کدام ایرانی وطندوستی است که قبول کند ۴۰۰ کیلو اورانیوم غنی شده را بار بزنیم و به آدرس کاخ سفید پست کنیم؟

سالهاست که فضای شکلگرفته پیرامون محور دیپلماسی در ایران در دوقطبی شدیدی قرار دارد: هوادار مذاکره یا مخالف مذاکره. بهعبارت دیگر، گروهی خواهان حل مشکل در رابطه ایران و آمریکا از طریق مذاکره هستند و گروه دیگر معتقدند، ایالات متحده در هر مذاکره و توافقی، دنبال سرنگونی یا تسلیم نظام جمهوری اسلامی و حتی تجزیه ایران است پس نباید به آن گردن نهاد. جالب اینجاست که به اندازه روزنامهنگارانی که در این دو طیف، محتوا تولید میکنند، استاد دانشگاه و کارشناس هم هست که میانگین نظراتشان میتواند، راهبردهایی در سیاست خارجی طراحی کند که کشوری را به نابودی بکشاند یا آباد کند.
در شرایط عادی، میشد نسبت به این دو طیف فکری وابستگی و تعلق خاطر داشت، میشد چرایی تفاوتهای این دو دیدگاه کلان را به نقد و بررسی گذاشت و از یکی دفاع و آن دیگری را تقبیح کرد؛ اما اکنون دیگر نه.
برای مثال اگر بخواهیم به جدیدترین سخنرانی سیدمحمد خاتمی، رئیس دولت اصلاحات که نشاندهنده اندیشه سیاست خارجی اصلاحطلبانه است از موضعی واقعبینانه-نه سوگیرانه و نه رویاپردازانه- بپردازیم، ابهاماتی وجود دارد.
گویی طیف اصلاحطلب هنوز نمیخواهد، واقعیت سیاست خارجی جهان امروز را ببیند و یک نسخه قدیمی دارد که بهصورت مداوم آن را برای همه مشکلات این حوزه تجویز میکند.
امروز روابط بینالملل در جهان تحتتأثیر منش خاص سلطانی و بیمارگونه رئیسجمهور قلدر ایالات متحده آمریکا قرار دارد که ناتو را تحتفشار قرار داده، کشورهای آمریکایی را تحقیر میکند و اعراب را گاو شیرده میداند و میخواهد. در برابر چنین فردی، قواعد مسلم و کلاسیک در روابط بینالملل چندان پاسخگو نیست و چنانچه او بارها تکرار کرده تنها خواستهاش از ایران تسلیم شدن است. دونالد ترامپ امروز به جایی رسیده که نمیتواند و نمیخواهد جنگ وجودی با ایران را ناتمام و مسکوت بگذارد؛ تا همین جا هم رسانههای دموکرات و مستقل در آمریکا و کشورهای غربی پروژه ناتمام او را با تمسخر تحلیل میکنند.
البته من با نقطه عزیمت اصلاحطلبان در این بحث همسو هستم؛ اینکه نباید سیاستی را دنبال میکردیم که بهجای کرهشمالی به مسئله اول ایالات متحده تبدیل میشدیم. بهنظر میآید، نسخه اصلاحطلبی برای پاسخ به این سوال همان است که در نیمه دوم دهه ۷۰ و نیمه اول دهه ۸۰ شمسی در دستورکار دولت و مجلس اصلاحطلب قرار داشت؛ اینکه ما بهعنوان کشوری با ۲۵۰۰ سال تمدن بزرگتر از آن هستیم که با آمریکای ۲۵۰ ساله دهان بهدهان و سرشاخ شویم پس نباید بگذاریم که کارمان با این کشور به جاهای باریک کشیده شود. ما باید اخلاقی و عاقلانه عمل کنیم و اجازه دهیم، تنگه هرمز بار دیگر به وضعیت قبل از جنگ بازگردد و نفتکشها بروند و بیایند و به میز مذاکره بر سر انرژی هستهای برگردیم، به تفاهم اسلامآباد سنگ نزنیم و موارد مشابه دیگر. اما دقیقاً از ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ تاریخ مصرف این نگاه منقضی شد. یعنی از زمانی که دو بار میز مذاکره توسط دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو منفجر شد.
حتی اگر نخواهیم از تجربه جنگ ۱۲ روزه نیز درس بگیریم، دو تجربه جنگ ۴۰ روزه و نقض تفاهمنامه اسلامآباد توسط ایالات متحده را چگونه در نظر نگیریم؟ این مطالبهای غیرمنطقی نیست که کارشناسان و صاحبنظران ایرانی در دام تحلیلها و بازی مقصریابی که کشورهای عربی و غربی علیه ایران به راه انداختهاند، فروغلتند و همچون آنها یادشان برود که طبق بند پنجم تفاهمنامه اسلامآباد به عبور و مرور از تنگه هرمز با ترتیبات ایرانی تصریح شده است اما آمریکا ناگهان با فشار بر عمان محافظهکار، مسیر دریانوری جنوبی را بعد از چند دهه بار دیگر باز کرد تا ترتیبات ایرانی نادیده گرفته شود. آیا این به معنای نقض تفاهمنامه نیست؟
صحبت از یک برهه قدیمی تاریخی نیست، صحبت از نقض تفاهمی در همین یک ماه پیش است.
