بغض عادل، من را به یاد دوستان و همکارانم انداخت که شب، صفحه اول روزنامه را بستند و صبح، روزنامه آنها منتشر نشد
به قلم؛ اکبر منتجبی؛ سردبیر

بغض صدای عادل فردوسیپور و گریه او پس از فیلتر شدن «فوتبال۳۶۰» و از دسترس خارج شدن آن، صدای آشنای بسیاری از ما بود؛ صدای کسی که سالها تلاش کرده بود فقط کار کند و حالا میپرسد: «چرا نمیگذارید در این مملکت کار کنیم؟» صدای عادل خشمگین نبود، صدای مرد خستهای بود که سالها جنگیده، کنار گذاشته شده، دوباره از نو ساخته، دوباره ایستاده و حالا روبهروی دوربین میپرسد: «لامصبا، چرا نمیگذارید در این مملکت کار کنیم؟»
من این صدا را قبلاً هم شنیدهام؛ نه در خیابان بلکه در تحریریه روزنامههایی که حکم توقیفشان روی میز سردبیر فرود آمدند. از گلوی محمد قوچانی، از صدای شمسالواعظین، از میان سخنان رضا تهرانی و از چشمهای بسیاری از روزنامهنگاران، سالها و بارها این صدای بغضآلود را شنیده و آن چشمهای اشکآلود را دیده و گاه خودم به آن مبتلا شدهام.
وقتی یکی از روزنامههایی که در آن کار میکردم بسته شد، اولین سوال همه ما این بود که از فردا چه باید کرد؟ همه نگران آیندهای نامعلوم بودند. به همین دلیل مسدودسازی سایت ۳۶۰ برای من، فقط خبر فیلتر شدن یک سایت نیست. در آن، تصویر همان اتاقهای تحریریه را میبینم که چراغهایش خاموش و دهها نفر بیکار شدند و نمیدانستند چرا کارشان را در عرض چند دقیقه از دست دادهاند.
صدای عادل، من را به یاد خودم انداخت. به یاد دوستان و همکارانم. به یاد خبرنگارانی که شب صفحه اول روزنامه را بستند و صبح، روزنامه آنها منتشر نشد. به دبیران سرویس، عکاسان، خبرنگاران و صفحهآراها فکر کردم که ناگهان بیکار شدند. به دهها روزنامهای فکر کردم که در این سه دهه آمدند و بسته شدند. به نسلی فکر کردم که خسته شدند و بُریدند و این حرفه را رها کردند و رفتند، چون طعم ناامنی را چشیده بودند.
نگرانی من برای شخص فردوسیپور نیست. او چهره شناخته شدهای است و احتمالاً در روزهای بعد یا ماه بعد ۳۶۰ باز خواهد شد یا اگر نشد، عادل راههای دیگری برای ادامه پیدا میکند. اهمیت ماجرا در پیامی است که به جامعه میرسد؛ که حتی اگر محبوب باشید، حتی اگر در حوزهای غیرسیاسی کار کنید، حتی اگر میلیونها مخاطب داشته باشید، ممکن است با یک انتقاد یا پرسش، متوقف شوی، بدون آنکه بدانی چه کسی پشت آن تصمیم خوابیده است. جامعهای که در آن، آینده فعالیت روزنامهنگارانش دائماً در هالهای از ابهام باشد بهتدریج محافظهکار میشود. آدمها کمتر ریسک میکنند، کمتر نقد مینویسند، کمتر ایده تازه ارائه میدهند و بیشتر به این فکر میکنند که چگونه دیده نشوند.
برای همین، ماجرای فیلتر شدن فوتبال۳۶۰ فقط داستان عادل فردوسیپور نیست. این داستان همه ماست و متأسفانه داستان تکراری ایران معاصر است. داستان آدمهایی که میخواهند، کار کنند و مدام باید ثابت کنند که حق کار کردن دارند و مدام میپرسند چرا نمیگذارید کار کنیم؟

صاحب کافهای که یک روز با در بسته روبهرو میشود نیز همین سوال را دارد. ناشری که سالها سرمایهگذاری کرده هم همین سوال را دارد. برای دانشجویی که بهخاطر یک انتقاد به کمیته انضباطی احضار میشود نیز پرسش همین است. استادی که ناگهان از کلاس حذف میشود هم همین سوال را دارد. روزنامهنگاری که بارها توقیف را تجربه کرده نیز همین را میپرسد.
