انوره دو بالزاک در آرزوهای بر باد رفته ساختارهای پنهان زندگی مدرن را آشکار میکند
به قلم؛ آراکو محمودی؛ نویسنده و مترجم
در تاریخ ادبیات مدرن، نویسندگانی هستند که آثارشان از زندگیشان بزرگتر میشود و نویسندگانی که زندگیشان در سایۀ آثارشان محو میشود. اما انوره دو بالزاک از آن استثناهای کمیاب است که در او اثر و زندگی پیوسته در رقابت با یکدیگرند؛ گویی هر دو میخواهند از دیگری پیشی بگیرند. از یکسو، او معمار عظیمترین پروژۀ رماننویسی قرن نوزدهم، یعنی «کمدی انسانی» است؛ از سوی دیگر، خود او با بدهیها، سوداگریها، جاهطلبیهای تبآلود، ولع تجمل و وسواسهای کاریاش به شخصیتی شبیه قهرمانان همان رمانها بدل میشود. بالزاک فقط جامعه را ننوشت؛ او خویشتن را نیز به مادۀ خام افسانهای ادبی تبدیل کرد. برای خوانندۀ فارسیزبان، یکی از بهترین کلیدهای فهم این جهان عظیم، بیگمان «آرزوهای بر باد رفته» است. اگر قرار باشد تنها یک اثر از بالزاک را برای درک نبوغ روایی، خشونت تحلیلی و بینش اجتماعیاش معرفی کنیم، این رمان انتخابی درخشان است. «آرزوهای بر باد رفته» هم داستان سقوط یک جوان شاعر است، هم کالبدشکافی مطبوعات، بازار نشر، جاهطلبی ادبی و مناسبات طبقاتی؛ هم رمان تربیتی است، هم رمان رسانه، هم رمان سرمایه و هم رمان توهم.
زندگی دوگانه بالزاک
دربارۀ بالزاک بسیار نوشتهاند. برخی کوشیدهاند از دل نامهها و اسناد، چهرهای منسجم از او بسازند؛ برخی دیگر او را جامعهشناس پیش از جامعهشناسی نامیدهاند. با این حال، حقیقت نهایی دربارۀ او همواره اندکی دستنیافتنی باقی میماند. شاید به این دلیل که بالزاک بیش از آنکه در قالب یک زندگینامۀ منظم بگنجد، خود به اسطورهای ادبی بدل شده است: مردی کوتاهقامت و تنومند، با چهرهای نامنظم و ارادهای مهارنشدنی که میان ابتذال مادی و جاهطلبی روحی، حسابگری اقتصادی و تبزدگی شاعرانه در نوسان بود. زمختی و ظرافت در او همخانه بودند. این دوگانگی در شیوۀ نوشتنش نیز دیده میشود. نسخههای چاپخانهای آثارش مملو از اصلاحات و حاشیهنویسیهای وسواسگونه است. او هرگز به نخستین صورت متن رضایت نمیداد؛ گویی واقعیت، همانطور که در جهان بیرون ناتمام است، در صفحه نیز باید مدام بازساخته شود. ناشران از این بازنویسیهای فرساینده به ستوه میآمدند، اما همین بیقراری خلاقه نثر او را به ابزاری برای ثبت تپش جامعه بدل کرد. بالزاک صرفاً داستانگو نبود؛ او ساختارهای پنهان زندگی مدرن را آشکار میکرد. زندگی روزمرهاش نیز شکلی افراطی داشت؛ شبهای طولانی کار، قهوههای غلیظ، خواب اندک و انضباطی که بیشتر به خودسوزی میمانست. او به معنایی دقیق، جسم را خرج ادبیات کرد. در او، نوشتن نه حرفه، که نوعی ریاضت مدرن بود؛ ریاضتی آمیخته با ولع، رنج و رؤیای جاودانگی. شکستهای دهۀ ۱۸۲۰، رمانهای مستعار، سوداگریهای ناکام و بدهیهای سنگین، مدرسۀ واقعی او شدند. بالزاک از دل ناکامی آموخت که جهان نو نه با آرمانهای مجرد، بلکه با پول، اعتبار، رقابت و نمایش اداره میشود. او سرمایهداری نوظهور را زیست و سپس آن را نوشت.
منطق فرهنگی سرمایهداری
این ذهنیت در «آرزوهای بر باد رفته» به اوج میرسد. رمان، در ظاهر، سرگذشت لوسین شاردون است، جوانی زیبارو و مستعد که میخواهد نامش را به «دو روبامپره» تغییر دهد و از آنگولم به پاریس بیاید تا شاعر بزرگی شود، اما این طرح آشنا ـ جوان شهرستانی در پایتخت ـ در دست بالزاک به درسی بیرحم دربارۀ سازوکار جامعۀ مدرن بدل میشود. لوسین فقط با رقبای ادبی یا ضعفهای شخصیاش درگیر نیست؛ او در ماشینی گرفتار میشود که آرزو را کالایی و استعداد را سرمایهای قابل معامله میکند.
