وقتی الگوهای تحمیلی نتیجه معکوس میدهند
بهقلم؛ فرزانه ترکان؛ عضو شورای مرکزی و معاون فرهنگی دبیرکل حزب کارگزاران سازندگی ایران

یکی از مسایلی که در ۴۷ سال رخ داده و البته در دورههای مختلف شدت و ضعف داشته، این بوده که سیستم برای علایق و سلایق مردم نیز چارچوبها و فیلترهایی تعیین کرده که این موضوع بهتدریج باعث نارضایتی و ایجاد تنشهای اجتماعی جدی شده است. وقتی ما یک مربی فوتبال را به دلیل اینکه کراوات میزد، در سالهای ابتدایی انقلاب حذف کردیم؛ وقتی یک خواننده را به دلیل اینکه ریشش را از ته میزد از برگزاری کنسرت منع کردیم؛ یا اگر آهنگهای انقلابی نمیخواند، اجازه بروز و ظهور به او ندادیم، این سختگیریها بهتدریج ادامه پیدا کرد و به حوزههای مختلف رسید. ما تلاش کردیم نسل جدید، جوانان و حتی نسلهای آینده را به سمت الگوهایی هدایت کنیم که جمهوری اسلامی تعریف کرده بود؛ یعنی اگر در میان بازیگران زن یا سلبریتیها، فردی الزاماً چادر به سر نداشت، تلاش شد که آن فرد پررنگ نشود و اجازه داده نشود که به عنوان یک الگو مطرح شود. این موضوع فقط در مورد بازیگران و سلبریتیها نبود؛ در مورد خوانندگان، هنرمندان و حتی افرادی که در حوزههای علمی پیشرفتهای چشمگیری داشتند نیز این تبعیضها بهتدریج به جامعه تحمیل شد. نتیجه این تحمیل و تلاش برای الگوسازی اجباری این شد که نسل جدید، در هر دوره، به سمت الگوهایی رفت که خودش انتخاب کرده بود؛ حتی گاهی به سمت همان کسانی که ساختار رسمی روی آنها خط کشیده و حذفشان کرده بود. نمونه آن موسیقی رپ است. ما در سالهای گذشته اجازه ندادیم، رپرها کنسرت برگزار کنند، موسیقی خودشان را به شکل رسمی ارائه دهند یا بروز و ظهور اجتماعی داشته باشند. نتیجه این شد که رپرها به سمت فعالیتهای زیرزمینی رفتند. وقتی یک جریان فرهنگی به فضای زیرزمینی رانده شود، دیگر امکان نظارت و گفتوگوی فرهنگی درباره آن کاهش پیدا میکند و حتی ممکن است برخی چارچوبهای اخلاقی و فرهنگی نیز در محتوا و ادبیات آن تغییر کند. در واقع فنر را بیش از حد فشردهایم و وقتی اجازه ندادهایم، سلایق و علایق مختلف جامعه امکان بروز داشته باشند، در نهایت این فنر رها شده است. این مسئله در موارد مختلف دیده شده است. زمانی که مرحوم مرتضی پاشایی فوت شد شاید حتی بسیاری از مردم او را بهطور جدی نمیشناختند اما به محض اینکه صدایش شنیده شد و مردم دریافتند که او در چارچوب رسمی چندان مورد تأیید نبوده است، اتفاقاً گرایش به او پس از مرگش چندین برابر شد و تشییع جنازه بسیار گستردهای برای او شکل گرفت. همین موضوع درباره خوانندگان، موزیسینها و حتی بازیگران نیز به شکلهای مختلف تکرار شده است. مردم در بسیاری از مواقع خلاف جهت الگوهای تحمیلی حرکت کردهاند. امروز دیگر نسل جوان الزاماً الگوهای خود را از سینما و تلویزیون رسمی نمیگیرد. بسیاری از الگوهای نسل جدید از شبکههای اجتماعی، بلاگرها و افرادی میآیند که در فضای مجازی دنبالکنندههای زیادی دارند؛ افرادی که حالا ممکن است این محبوبیت به حق یا ناحق شکل گرفته باشد اما در هر صورت به الگو و چهره مورد علاقه بخشی از جامعه تبدیل شدهاند. اتفاقی که در ایرانمال رخ داد نیز به نظر من بخشی از همین خروشها و جوششهای اجتماعی و نوعی لجبازی اجتماعی نسل جدید با الگوهای اجباری است؛ الگویی که طی سالها تلاش شده به جامعه تحمیل شود. سؤال اساسی این است که آیا میتوان به یک روال منطقیتر و متعادلتر بازگشت؟ آیا میتوان از افراط و تفریط فاصله گرفت و اجازه داد سلایق مختلف، گویش خودشان، موسیقی خودشان، فیلم خودشان و حتی کتاب مورد علاقه خودشان را پیدا کنند؟ آیا میتوان از این میزان سانسور پرهیز کرد؟ به نظر من، سانسوری که جمهوری اسلامی طی این سالها اعمال کرده نهتنها نتیجه مثبت فرهنگی نداشته بلکه در بسیاری موارد پیامدهای مخربی نیز به همراه داشته است. وقتی شبکههای اجتماعی سانسور میشوند و نوجوانان نیز با استفاده از فیلترشکن به واتسآپ، تلگرام، اینستاگرام و حتی صفحاتی دسترسی پیدا میکنند که در بسیاری از کشورهای اروپایی نیز محدودیتهایی درباره آنها وجود دارد، ممکن است جامعه با آسیبهای فرهنگی جدیدی مواجه شود و خانوادهها با مشکلات تازهای روبهرو شوند. این پرسش همچنان باقی است که آیا عقلانیت فرهنگی میتواند بار دیگر به سیاستگذاریها بازگردد و چه زمانی میتوان به یک مسیر متعادل در حوزه فرهنگ رسید؛ مسیری که به جای حذف و محدودسازی، امکان انتخاب و تنوع را برای جامعه فراهم کند. امیدوارم این اتفاق رخ دهد.