عجیب آنجاست که این اتفاق درست در روزگاری رخ میدهد که کشور بیش از هر زمان دیگری به انسجام ملی نیاز دارد. دو جنگ اخیر و حوادث تلخ دی ماه سال گذشته نشان داد، ایران بیش از هر چیز به سرمایه اجتماعی محتاج است. سرمایه اجتماعی اما از آسمان نمیآید از اعتماد ساخته میشود. از این احساس که اگر کسی در این کشور زحمت کشید، چیزی ساخت، رسانهای راه انداخت، کسبوکاری ایجاد کرد یا مخاطبی بهدست آورد و مشتری پیدا کرد، قرار نیست هر لحظه نگران حذف شدن باشد.
اما این همان نقطهای است که تناقض آغاز میشود. از یکسو در عالیترین سطوح کشور از ضرورت انسجام ملی و استفاده از همه ظرفیتهای جامعه سخن گفته میشود و بر این تأکید میشود که «پرهیز از تفرقه و تنازع، اختلافات سیاسی و برجسته کردن تفاوتهای اجتماعی، وظیفه همگانی است» و از سوی دیگر عدهای تندرو و خودخواه بدون توجه به چنین تأکیداتی برای انسجام ملی به انحای مختلف دیگران را حذف میکنند و دلخوریها را پدید میآورند تا جامعه کوچکتر و کوچکتر شود و دایره کسانی که فعالیت میکنند به شدت محدود شود!
اختلاف بر سر چیست؟
در ظاهر دلیل مسدودسازی ۳۶۰ اختلاف بر سر نقد یک رسانه ورزشی است. گویا بهزعم عدهای، کسی نباید از تیم ملی فوتبال ایران انتقاد کند. در واقع دایره نقد را آنقدر تنگ کردهاند که اگر به فدراسیون یا تیم ملی اشاره هم بکنی از خطوط قرمز عبور کرده و مستحق توبیخی! البته این ظاهر ماجراست. در عمق، اختلاف بر سر مرزهای انتقاد است. ما با پارادوکس عجیبی روبهرو هستیم. شما اگر در صداوسیما، انسجام ملی مورد تأکید رهبری را برهم بزنید و شبانهروز علیه سران قوا و شعام برنامه بسازید هیچ اشکالی ندارد اما اگر به تیم ملی فوتبال ایران بگویی تو مورد توبیخ قرار میگیری و برنامهات تعطیل خواهد شد. اگر نتوان از عملکرد تیم ملی فوتبال یا فدراسیون انتقاد کرد پس نقد قرار است در چه حوزهای مجاز باشد؟ و اگر انتقاد ذاتاً امر نامطلوبی است چرا برخی تریبونها هر روز تندترین نقدها را مطرح میکنند و فعالیتشان ادامه دارد؟
وقتی یک رسانه فیلتر میشود فقط یک اپلیکیشن از دسترس خارج نمیشود. بخشی از اعتماد عمومی نیز از بین میرود. مردمی که در ماههای گذشته، شنیدهاند برای انسجام ملی باید کنار هم بایستند، وقتی میبینند دایره فعالیت رسانهها، دانشگاهها، کافهها و نهادهای مدنی کوچکتر میشود با تناقضی جدی روبهرو میشوند. انسجام ملی با حذف صداهای متفاوت و ایجاد تکصدایی ساخته نمیشود؛ با این اطمینان ساخته میشود که شهروند میتواند در چارچوب قانون کار کند، نقد کند و زندگی کند و نگران از دست رفتن ناگهانی حاصل عمرش نباشد.
چه خواهد شد؟
شاید ۳۶۰ بازگردد شاید هم نه اما پرسشی که آن شب عادل فردوسیپور مطرح کرد، باقی خواهد ماند: «چرا نمیگذارید کار کنیم؟» من سالها پیش این پرسش را در تحریریه روزنامههای توقیف شده، شنیده بودم. آن زمان خبرنگاری جوان میگفت: «فقط بگذارید کار کنیم». بعد از سالها شبیه همان جمله را از زبان عادل فردوسیپور شنیدم. میان آن خبرنگار گمنام و این مجری مشهور فاصله زیادی وجود دارد اما دردشان یکی است. درد جامعهای که هنوز نتوانسته، تصمیم بگیرد با کسانی که میخواهند در همین کشور بمانند، کار کنند و نقد بنویسند چه میخواهد بکند. ما سالها از سوی مردم با این پرسش روبهرو بودیم که «وقتی نمیتوانید همه چیز را بگویید چرا هنوز در روزنامه کار میکنید؟» و این خیلی پرسش خطرناک و پردردی است.

