رنگ‌زمینه

در کوی نیک‌نامی

مادر؛ خدای کوچک خانه نوشته سیدعطاءالله مهاجرانی روایتی است از زنی که خواندن نمی‌دانست، اما زندگی را می‌خواند

در میان انبوه کتاب‌هایی که هر سال منتشر می‌شوند، آثاری هستند که بیش از آنکه به دنبال روایت رویدادها باشند، می‌خواهند خاطره‌ای را زنده نگه دارند؛ خاطره‌ای که با گذشت زمان نه تنها رنگ نمی‌بازد، بلکه در روشنای خیال و یاد، معنایی تازه پیدا می‌کند. «مادر؛ خدای کوچک خانه» نوشتۀ سیدعطاءالله مهاجرانی از همین جنس است؛ کتابی که نه صرفاً یک زندگی‌نامه، نه یک خاطره‌نگاری معمولی و نه حتی تنها ادای دینی فرزندانه به مادر، بلکه کوششی است برای بازآفرینی حضور زنی که در نگاه نویسنده، تجلی لطف و مهر الهی در خانه بوده است.
سیدعطاءالله مهاجرانی، نویسنده و سیاست‌مداری که نامش با سال‌های پرحادثۀ جمهوری اسلامی ایران گره خورده است، در کنار فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی، همواره دل‌بستگی ویژه‌ای به ادبیات و خاطره‌نویسی داشته است. او که پیش‌تر در کتاب «حاج آخوند» تصویری زنده از حاج‌شیخ محمودرضا امانی (حاج آخوند) و پدر و پدربزرگ خویش ارائه کرده بود، این بار به سراغ مادر می‌رود؛ مادری که حضورش نه تنها در زندگی شخصی او، بلکه در جهان ذهنی و عاطفی‌اش، جایگاهی بی‌بدیل دارد.

عبور گذشته از صافی زمان و تخیل
مهاجرانی از همان آغاز، تکلیف خواننده را روشن می‌کند. او نمی‌خواهد گزارش‌گر صرف گذشته باشد، بلکه در پی بازآفرینی خاطراتی است که از صافی زمان و تخیل گذشته‌اند. از همین‌رو، سخن مشهور گابریل گارسیا مارکز را سرلوحه کتاب قرار می‌دهد؛ همان جمله درخشان که در ابتدای خاطرات مارکز «زندگی به مثابه روایت» آمده است: «زندگانی آن نیست که بر ما گذشته است، بلکه آنی است که به یاد می‌آوریم. چگونگی روایت ما از این یاد، زندگی است». شاید همین نگاه است که «مادر؛ خدای کوچک خانه» را از یک خاطره‌نگاری ساده متمایز می‌کند. در این کتاب، خاطره صرفاً بازگویی گذشته نیست؛ گذشته‌ای است که با عاطفه، شعر، اسطوره، دین و ادبیات درهم آمیخته و به روایتی تازه بدل شده است. عنوان کتاب در همان نگاه نخست، ذهن مخاطب را به خود مشغول می‌کند. «مادر؛ خدای کوچک خانه» تعبیری است که ممکن است برای برخی پرسش‌برانگیز باشد. مهاجرانی در بخش نخست از کتاب به تبیین این نام می‌پردازد و چهار وجه برای آن برمی‌شمرد:
نخستین وجه، ریشه‌ای اساطیری دارد. نویسنده به ایزدبانویی باستانی به نام «نانا» اشاره می‌کند که در بلخ شناخته شده بوده و نام او در کتیبه‌های یونانی-کوشانی نیز دیده می‌شود. او بر این باور است که واژه صمیمی و شیرین «ننه» که در فرهنگ عامه ایرانی رواج دارد، می‌تواند بازمانده‌ای از همان نام کهن باشد. از این منظر، مادر تنها یک عضو خانواده نیست، بلکه یادگار کهن‌ترین لایه‌های فرهنگ و تمدن ایرانی است.
وجه دوم، رنگ و بوی دینی و حماسی دارد. مهاجرانی به شخصیت حضرت زینب(س) در واقعۀ عاشورا اشاره می‌کند و از قدرت روحی و ظرفیت الهی او سخن می‌گوید؛ بانویی که در دل بزرگ‌ترین مصیبت‌ها، شکوه و استواری خویش را حفظ کرد. او سپس این مفهوم را به زنان دوران انقلاب و دفاع مقدس تعمیم می‌دهد و مادر خود را نیز در شمار همان زنانی می‌نشاند که پرتوی از صفات الهی در وجودشان تابیده است.
در وجه سوم، نویسنده به آیات قرآن استناد می‌کند و یادآور می‌شود که احترام به پدر و مادر، بلافاصله پس از توحید و پرستش خداوند قرار گرفته است. از این منظر، مقام مادر در نظام ارزشی اسلام جایگاهی بسیار والا دارد و همین منزلت، تعبیر «خدای کوچک خانه» را معنایی تازه می‌بخشد.
اما شاید زیباترین وجه تسمیه، روایت چهارم باشد؛ جایی که مهاجرانی به صدرالمتألهین شیرازی اشاره می‌کند. ملاصدرا در تفسیر آیۀ نور، از قول یکی از اولیا نقل می‌کند: «پروردگارم را در خواب دیدم، شبیه مادرم بود». روایتی لطیف که از نگاه نویسنده، نشان‌دهنده آن است که انسان مهربانی، لطف و رحمت الهی را نخستین بار در چهره مادر تجربه می‌کند.کتاب با یاد برادر از دست‌رفته نویسنده، محسن، آغاز می‌شود و از همان صفحات نخست، رنگ دل‌تنگی بر روایت سایه می‌افکند. سپس خواننده با جمله‌ای از عباس کیارستمی وارد جهان مادر می‌شود:
نه خواندن می‌دانست
نه نوشتن
اما چیزی می‌گفت
که نه خوانده بودم
نه کسی نوشته بود