اصلاحطلبانی که در نقد مداوم رادیکالهای داخلی میخواهند متهم نقض تفاهمنامه را در میان آنان بیابند، گویی تمایل دارند، بدیلی شوند برای دلواپسان داخلی در زمانه نقض برجام از سوی طرف غربی و خروج آمریکا که بهجای طرف خارجی به نقد دولت روحانی و تخریب شخصیت محمدجواد ظریف میپرداختند. اگرچه نمیتوان منکر وجود مخالفان داخلی مذاکره و تفاهمنامه اسلامآباد شد که صدایشان اکنون اندکی بلندتر از همیشه شده است اما صدای جنگندهها و غریو موشکهایی که این روزها به گوش جنوبیها میرسد ارتباط چندانی با مخالفان داخلی ندارد.
طبیعی است که در هر جنگی، سر بزنگاهی با میانجیگری، مذاکره یا تفاهمی، توپ و تانکها خاموش میشود و چراغ دیپلماسی برافروخته میشود اما به وقتش.
متأسفانه تفاهم اسلامآباد شاخه نازکی بود که بارهای سنگینی روی آن گذاشته شد و از همان لحظه نخست هویدا بود که توان این بار سنگین را ندارد. اما حتی با کارسازترین تفاهمات نیز نباید واقعیت صحنه امروز ایران و فردی با ویژگیهای شخصیتی ترامپ را نادیده گرفت که شرق و غرب عالم از او مینالند.
او فردی است که اساساً در زندگیاش به مذاکره باور نداشته و فقط با قدرت میخواهد به خواستههایش برسد. در مصاحبهای میگوید من برای رسیدن به اهدافم آنقدر فشار میآورم تا بالاخره آن را بگیرم. و او امروز فقط یک برگ برنده مشخص و علنی میخواهد تا از این کارزار خارج شود.
دیپلماسی البته باید برگ برندهای را بیابد که هم برای او به منزله برد تلقی شود و هم برای ما. اما آیا امروز چنین برگ برندهای در دسترس است؟ کدام ایرانی وطندوستی است که قبول کند ۴۰۰ کیلو اورانیوم غنی شده را بار بزنیم و به آدرس کاخ سفید پست کنیم؟ آیا در این صورت مدعیان تمدن ۲۵۰۰ ساله از نظام جمهوری اسلامی ایران راضی میشوند؟ یا باید راه دیگری بیندیشم؟ مثلاً اگر تنگه هرمز را به حالت قبل از ۱۰ اسفند برگردانیم چطور؟ در آن صورت آورده و ستانده ما چه بوده؟ آیا آن وقت ما بازیگر خوب منطقه خواهیم شد و شورای همکاری خلیجفارس، بیانیهای در حمایت از ما صادر خواهد کرد و بار دیگر از ادعای پرت اشغال جزایر سهگانه توسط ایران سخن نخواهد گفت؟
نه، اینطور نیست. در روابط بینالملل هیچگاه نگاه رمانتیک پذیرفته شده و منطقی نبوده و چنین نگاهی این روزها با وجود فردی مانند ترامپ، مرزهای فراواقعیت را درمینوردد.
البته این سطح انتقاد، تنها به سیاست خارجی مدنظر اصلاحطلبان برنمیگردد که اصولگرایان هم آنچنان افقهای خیالی را درمینوردند که بیشتر به انیمیشنهای تخیلی میماند.
امروز تاریخ مصرف ایدههای دو طیف سیاسی ایران در عرصه دیپلماسی کشور گذشته است. در جهان امروز، دیگر بازیگر معقول بودن مورد علاقه اصلاحطلبان جواب نمیدهد همانطور که نظریه کندن پدال ترمز مطلوب اصولگرایان. اما پیداست همانطور که دمیدن در طبل دعوای داخلی، ناکارآمدی خود را نشان داده، امنیت در هاله همپیمانان منطقهای نیز با شکستن تکتک سدها از کار افتاده و از آن همپیمانان فعلاً فقط حزبالله و حوثیها ماندهاند و جنوب لبنان و بابالمندب که البته در جای خود کارآمد است اما ضریب اطمینان حلقه پیرامونی دیروز از شام تا صنعا را ندارد. امروز واقعاً کشتیبان را سیاستی دگر باید!

