رنگ‌زمینه

مترجم‌دزدی

داستان‌های چاپخانه

هر چهارشنبه در این ستون نگاهی می‌اندازیم به روابط مالی و حقوقی نویسندگان و مترجمان با ناشران – بخش نهم

حالا دیگر شب‌های سخت درس خواندن و تست‌زدن برای کنکور، استرس کشیدن‌های بی‌شمار و بعد از آن روزهای دشوار تحصیل در دانشکدۀ پزشکی برای خانم «الف» تمام شده بود. دوران رزیدنتی و بعدتر طرح تخصص را گذرانده و بالاخره توانسته بود در چند درمانگاه مشغول کار شود. هنوز به فکر بازکردن مطب نبود و ترجیح می‌داد خود را در دنیای جدید درمان بیازماید. در همین اوضاع و احوال بود که یکی از دوستان خانوادگی که از قضا ناشر کتب دانشگاهی و پزشکی هم بود، به او پیشنهاد داد یک کتاب تخصصی رشته‌اش را ترجمه کند تا چاپ شود. خانم الف ابتدا کمی فکر کرد و بعد به نظرش رسید کار بدی هم نیست، هم خودش یک موضوع جدید را یاد می‌گیرد و هم اعتباری برای او خواهد بود. بنابراین بر اساس توافق شفاهی کار ترجمه را شروع کرد.
کتاب نسبتاً سخت و قطوری بود و هر روز باید برای ترجمه آن زمان می‌گذاشت. در نهایت بعد از بیش از یک سال کار ترجمه تمام شد و کتاب را تحویل داد. البته ترجمه نیاز به ویرایش داشت و خانم الف بعد از این‌که کتاب را تحویل داد با ویراستار در ارتباط بود تا این‌که متن شسته‌ورفته‌ کتاب آماده انجام بقیه مراحل فنی شد. در این مرحله بود که ناشر با خانم الف صحبت کرد و از او خواست برای ترجمه‌اش دست‌مزدی را اعلام کند تا به او پرداخت شود. خانم الف هم که سررشته‌ای در کار کتاب و نشر نداشت، این پیشنهاد را قبول کرد و بعد از پرس‌وجو از چند نفر هم‌کلاسی‌های سابق که در دوران دانشجویی کار ترجمه کتاب و مقاله هم انجام می‌دادند، مبلغی را به ناشر اعلام کرد. مدتی بعد هم ناشر مبلغ را به او پرداخت. خانم الف بقیه کارها از گرفتن مجوز و طی کردن مراحل فنی و چاپ را به ناشر سپرد و حالا که مدتی از کار او در درمانگاه‌های مختلف گذشته بود، سراغ بازکردن مطب و کارهای جدیدتری مانند آموزش دادن در رشتۀ تخصصی خودش رفت.
اما از آن‌جا که با ناشر هم دورادور آشنایی و سلام‌وعلیکی داشت، گاهی بین صحبت‌ها و احوال‌پرسی‌ها سراغی از کتاب می‌گرفت و می‌شنید که مراحل فنی در حال انجام است، یا مثلاً هنوز مجوز چاپ کتاب نیامده یا در حال گرفتن فیپا و شابک هستیم یا صفحه‌بندی یا طراحی تصاویر تمام نشده است. مدتی به همین منوال گذشت تا این‌که یک روز و در یکی از دورهمی‌های دوستانه، دوستی از دوستان دانشکده که می‌دانست او همیشه از هدیه گرفتن کتاب استقبال می‌کند، به مناسبت افتتاح مطبش کتابی در رشتۀ تخصصی‌شان به او هدیه داد. خیلی خوشحال شد و همان‌جا کاغذ کادوی پیچیده‌شده دور کتاب را باز کرد؛ ولی با دیدن اسم کتاب کاملاً متعجب شد. کتاب دقیقاً همانی بود که خودش ترجمه کرده بود ولی اسم فرد دیگری به‌عنوان مترجم روی