روایت هرمز همایونپور از فضای روشنفکری چند دهه اخیر
هرمز همایونپور، مترجم و روزنامهنگار و برادر دوقلوی پرویز همایونپور متولد ۲۳ شهریور ۱۳۱۸ در شیراز است، در دوران دانشجویی از نیروهای طرفدار خلیل ملکی موسوم به «نیروی سوم» بود. او بهواسطه پسرخالهاش، سیروس پرهام با چهرههای روشنفکر بسیاری آشنایی پیدا کرد. او میگوید هوشنگ ابتهاج همواره تودهای بود، کامران فانی را فرد ارزندهای میخواند که کتابها را میبلعید و احسان نراقی را ملغمهای از ایراندوستی و شهرتطلبی توصیف میکند.
ممانعت ۱۰ ساله ساواک
همایونپور در گفتوگو با ایسنا دربارۀ شروع فعالیتهای سیاسیاش میگوید: «سالهای دوم و سوم دانشگاه، دوران شلوغی دانشگاه بود. در آن زمان سربازها به دانشگاه میریختند و میزدند. خب بالاخره من هم به هوای دورۀ جوانی، چنان که افتد و دانی، همراه همشاگردیها در این فعالیتها شرکت میکردم. بعد از اینکه لیسانس شدیم، ساواک اجازۀ استخدام نداد. آن زمان سازمان برنامه و بوجه طرحی داشت برای اصلاح امور اداری که پرسش و پاسخ و استعلام از ساواک را نداشت و در این طرح افراد را بهصورت موقت به کار میگرفتند. یکی از آشناهای خانوادگی ما مرحوم هوشنگ پیرنظر، معاون شورا بود و مرا همراه چند جوان دیگر برای برنامهای که داشتند، جذب کرد و تصمیم داشت تعدادی را برای تحصیل در آن رشته به خارج بفرستد که باز هم ساواک به من اجازه نداد و دیگر دوستان رفتند. چندین سال طول کشید تا بالاخره معلوم شد در دادرسی ارتش پرونده دارم و تا زمانی که این پرونده حل نشود، به من اجازه خروج نمیدهند. آقای دکتر پیرنظر که معاون شورا بود و بعدها رئیس سازمان برنامۀ کشور شد، دربارۀ پرونده ما اقدام کرد و بعد از ۱۰ سال پروندهام در دادرسی ارتش بسته شد و بعد به من بورس انگلستان اهدا شد و به انگلستان رفتم. در انگلستان فوقلیسانس گرفتم و برگشتم. البته قبل از اینکه بروم، دانشجوی دکتری علوم سیاسی در دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران بودم. سال ۱۳۴۹ بعد از بازگشت از انگلستان، کارمند رسمی سازمان اداری شدم. این یکی از مراحل زیر و بالای زندگی که گفتید. مقداری سخت ولی بسیار آموزنده بود».
همیشه مسالمتجو بودیم
همایونپور در مورد چگونگی پیوستنش به نیروی سوم میگوید: «از زمانیکه شیراز بودم و بعد هم دانشجوی تهران شدم، از نیروی سومیها بودم؛ مرحوم خلیل ملکی از حزب توده که جدا شد، گروه نیروی سوم را ایجاد کرد که این نیروی سوم شعارهای سوسیالیستی منهای مسکو داشت و این نگاه بین جوانان و دانشجوها باب شده بود. در همین ارتباط چندبار گرفتار شدیم. خلاصه بعد از چند سال به لطف آقای دکتر پیرنظر پرونده ما بسته شد و زندگی عادی را شروع کردم. البته ما هیچوقت افراطی نبودیم. همیشه مسالمتجو بودیم و مرحوم ملکی میگفت با عناصر صالح حاکمیت باید همکاری کرد ولی خب دستگاه امنیتی که این حرفها حالیاش نبود».
هرمز همایونپور در ادامه دربارۀ تفاوت نگاه جریانهای مسالمتجو با جریانهای رادیکال دهه ۳۰ و ۴۰ میگوید: «دو گروه بودند؛ یکی به اصطلاح نیروی سومیها یا جامعه سوسیالیستها و دیگری گروه نهضت آزادی مرحوم مهندس بازرگان که این دو گروه قانون اساسی را قبول کرده و آن را پذیرفته بودند و با تودهایها و کمونیستها هم مخالف بودند. همه این را میدانستند. آخرین گروهی که آن دستگاه آنها را محاکمه کرد، این دو بودند. گاه دستگاه امنیتی در مراحلی عقل و تدبیرشان را از دست میدهند؛ این دو گروه با کمونیستها که هدف اصلی دستگاه بود، مخالف بودند و ضمناً قانون اساسی را پذیرفته بودند و قصد براندازی نداشتند اما افتادند به جان این دو گروه! یکی از تحولاتی که میفرمائید در زندگی بنده همین است. من از همان زمان سر در نمیآوردم چرا باید دو گروه صالح که بین افراد طرفدارانی هم دارند به اینترتیب سرکوب شوند و به زندان بیفتند و در روزنامههای اطلاعات و کیهان عکس محکومیتشان چاپ شود و دستگاه متوجه نباشد که این فشارها باعث میشود که مخالفتها زیرزمینی شود. از همان دوره کارهای چریکی شروع شد و شاید اگر اوضاع را کمی آزادتر میکردند، جوانها ناچار سراغ این گروهها نمیرفتند، بالاخره دیدیم که عواقبش برای رژیم چه بود».
