حرفهای جدید محسن نامجو درباره وضعیتاش در ایران
محسن نامجو طی یک ماه اخیر، یکی از چهرههای خبرساز بوده است. او بهشکلی ناگهانی و بعد از حدود ۲۰ سال به ایران بازگشت. اتفاقی که باعث شد او از جهات مختلف مورد انتقاد و تحلیل قرار گیرد. با اینوجود، از روز ۵ شهریور ۱۴۰۵ که او در فرودگاه امام مقابل دوربین یکی، دو خبرنگار قرار گرفت تا روز ۳۰ شهریور ماه که ویدئوی تازهای در حدود ۲۰دقیقه از خودش منتشر کرد، کماکان خواسته و ناخواسته در متن اخبار بوده است. روزی نبوده که عکسی از نامجو در خیابانهای تهران و مکانهای مختلف از سوی کاربران -چه موافقان و چه مخالفانش- منتشر نشود.
نامجو اما از زمان انتشار خبر بازگشتش به ایران، از سوی بخشی از اپوزیسیون و بهخصوص آنهایی که در خارج از ایران هستند، تحتفشار قرار گرفته است. البته فقط اپوزیسیون نبود و عدهای از فعالان حقوق زنان نیز از چند سال قبل و بهواسطه اتهاماتی که به نامجو زده شده بود، در این موقعیت او را زیر تیغ انتقاد بردند. این خواننده، نوازنده، آهنگساز و ترانهسرا، روز سهشنبه ویدئویی نسبتاً مفصل را منتشر کرد که در آن درباره شرایط این روزهایش بعد از بازگشت به ایران میگفت و البته حملهای جدی و بیپروا به مخالفانش داشت. حرفهای محسن نامجو را میخوانید:
بازگشت بعد از ۲۰ سال
راز کارم این بوده که در همهچیز با شما مخاطبانم ندار بودم. از تصمیمهای شخصیام مثلاً کنسرت اگر داشتم، میگفتم، میخواهم خانه بخرم یا اتفاقاتی از این دست. شما همهچیز زندگی من را میدانید. در اتفاقی که ۵-۶ سال پیش برای من پیش آمد، خطای بزرگم این بود که سکوت کردم. آن زمان هم باید حرف میزدم و میگفتم من هم آدمی هستم مثل هر آدم دیگری که بدی و خوبی خودش را دارد، فقط سرذوقی، هنر و موسیقی باعث شده مورد لطف قرار بگیرم. راستش خیلیوقت بود میخواستم حرف بزنم، اما دنبال شرایطی بودم که فضا رسمیتر باشد.
پایان یک فصل از زندگی
در زمان بازی جام جهانی آرژانتین و انگلیس من واشنگتن دیسی بودم و چند ماهی بود این موضوع که محسن نامجو، مهاجرت برایت به پایان رسیده یا یک فصلی از زندگیات دارد ورق میخورد، در ذهنم چرخ میزد. جنگ ۱۲روزه از یکطرف و در رأس آن شاهد عینی بودن اینکه ما هموطنان فارسیزبانی در آمریکا و کانادا داریم که رسماً بابت اینکه روی سر هموطنشان موشک میریزد، خوشحال هستند. البته انتخاب سیاسی هر کسی محترم است، من هم میتوانستم انتخاب خودم را داشته باشم و دیدم مهاجرت برای من تمام است و زندگی بین این آدمها برایم سخت است. نمیدانستم اگر در بینشان آدمی باشد که بیاید کنسرتم چه کنم؟ آنهم در حالیکه تنها منبع درآمدم کنسرت بوده و اینکه توانستم پاکدستتر از بقیه زندگی کنم را مدیون همین مخاطبانم هستم که برای تماشای کنسرتها آمدند. این بحث در خانهمان بود و چنانچه میدانید با مخالفت همسرم و اطرافیانم مواجه میشد. در تمام این سالها هیچ ارتباط و تلفنی هم نمیخواستم با افراد خاص داشته باشم. تا روز بازی انگلیس و آرژانتین که برای تماشای بازی پیش دوستانم بودم و سپس به دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن رفتم. گفتند چون پاسپورتم گم شده، باید اول شناسنامه و بعد کارت ملی بیاید و این پروسهای بود که مدتی طول میکشید و این در ذهن من پیش آمد که فعلاً نشدنی است. در این چند ماه مواضع من کاملاً بابت جنگ و همه جریانات مشخص بود. همینجا بگویم خیلی مفتخرم که اپوزیسیون از من بدشان میآید و خیلی شاکرم که خداوند ما را از آن ذلتی که آنها دوست داشتند ببینند دور نگه داشت. تا اینکه یک ماه قبل بود که با خواهر بزرگم تماس گرفتم و او گفت که جشن تولد هفتاد سالگیاش است. تمام تنم لرزید. من یکبار مادرم را وقتی دور بودم از دست دادم. به خودم گفتم تاوان چه چیزی را پس میدهم. تکلیف من بابت کارهای کردهام چیست؟ باید قدم پیش میگذاشتم ولی این موضوع در خانه قابل طرح نبود. همسر بنده خودش همیشه آدم فرهنگی و شریف و بیحاشیهای بوده و اگر احتمالاً برای نمایشگاهی که هنوز در دست اجرا هست، به ایران میآمد، تنها سوالی که از او میکردند درباره من بود، با اینحال من نمیتوانستم این نگرانی را از وجود ایشان پاک کنم. از بحثهای خانوادگی میگذرم اما خانه را ترک کردم که سه، چهار روزی را به خودم و ایشان استراحت بدهم. در این زمان به استانبول رفتم تا چند پروژه از جمله موسیقی کار همسرم را انجام بدهم. در مسیر استانبول به ذهنم رسید که درباره شرایطم سوال کنم. بعد از انجام کارهایم تماسم را با دوستانم قطع کردم که نظرم را عوض نکنند. رفتم و به سفارت ایران در استانبول و من را به چای دعوت کردند و گفتند میتوانیم یک برگه عبور یکبار مصرف به تو بدهیم که البته باید از تهران استعلام بگیریم. این یعنی مقاماتی که باید! مطلع میشوند. برادرم حمید را خواستند و به او که از ماجرا خبر نداشت، گفتند مسئولیت ورود و کارهای من را بهعهده بگیرد تا بتوانم خواندهام را ببینم و کارهای قانونی مربوط به دریافت شناسنامه و کارت ملی و پاسپورتم را انجام بدهم. الان در این شرایط هستم.
چرا من را نگرفتند؟
بابت تمام جفنگیات اپوزیسیون و آدمهای کوچک که کارها و حرفهایشان حتی نزدیکترین افراد زندگی من را تحتتأثیر قرار داده بود و میگفتند چرا تو را نگرفتند، هم باید بگویم، درواقع گرفتند. اما شکل گرفتن اینگونه است که بهجای دستبند زدن در فرودگاه و بردن به زندان، به من فرصتی دادند که بتوانم خانوادهام را ببینم. همه کارهایی که کردم مثل توئیتهایی که زدم، یا قطعه قرآنی که خواندم و متعلق به ۲۰سال پیش است، باید جواب بدهم. اینها طبق قوانین ایران مصداق حکم قضایی است، دارم بابتشان پاسخ میدهم. اما فکر میکنم دارند به من کمک میکنند که بتوانم مشکلاتم را حل کنم. قرار است نامهای به مقام قضایی بنویسم و باید پاسپورتم را بگیرم. جلساتی با من گذاشته میشود. درست است که اتهامات من جرمش اعدام نیست، اما هیچ بعید نیست، چند روز دیگر قاضی قرار است تصمیم بگیرد، من را نبخشد یا مسائل دیگری پیش بیاید. به قول انگلیسیها در حال حاضر روی هولد هستم. شهروند آزادی نیستم. فقط در حد دیدن دوستان و خانواده آزادم. در طی این مدت هم عکسها و تصاویری از زندگی خصوصیام را عمداً گذاشتم که همه بدانند با خانوادهام هستم و چهکار میکنم.
تهران بالاتر از نیویورک
حرف من به دوستانی که در خارج از ایران و بیاطلاع هستند و غرض ندارند، این است؛ شرایط حال حاضر مملکت، ترجیحاش خبر بر خبر افزودن نیست. یعنی یک عدهای زیاد من را جدی میگیرند. من موزیسینی هستم که الان اولویت دستگاه یک حکومت، این نیست به من رسیدگی کند. من یک کارهایی کردم، الان که آمدم یکییکی باید پاسخگو باشم. زندان است یا جریمه مالی، هرچه باشد همه خبردار خواهند شد. انصافاً برخوردها خیلی با زمانیکه از ایران رفتم، تفاوت کرده است. من و آنها همدیگر را نمیشناسیم، ولی فکر میکنم قصدشان این است که به من کمک کنند.