کتاب نوشته شده بود. برای این‌که بقیه متوجه تعجب زیاد او نشوند، از دوستش تشکر کرد و گفت کتاب را در قفسه کتابخانه پشت‌سر خودش می‌گذارد. کتاب را بست و تا وقتی به‌جای خلوتی برسد، صبر کرد. ولی وقتی دوباره کتاب را با دقت بررسی کرد و محتوای آن را خواند، فهمید همان کتابی است که خودش ترجمه کرده، ولی اسم روی کتاب را نمی‌شناخت، هر چند برایش آشنا بود. کمی که فکر کرد یادش آمد اسم روی کتاب اسم دختر ناشر است؛ اما او که هنوز مدرسه هم نمی‌رفت و چطور می‌توانست چنین کتابی را ترجمه کند. سوال به‌قدری ذهنش را درگیر کرده بود که نمی‌توانست به آن جواب ندهد و با این‌که معمولاً از پرس‌و‌جوهای مختلف دوری می‌کرد، با ناشر تماس گرفت و ماجرا را پرسید. ناشر هم از ابتدا به‌روشنی و بدون رودربایستی گفت خانم الف دستمزدش را از ترجمه گرفته و بر همین اساس حقی در مورد کتاب ندارد و کل کار چاپ کتاب هم براساس توافق شفاهی انجام شده است. با وجود این، اطلاع داد که بله این کتاب به اسم دخترش چاپ شده است و حتی اگر به اسم دخترش چاپ نمی‌شد، به اسم خانم الف هم چاپ نمی‌شد.
خانم الف که از این گفت‌وگو به‌شدت متعجب و البته گیج شده بود واکنشی نتوانست نشان دهد و تلفن را قطع کرد. البته بعد از این ماجرا یکی از دوستان مشترک خانم الف و ناشر برای او تعریف کرد کتاب یادشده در واقع هدیه روز تولد دختر ناشر بوده و در مراسم مهمانی روز تولدش همراه با کیکی شبیه کتاب به او هدیه داده بوده است. باز هم تعریف کرد که تقریباً همه مهمان‌ها از این هدیه متعجب شده بودند و در واقع ناشر که این‌جا پدر متولد و صاحب‌خانه هم بود، غیر از مهمانی تولد، تعجبی جمعی برای آن‌ها تدارک دیده بود.
اندکی که از تعجب و سرگشتگی اولیه گذشت، خانم الف سراغ یک وکیل رفت و کل ماجرا را برای او توضیح داد. وکیل هم پرسید از ابتدا توافق آن‌ها چطور بوده است؟ آیا قراردادی مکتوب دارند و از اول قول و قرار آن‌ها چطور بوده است؟ در هر حال اگر مایل است روند دادرسی را شروع کند که ممکن است به نتیجه برسد یا نرسد، باید بداند به اندازۀ ترجمه کتاب زمان خواهد برد و هزینه خواهد داشت. همۀ این سؤال‌ها که یا جوابی برای آن‌ها نداشت یا این‌که جواب منفی داشت، باعث شد خانم الف آن روز از دفتر وکیل تا مطب خودش پیاده برود و وقتی وارد مطب شد کتاب هدیه گرفته از دوستش را که نام دختر بی‌سواد ناشری آشنا به‌عنوان مترجم بر جلد آن نشسته بود، روانه انتهای کشوی کمد میزتحریر منشی کند.

sazandegi

پست های مرتبط

یک فرمول سمی

نگاهی به سریال «بدنام» و سبک کاری حامد عنقا به قلم؛ دلارام…

نوستالژی حافظ

نگاهی به حضور پیدا و پنهان حافظ در داستان‌نویسی معاصر گروه فرهنگ:…

آخرین پلان

خداحافظی با داریوش عیاری فیلم‌بردار سینمای ایران روز گذشته داریوش عیاری، فیلم‌بردار…

دیدگاهتان را بنویسید