جهان مطبوعاتی پاریس در این رمان، جهانی است که در آن نقد خریدنی است، شهرت ساختنی است، رسوایی سودآور است و حقیقت تابع منافع. نویسنده برای بقا باید میان استقلال و موفقیت یکی را قربانی کند. این تصویر، با همۀ فاصله تاریخیاش، برای خواننده امروز ناآشنا نیست. کافی است روزنامه را با پلتفرم، جزوه را با شبکۀ اجتماعی و سالن ادبی را با صنعت توجه جایگزین کنیم تا دریابیم بالزاک چه اندازه زود منطق فرهنگی سرمایهداری را فهمیده بود. او نشان میدهد که چگونه رسانه، بهجای آنکه آینه حقیقت باشد، به بازار مبادله اعتبار بدل میشود.
لوسین در این بازار، شیفتۀ شکوه است. او تنها به دنبال نان نیست؛ در پی نام است، در پی صعود نمادین، در پی بازنویسی تبار خویش. او میخواهد از مرز طبقاتی عبور کند و در نظم اجتماعی جایگاهی تازه بیابد. اما همین میل به شکوه، او را آسیبپذیر میکند. او میان آرمانگرایی و خودشیفتگی، میان لطافت شاعرانه و فرصتطلبی عملی سرگردان است. سقوط او فقط سقوط یک فرد نیست؛ سقوط ذهنیتی است که میخواهد هم پاک بماند و هم پیروز شود. بالزاک نشان میدهد در جهانی که همهچیز وارد منطق مبادله شده، این جمع اضداد بهندرت ممکن است. در برابر لوسین، داوید سشار قرار دارد؛ چهرۀ کار و صبر و خلاقیت خاموش. اگر لوسین مظهر میل به نمایش است، داوید نمایندۀ حقیقتی بیهیاهوست که در برابر جهان تبلیغ و شبکه کمدفاع میماند. تقابل این دو، یکی از محورهای اخلاقی رمان است. بالزاک هیچکدام را به سادگی تقدیس یا محکوم نمیکند؛ بلکه نشان میدهد جامعۀ مدرن چه نوع فضیلتی را پاداش میدهد و چه نوع صداقتی را قربانی میکند. در این جهان، استعداد بدون مهارت بازی در میدان قدرت، اغلب به حاشیه رانده میشود.
عظمت «آرزوهای بر باد رفته» در همین پیچیدگی است. بالزاک واعظ نیست؛ جهان را با نفرت اخلاقی ساده رد نمیکند. او با دقتی کالبدشناسانه سازوکار فساد را نشان میدهد و نشان میدهد فساد فقط حاصل افراد بد نیست، بلکه نتیجه ساختارهایی است که آرزو را به رقابت، استعداد را به کالا و شخصیت را به نقاب تبدیل میکنند. به همین دلیل، این رمان هنوز زنده است؛ زیرا ما همچنان در جهانی زندگی میکنیم که در آن رویا فروخته میشود.
بازگشت امروز ما به این رمان، بازگشت به گذشتهای دور نیست؛ مواجههای دوباره با اکنون است. بحران رسانه، کالاییشدن فرهنگ، اقتصاد توجه، شکنندگی منزلت و فرسایش مرز میان حقیقت و مصلحت، همه مسائلیاند که بالزاک پیشاپیش دیده بود. او فهمید جامعه مدرن بیش از آنکه بر حقیقت بنا شود، بر میل و نمایش استوار است و در چنین جهانی، رویا نه امر قدسی، بلکه سرمایهای قابل خرید و فروش است. «آرزوهای بر باد رفته» داستان فروش همین رویاست: داستان جوانی که میخواست شاعر باشد و به کالای خویش بدل شد؛ داستان جامعهای که وعدۀ صعود میدهد و سازوکار سقوط را از پیش مهیا کرده است. این رمان یادآوری میکند که مدرنیته فقط میدان آزادی و امکان نیست؛ عرصه رقابتی است که در آن هر موفقیت، بهایی پنهان دارد.
و سرانجام باید به ترجمه فارسی این اثر اشاره کرد. محمدجعفر پوینده در ترجمه خود، این جهان پیچیده را با دقتی ستودنی و زبانی روشن به خواننده منتقل کرده است. اهمیت کار او تنها در امانتداری یا روانی نثر نیست؛ در تواناییاش برای بازآفرینی لحن بالزاکی است: لحنی که هم روایی است، هم تحلیلی، هم طعنهزن و هم سرشار از انرژی اجتماعی. دانش گسترده پوینده از تاریخ، ادبیات و فرهنگ اروپای قرن نوزدهم در پاورقیهای ترجمه نیز آشکار میشود؛ پاورقیهایی که فقط توضیحی کوتاه نیستند، بلکه راهنمایی ضروری برای ورود به شبکه پیچیده ارجاعات تاریخی و اجتماعی رماناند. بسیاری از اشارههای بالزاک به فضای مطبوعاتی، ساختارهای طبقاتی و چهرههای فرهنگی زمانهاش بدون این توضیحات برای خواننده امروز دشوار یا حتی نامفهوم میماند. به همین دلیل، این پاورقیها عملاً به بخشی از تجربه خواندن کتاب تبدیل شدهاند. از این منظر، «آرزوهای بر باد رفته» در ترجمه پوینده فقط یک متن ترجمهشده نیست؛ نوعی مدرسه برای خواندن ادبیات و فهم مدرنیته است. افسوس که او زود از میان ما رفت؛ اگر میماند، بیتردید میتوانست نسل تازهای از خوانندگان را عمیقتر و جدیتر با ادبیات جهان آشنا کند.