این چند سطر کوتاه، چکیده شخصیت مادری است که مهاجرانی می‌خواهد از او سخن بگوید. زنی که فرصت مدرسه رفتن نیافت و از نعمت سواد رسمی محروم ماند، اما دانشی دیگر داشت؛ دانشی که از تجربه، رنج، مهر و زندگی سرچشمه می‌گرفت. او از نسل زنانی بود که با دستان پینه‌بسته و رنج‌های بی‌صدا، ستون‌های خانواده را استوار نگه داشتند. قالی می‌بافت، سختی می‌کشید و فرزندانش را بزرگ می‌کرد. زندگی او، زندگی هزاران زن گم‌نام ایرانی بود؛ زنانی که نام‌شان در کتاب‌های تاریخ نیامده، اما تاریخ واقعی این سرزمین بر شانه‌های آنان استوار مانده است.

در ملتقای ادبیات و زندگی
یکی از دلنشین‌ترین ویژگی‌های کتاب، زبان آن است. مهاجرانی نه با زبان خشک تاریخ‌نگاران سخن می‌گوید و نه با نثر رسمی خاطره‌نویسان. او خاطرات را با شعر، حکایت و روایت‌های ادبی درمی‌آمیزد. از نیما یوشیج تا عمان سامانی، از موسوی گرمارودی تا گابریل گارسیا مارکز، از قرآن تا قصه‌های عامیانه، همگی در متن حضور دارند و به روایت رنگ و بویی متفاوت می‌بخشند. در واقع، «مادر؛ خدای کوچک خانه» کتابی است که در آن ادبیات و زندگی به‌هم می‌رسند. نویسنده در هر مناسبت، شعری را به یاد می‌آورد و حکایتی را نقل می‌کند. همین امر سبب شده که اثر، علاوه بر ارزش عاطفی، برای دوستداران ادبیات نیز جذاب و خواندنی باشد.
اما شاید تأثیرگذارترین تکه کتاب «روایت زندگی» است. در این تکه مهاجرانی نوشته است: «نخستین جمله رمان بیگانه آلبر کامو برایم تکان‌دهنده بوده و هست. خبر مرگ مادرش رسیده بود: امروز مامان مُرد، شاید هم دیروز، نمی‌دانم… با خود می‌گفتم من خبر مرگ مادرم را چگونه خواهم شنید؟ به‌ویژه در سال‌های دوری از ایران و غربت، این پرسش ژرفای بیشتری پیدا می‌کرد». این تکه از چهل‌تکه خاطره به روزهای بیماری مادرش مربوط باشد و حس و حال عجیبی دارد. بیماری طولانی و فرسایندۀ سرطان لنفاوی، آرام آرام جسم مادرش را تحلیل می‌برد و سرانجام در ۱۸ آبان ۱۳۹۰، زندگی زمینی‌اش به پایان می‌رسد. در آن لحظات، مهاجرانی در کنار مادر حضور نداشت و همین دوری، زخمی عمیق در جان او باقی گذاشت؛ زخمی که در جای‌جای کتاب می‌توان انعکاس آن را دید. نویسنده این حسرت را با زبانی صمیمی و بی‌تکلف روایت می‌کند. او نمی‌کوشد اندوه خود را پنهان کند و همین صداقت، روایت را برای خواننده باورپذیرتر می‌سازد. خواننده احساس می‌کند با نویسنده‌ای روبه‌روست که نه در مقام یک سیاستمدار یا پژوهشگر، بلکه در مقام فرزندی داغدار سخن می‌گوید.
