجموعه شکل گرفت. همین دوستی بود که مرا به نگاره کشاند و در همانجا بود که برای نخستینبار با عباس کیارستمی آشنا شدم. آشنایی ما در نگاره، آشنایی با آدمی بود که از همان ابتدا نگاهش با دیگران فرق داشت. نه از آن دست تفاوتهایی که خود را فریاد میزنند، بلکه از جنس تفاوتی آرام، پنهان، و ماندگار. کیارستمی اهل نمایش دادن خود نبود. نگاه میکرد، مکث میکرد، و انگار همیشه چیزی را میدید که دیگران از کنارش عبور میکردند. بعدتر دوستی ما در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان ادامه پیدا کرد؛ جاییکه بخشی از مهمترین ریشههای سینمای نوین ایران در آن شکل گرفت. کانون فقط یک نهاد فرهنگی نبود؛ کارگاهی بود برای کشف زبان تازه، برای دور شدن از شعار، برای رسیدن به سادگیای که در عمق خود پیچیدهترین پرسشها را حمل میکرد.
سالها گذشت. عباس کیارستمی به اوج شهرت جهانی رسید و طبیعی بود که مسیرهای ما از هم دور شود. دیگر آن ارتباط نزدیک گذشته را نداشتیم. اما بعضی آدمها، حتی وقتی دور میشوند، اصل رفاقت را فراموش نمیکنند. سالها بعد، در کتابخانهای در آمریکا، وقتی میان سخنرانی او وارد شدم، عباس حرفش را قطع کرد تا به من خوشامد بگوید. این حرکت کوچک نبود. برای کسی که در برابر جمعی نشسته بود، برای هنرمندی که در اوج اعتبار جهانی بود، این مکث، این بریدن سخن، این بهیاد آوردن یک رفیق قدیمی، نشان میداد که کیارستمی هنوز همان آدمی است که قدر رابطه را میداند. در جهانی که شهرت خیلیها را از گذشتهشان جدا میکند، عباس گذشتهاش را با خود حمل میکرد؛ بیادعا، بینمایش، اما صمیمی.
سینمای کیارستمی را اغلب با سکوت، جاده، کودک، درخت، روستا، پنجره، ماشین، و گفتوگوهای ساده بهیاد میآورند. اما این سادگی، هرگز سادهانگاری نبود. او از همان آغاز فهمیده بود که سینما الزاماً در حادثههای بزرگ اتفاق نمیافتد. گاهی در نگاه یک کودک، در پرسش کوتاه یک روستایی، در تردید یک مرد پشت فرمان، یا در فاصله میان یک درخت و یک قبر، حقیقتی پنهان است که از هر درام پر سروصدایی عمیقتر است. «خانه دوست کجاست؟» شاید شاعرانهترین بیان اخلاق در سینمای او باشد؛ سفری کودکانه که در ظاهر برای پس دادن یک دفترچه است، اما در باطن جستوجوی مسئولیت انسانی است. «کلوزآپ» یکی از درخشانترین فیلمهای تاریخ سینماست، درباره مرز باریک میان دروغ و رویا، میان جعل و آرزو، میان آدمی که میخواهد کسی دیگر باشد و جامعهای که مجال بودن را از او گرفته است. «زندگی و دیگر هیچ» و «زیر درختان زیتون» نشان دادند که کیارستمی چطور میتواند از دل ویرانی، تداوم زندگی را بیرون بکشد، بیآنکه به احساساتگرایی سقوط کند. «طعم گیلاس» با آن سادگی ظاهریاش، یکی از عمیقترین تأملات سینما درباره مرگ و انتخاب است. «باد ما را خواهد برد» نیز شعری سینمایی است درباره انتظار، مرگ، زندگی، و ناتوانی انسان مدرن در فهم جهانهای سادهتر اما عمیقتر. با اینهمه، برای من بهترین فیلم کیارستمی «گزارش» است. شاید برای بسیاری عجیب باشد. چون «گزارش» کمتر از آثار بعدی او در جهان دیده و ستایش شده است. نه آن شهرت جهانی «طعم گیلاس» را دارد، نه آن ساختار حیرتانگیز «کلوزآپ» را، نه آن لطافت اخلاقی «خانه دوست کجاست؟» را. اما «گزارش» فیلمی است که به گمان من، کیارستمی در آن یکی از صادقانهترین، تلخترین و انسانیترین تصویرهای خود را از جامعه ایران و انسان گرفتار در آن ارائه میدهد.