تأسیس «کتاب آگاه» و «نقد آگاه»
همایونپور دربارۀ آغاز ترجمه و روزنامهنگاریاش میگوید: «بعد از بازنشستگی برحسب علایق قبلی از دوران نوجوانی در شیراز و کار در روزنامههای «جهاننما» و «اجتماع ملی»، سراغ ذوق و علاقه قدیمیام رفتم. خوشبختانه آن زمان گذرم به انتشارات «آگاه» افتاد. آقای حسینخانی عزیز که چند ماه پیش فوت شد، مدیر این نشر بود و حق بزرگی به گردن من دارد؛ زیرا تجربۀ چندانی در ترجمه نداشتم و ایشان دستم را گرفت و پا به پا برد. یادم میآید دو سه کتاب به من داد تا آنها را ترجمه کنم. بعد هم کتابها را خیلی خوب منتشر کرد و من مترجم حرفهای شدم. در آن دوره نمیتوانستم مجوز نشر بگیرم، پس به آقای حسینخانی پیشنهاد کردم مجموعه مقالات منتشر کنیم و این شد که «کتاب آگاه»، مجموعه مقالات اجتماعی-فرهنگی را درآوردیم. خوشبختانه دوستانی از جمله آقای دکتر احمد اشرف، دکتر فیروز توفیق و دکتر چنگیز پهلوان که با دنیایی از تجربه و آگاهی بازنشسته شده بودند، با ما همکاری داشتند. آقای حسینخانی با هوشیاری متوجه اهمیت این مقالات بود و آنها را در «کتاب آگاه» منتشر کرد. دو، سه شماره که درآمد، آقای حسینخانی «نقد آگاه» را هم منتشر کرد که در واقع دربارۀ نقد کتابها بود. در «نقد آگاه» آقای گلشیری و آقای باقر پرهام بودند. نمیدانم شاید انتشار «نقد آگاه» با حضور مرحوم نجف دریابندری حالت سیاسی پیدا کرد و این امر باعث شد که وزارت ارشاد آن زمان هر دو آنها را ممنوعالانتشار کند که بهزعم بنده از آن کارهای عجولانه و نادرست بود. خب، افرادی با صلاحیت، با سابقۀ کار ارزنده و شناختهشده در جامعه و با حسننیت میخواهند چیزهایی را بگویند و هر حکومتی که کمی محالاندیش باشد، از این فرصتها استفاده میکند، اما آن موقع احساسات و هیجانات، جای تفکر منطقی را تا حدود زیادی گرفته بود و نتیجه این شد که واقعاً تا قبل از دولت آقای خاتمی فشار و سانسور بسیاری بر مطبوعات و کتاب وارد شد».
شکلگیری فرزان روز در فضای باز نسبی
هرمز همایونپور در ادامه، دربارۀ باز شدن نسبی فضای سیاسی و فرهنگی در دورۀ اصلاحات میگوید: «دورۀ آقای خاتمی برای روشنفکران واقعا دوره نفس کشیدن و از خیلی جهات مثبت بود. در آن دوره واقعاً احساس کردم کارهای مطبوعاتی و کتاب که انجام میدهیم با هیچ مانعی روبهرو نیست و وزارت ارشاد نیز حمایت میکند. آن زمان در وزارت ارشاد یارانهای برقرار کرده و به مجلات کمک مالی میکردند و کاغذ و زینک را با قیمت یارانهای میدادند. خب به جای «کتاب آگاه» که مرحوم شد، در همان سالها تقاضای مجوز کردیم و امتیاز «نقد و بررسی کتاب تهران» را گرفتیم. آن زمان با چهرههای ماندگاری چون دکتر شایگان، کامران فانی و آقای خرمشاهی نشر «فرزان» را تأسیس کردیم. «نقد و بررسی کتاب تهران» هم در ابتدا ارگان «فرزان» بود و چهار، پنج شماره نیز با اسم «فرزان» منتشر شد. بعد با این محدودیت مواجه شدیم که ناشران فکر میکردند، این مجله فقط تبلیغ کتابهای فرزان است؛ در حالی که هدف ما عمومی بود. بنابراین ارتباط مجله با «فرزان» قطع شد و اعلام کردیم ما جدا هستیم و ناشران کتابهایشان را به ما بدهند و در حد خودمان بررسی میکنیم و چند سال به این ترتیب «نقد و بررسی کتاب تهران» درمیآمد و تیراژ اولیهاش ۵هزار نسخه بود».