خیلی چیزها هست که رسانههای بیشرف راجع به ایران نمیگویند. بله بدبختی هست و اقتصاد از چیزی که گفتن خیلی بدتر است. چند روز پیش یک موتوری من را سوار کرد. مسافرکش بود اما دکترای علوم دفاعی داشت. ۲۰سال بود ارتشی بود، بعدازظهر با موتور کار میکرد. او بهجای من و شما سینهاش را سپر کرده است. یکی از همان جوانهایی که گفتم از همه ما باشرفتر است. یکی از آنها بود. باور کنید از خجالت در برابر وضعیت زندگیاش داشتم میمردم. دائم شانهاش را میبوسیدم، چون نمیدانستم چهکار کنم.
همین الان در تهران شبی ۱۱۰ تئاتر اجرا میشود؛ بیشتر از نیویورک و برادوی. جوانها چیزهایی که آرزوی نسل ما و قبل ما بود را پس گرفتند. این جوانها تاوان میدهند و تلاش میکنند که آزاد مثل هر کشور دیگری زندگی کنند. من هنوز سیر نیستم از تصویر تهران و مشهد. میتوانم تا اطلاع ثانوی هیچ کاری نکنم و فقط آدمها و بهویژه جوانها را ببینم. حیرتانگیز است از خوبی… به نظر من یک رنسانس فرهنگی عجیبی در جریان است. تعداد چاپ کتاب، پادکست، جشنواره پادکست هست، تحلیلهای فوتبال و بهخصوص تئاتر که عشق خودم است. من نباید زیاد جاهای عمومی ظاهر بشوم، اما توانستم برای تماشای چند تئاتر بروم و هربار به پهنای صورت اشک ریختم. من در خوابم زندگی میکنم. فکر میکردم اگر تا ۳۰۰ سال عمر کنم، اینها پیش نمیآید ولی پیش آمده است.
به من فرصت دادند
خطابم به رفقایم است، بهخدا قسم به من که اصل آدم بدنام بودم، فرصت دادند که به جرایمم رسیدگی شود، شما که آرتیست هستید و حاشیه ندارید. البته صلاحیت ندارم درباره زندگی ایران تصمیم بگیرم و فقط نظرم را میگویم. هیچ اتفاقی نمیافتد اما دل برخی از مردم روشن میشود که شما را ببینند و کنارتان عکس بگیرند.
باور کنید فقط یک قول کلامی و دور پیش آمده با یک دوستی، چون من فعلاً اجازه فعالیت ندارم، قرار شده در آینده اگر شد برویم زابل و ایرانشهر کلاس ریتم شعر بگذاریم. نمیدانید در دل آنها از شادمانی چه میگذرد. این مردم لیاقتشان از شخص من که خیلی بالاتر است.
خطاب به اپوزیسیون
نکته آخر خطاب به اپوزیسیون که چند مقطعی است پا در زندگیام میکنید و برای بار دوم کار بدی با زندگی شخصی من کردید. ایندفعه حق ندارید در کنسرتهای من شرکت کنید. شمایی که پشت لپتاپ و سیستم نشستید و پیام میگذارید که نه پول و نه جرأتش را دارید که به کنسرت بیائید و رسانههایی که آتش در زندگی من میاندازند و از طرفی میگویند ما طرفدار نامجو هستیم. هر کدامتان را در کنسرتم ببینم بیرون میاندازم و پول بلیتاش را هم پس نخواهم داد. شما روی بیشرفها را سفید کردید. شما در لیگ من نیستید. آنقدر کار برای ساختن دارم که هنوز نساختم و تا ۳۰۰سال دیگر وقت نمیکنم بسازمشان. در ورزش هم از همه شما بهترم، بیائید مسابقه دو صدمتر بدهیم. تمام کنید این ماجرا را. شما روسیاه تاریخ هستید. من اینجام هستم و تا ابد اینجا میمانم، بسوزید!