«گزارش» فیلمی است درباره فروپاشی؛ فروپاشی یک زندگی، یک رابطه، یک مرد، و شاید یک طبقه شهری. فیلم درباره آدمی است که در ظاهر در نظام اداری و خانوادگی زندگی میکند، اما در درون، همهچیز در او ترک برداشته است. کیارستمی در این فیلم هنوز به آن شکل مینیمالیستی و شاعرانه بعدی خود نرسیده، اما همین خامی نسبی، همین نزدیکی به واقعیت تلخ شهری، به فیلم نیرویی عجیب میدهد. «گزارش» بوی زندگی میدهد؛ زندگیای که زیبا نیست، مرتب نیست، و قرار نیست تماشاگر را آرام کند. در «گزارش»، کیارستمی به جای آنکه از دور به انسان نگاه کند، او را در فشار روزمره قرار میدهد. اداره، خانه، خیابان، پول، سوءظن، خستگی، تحقیر، و ناتوانی عاطفی، همه درهم میپیچند. شخصیت اصلی فیلم نه قهرمان است، نه ضدقهرمان بهمعنای رایج. او انسانی است گرفتار؛ آدمی که شاید بتوانیم دوستش نداشته باشیم، اما نمیتوانیم او را نفهمیم. کیارستمی او را محاکمه نمیکند. فیلم قاضی نیست. نگاه میکند. و همین نگاه بیقضاوت، یکی از بزرگترین فضیلتهای سینمای کیارستمی است. آنچه «گزارش» را برای من ماندگار میکند، این است که فیلم هنوز در مرز میان سینمای اجتماعی و سینمای فلسفی ایستاده است. کیارستمی در اینجا از جامعه حرف میزند، اما نه با شعار. از فساد، فشار اقتصادی، بحران خانواده، خشونت پنهان مردانه، و بیپناهی زن میگوید، اما همه را در دل موقعیتهایی عادی و ملموس پنهان میکند. در «گزارش»، زندگی مثل پروندهای اداری است که هر برگاش زخمی تازه دارد. انگار انسان ایرانی در میان کاغذها، امضاها، سوءتفاهمها و سکوتها گم شده است. به همین دلیل، «گزارش» فقط یک فیلم اجتماعی نیست؛ فیلمی است درباره ناتوانی انسان در نجات دادن خودش. شخصیتها حرف میزنند، اما بههم نمیرسند. خانه هست، اما پناه نیست. ازدواج هست، اما آرامش نیست. قانون هست، اما عدالت نیست. اداره هست، اما نظم اخلاقی نیست. و این همان جایی است که کیارستمی، پیش از آنکه به شاعر بزرگ جادهها و سکوتها تبدیل شود، چهره تلخ و بیرحم شهر را ثبت میکند.
در آثار بعدی، کیارستمی گاه از جهان فاصله میگیرد تا به جوهر آن برسد. اما در «گزارش»، هنوز به جهان چسبیده است؛ به دیوارهای تنگ، به اتاقهای خفه، به روابط فرسوده، به اضطراب معاش، به مردمی که نمیدانند چگونه باید با رنج خود کنار بیایند. شاید به همین دلیل است که من این فیلم را بیش از بسیاری از شاهکارهای جهانیشده او دوست دارم. چون «گزارش» زخمیتر است. کمتر تزئین شده است. کمتر تبدیل به نشانه شده است. بیشتر زندگی است. کیارستمی بعدها استاد حذف شد؛ استاد نگفتن، استاد فاصله، استاد سپردن معنا به تماشاگر. اما در «گزارش»، هنوز چیزهایی را مستقیمتر لمس میکند. فیلم انگار دستش را روی نبض جامعه گذاشته و میگوید: اینجا درد میکند. همین صداقت بیواسطه، برای من ارزشمند است. «گزارش» به ما نشان میدهد که کیارستمی پیش از آنکه شاعر جهانی سینما شود، ناظری دقیق بر زخمهای زمانه خود بود.
عباس کیارستمی را نمیتوان تنها با جوایزش شناخت. نخل طلا، ستایش منتقدان بزرگ، حضور در موزهها و دانشگاهها، همه مهماند، اما کافی نیستند. کیارستمی را باید در همان مکثهایش شناخت؛ در نگاهش به کودکی که راه خانه دوست را میپرسد، در چهره مردی که میخواهد بمیرد اما هنوز به طعم گیلاس فکر میکند، در بازیگری که در «کلوزآپ» هم مجرم است و هم قربانی رویا، و در مرد خسته «گزارش» که زیر بار زندگی خرد میشود و من، در سالروز تولد او، بیش از هر چیز عباس را بهیاد میآورم؛ نه فقط کیارستمی جهانی را. عباس نگاره، عباس کانون، عباس دوستیهای قدیمی، عباس مکثی در میان یک سخنرانی در آمریکا برای خوشامد گفتن به رفیقی که سالها دور مانده بود.
شاید راز بزرگی کیارستمی همین بود: او جهان را دید، اما جزئیات کوچک را فراموش نکرد. به قله رسید، اما گذشته را از یاد نبرد. سینمایش جهانی شد، اما ریشههایش در خاک ایران ماند. و «گزارش»، برای من، یکی از عمیقترین نشانههای همان ریشههاست؛ فیلمی که نشان میدهد پیش از آنکه عباس کیارستمی به شاعر جادهها و سکوتها بدل شود، با شجاعت و صداقت، به اتاقهای تاریک زندگی ایرانی نگاه کرده بود.