همه سوسیالیست بودند
همایونپور دربارۀ آشنایی و همکاری با چهرههای مختلف روشنفکری میگوید: «وقتی از شیراز به تهران آمدم و وارد دانشکدۀ حقوق شدم، یک جوان شهرستانی و الکن و با لهجه شیرازی بودم که همه به شوخی مسخره میکردند. در آن زمان این شانس را داشتم که پسرخالهام، دکتر سیروس پرهام که در تهران بود با روشنفکران آن روز حشر و نشر و رفتوآمد داشت. به خاطر قوم و خویشی با ایشان و چون میخواست دست ما را بگیرد و وارد این محیط کند، از همان موقع با خیلیها آشنا شدم؛ از جمله با ابوالحسن نجفی، غلامحسین ساعدی و هوشنگ ابتهاج (سایه). آن سالها سایه آپارتمانی در خیابان نادری داشت و خیلی به آنجا میرفتیم؛ در آن زمان جوان لاغر و خیلی خوشقیافهای بود که تازه هم شعرهایش مورد توجه بود. سایه تودهای بود و همه این را میدانستند. رابطهام با او سیاسی نبود. جوان جذابی بود، خوشصحبت بود و شعر میخواند و ما از این نشستها کیف میکردیم؛ بهخصوص که با سیروس پرهام هم از قدیم ارتباط داشت. سایه مصاحبهای داشت و در آنجا گفته بود: «من سوسیالیستم». بعد از شهریور ۱۳۲۰ هرکسی سرش به تنش میارزید کمونیست، سوسیالیست یا تودهای بود. هرکسی را میشناختیم، اینطور بودند. به قول مرحوم دکتر نراقی، تودهای بودن مثل ویروس «سوزاک» است، ممکن بود ملایم شود، اما هیچوقت کاملاً از بین نمیرفت و راست میگفت. مثلاً آقای هاشم جاوید، دانشمند فهیمی که از رفقا بود و جدا شده بود و بعد از انشعاب هم به نشریه ما علاقه داشت و کمک میکرد. واقعاً مقالههای خوب مینوشت. ما گاهی برای دیدنش به شیراز میرفتیم. باز در میان صحبتهایش این گرایشش بروز میکرد و ناگهان میگفت: «این نظام سرمایهداری آمریکا فلان…» و معلوم بود که آن پیشینه فکری هنوز در ذهنش وجود دارد. یاد نراقی بهخیر!»
همکاری با مؤسسۀ عالی تأمین اجتماعی به سفارش سحابی
همایونپور دربارۀ مرحلۀ دیگری از همکاریش با روشنفکران میگوید: «در واقع با راهنمایی و کمک دکتر سیروس پرهام که واقعاً خیلی به گردن من حق دارد، وارد فضای روشنفکری شدم. این یک مرحله بود. مرحلۀ بعدی هم سالهای بعد اتفاق افتاد که با دکتر شایگان و فانی آشنا شدم که واقعاً برای من غنیمت بود. در رثای فانی این را باید بگویم مدتی در مؤسسۀ عالی که در زمینه تأمین اجتماعی فعال بود و در معرفی مباحث مربوط به دولت رفاه و خدمات رفاهی فعالیت داشت، کار میکردم؛ در واقع از طریق مهندس عزتالله سحابی به این مؤسسه تازهپا معرفی شده بودم. در آنجا حدود ۱۰-۱۲ تا کتاب دربارۀ تجربه کشورهای اروپایی و مباحث مربوط به دولت رفاه ترجمه کردیم. از آقای فانی خواهش کردم دو تا از این کتابها را که ترجمه کرده بودم، نگاهی بیندازد و ویرایش کند. فانی به خاطر احاطهاش به کتاب، ویراستار درجه یکی بود. نکتۀ جالب این بود که سه روز بعد کتاب ۲۰۰-۳۰۰ صفحهای را برگرداند. ابتدا فکر کردم سمبل کرده اما واقعاً کتاب را با دقت خوانده بود. برای رشتهای که در آن زمان در ایران ناشناخته بود، نمیدانم فانی از کجا درباره «دولت رفاه» میدانست و چندین پانوشت اضافه کرده و توضیح داده بود تا مطالب روشنتر شود. من واقعاً حیرت کردم که فانی از کجا اینهمه اطلاعات را داشت. بعداً دیدم که همیشه کتاب میخواند و واقعاً کتاب را میبلعید. خدا رحمتش کند؛ واقعاً آدم ارزندهای بود».