در نخستین صفحات کتاب، مهاجرانی به جمله‌ای از مرحوم محمدبهمن‌بیگی اشاره می‌کند که گفته بود: «مادرم سواد نداشت، من برده مادرم بودم». او این تعبیر را به مفهوم عبودیت پیوند می‌زند و معتقد است همان‌گونه که انسان در برابر خداوند سر تعظیم فرود می‌آورد، در برابر مقام مادر نیز احساس بندگی و فروتنی می‌کند؛ زیرا مادر برای او جلوه‌ای از مهر خداوند است.
«مادر؛ خدای کوچک خانه» در نهایت، کتابی درباره مرگ نیست؛ کتابی درباره ماندگاری است. دربارۀ حضوری که با رفتن پایان نمی‌پذیرد. دربارۀ زنانی که شاید خواندن و نوشتن ندانستند، اما زندگی را بهتر از بسیاری از اهل کتاب خواندند. زنانی که با سکوت، صبر، محبت و ایثار، معنای خانواده را ساختند. شاید راز تأثیرگذاری این کتاب نیز در همین باشد. خواننده در خلال صفحات آن، تنها با مادر عطاءالله مهاجرانی روبه‌رو نمی‌شود؛ بلکه مادر خود را به یاد می‌آورد. بوی خانه قدیمی، صدای دعاهای شبانه، دستان خسته و نگاه مهربانی که سال‌ها سایه‌بان زندگی بوده است، دوباره در ذهن زنده می‌شود. «مادر؛ خدای کوچک خانه» بیش از آنکه شرح زندگی یک زن باشد، ستایش‌نامه‌ای است برای همه مادران؛ برای آنانی که بی‌ادعا زیستند، بی‌صدا رنج کشیدند و بی‌هیاهو، بزرگ‌ترین معجزه جهان را آفریدند؛ معجزه‌ای به‌نام عشق. این کتاب در سال ۱۴۰۵ توسط انتشارات امید ایرانیان منتشر شده است. این اثر در قطع رقعی و در ۳۱۳ صفحه به چاپ رسیده و تازه‌ترین کتاب مهاجرانی در حوزه خاطره‌نگاری و ادبیات زندگی‌نامه‌ای به‌شمار می‌رود.

sazandegi

پست های مرتبط

روایت رویا فروشی

انوره دو بالزاک در آرزوهای بر باد رفته ساختارهای پنهان زندگی مدرن…

خاموشی غول نقاشی

دیوید هاکنی از تأثیرگذارترین هنرمندان معاصر درگذشت دیوید هاکنی، نقاش، طراح، چاپ‌گر…

مشروطه‌خواه تمام‌عیار

بازخوانی زندگی سیاسی مردی فراتر از «ملی‌شدن» در کتاب مصدق بدون نفت…

دیدگاهتان را بنویسید