انتخابی که آینده ایران را میسازد
به قلم؛ فریدون مجلسی؛ تحلیلگر مسائل بینالملل

در میانه بحرانی که بار دیگر روابط ایران و آمریکا را به نقطهای پرتنش رسانده، تجربه دهههای گذشته نشان داده که بسیاری از خسارتهای تحمیلشده به کشور، نه صرفاً محصول فشار خارجی بلکه نتیجه شکاف در نگاه داخلی به نحوه مواجهه با این فشارها بوده است. امروز نیز دو رویکرد متفاوت در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند؛ رویکردی که بر دیپلماسی، محاسبه هزینه و فایده و حفظ منافع ملی تأکید دارد و رویکردی که پاسخ به هر بحران را در منطق تقابل و گسترش میدان درگیری جستوجو میکند.
سیاست بیش از آنکه میدان نمایش احساسات باشد عرصه محاسبه واقعیتهاست. در روابط بینالملل، کشورها نه با آرزوها بلکه با توان اقتصادی، ظرفیت نظامی، قدرت فناوری و میزان تابآوری اجتماعی خود سنجیده میشوند. هر تصمیمی که این واقعیتها را نادیده بگیرد حتی اگر با انگیزههای آرمانخواهانه اتخاذ شود، میتواند هزینههایی بر جامعه تحمیل کند که جبران آنها سالها زمان ببرد.
واقعیت آن است که در هر جنگی، نخستین قربانی حقیقت و دومین قربانی مردم هستند. آنچه در میدان نبرد نابود میشود تنها تجهیزات نظامی نیست؛ زیرساختهای برق، آب، ارتباطات، حملونقل، تولید، سرمایهگذاری و در نهایت امنیت روانی جامعه نیز آسیب میبیند. هیچ ملتی از طولانی شدن یک درگیری نظامی سود نمیبرد و هیچ اقتصادی در سایه ناامنی امکان رشد ندارد. از همینرو مسئولیت سیاستمداران تنها پاسخ دادن به یک اقدام دشمن نیست بلکه جلوگیری از گسترش بحرانی است که میتواند آینده یک ملت را تحتتأثیر قرار دهد.
تاریخ نیز درس روشنی در برابر ما قرار داده است. جنگها معمولاً با شعار پیروزی آغاز میشوند اما با فهرستی بلند از کشتهها، ویرانیها و فرصتهای از دسترفته پایان مییابند. از جنگ جهانی دوم تا ویتنام از عراق تا افغانستان، هیچیک از طرفهای درگیر نتوانستند، هزینههای انسانی و اقتصادی جنگ را بهطور کامل جبران کنند. بنابراین اصرار بر آنکه هر بحران الزاماً باید با تشدید تقابل پاسخ داده شود بیش از آنکه یک راهبرد سیاسی باشد، نوعی نادیده گرفتن تجربه تاریخی است.
البته تأکید بر دیپلماسی به معنای نادیده گرفتن امنیت ملی یا چشمپوشی از حقوق کشور نیست. هیچ دولتی نمیتواند نسبت به تهدیدهای خارجی بیتفاوت باشد. اما تفاوت بزرگی میان دفاع از منافع ملی و گرفتار شدن در چرخهای از تقابل وجود دارد. سیاست موفق، سیاستی است که بتواند بدون آنکه کشور را درگیر فرسایش دائمی کند، امنیت و منافع ملی را حفظ کند. هنر حکمرانی نیز دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا میکند؛ انتخاب مسیری که کمترین هزینه و بیشترین دستاورد را برای مردم به همراه داشته باشد.
امروز بیش از هر زمان دیگری، ایران به اجماع داخلی بر سر اولویت منافع ملی نیاز دارد. اختلاف دیدگاه در هر جامعهای طبیعی است اما هنگامی که تصمیمهای راهبردی به میدان رقابت میان احساسات و عقلانیت تبدیل شود، هزینه آن را نه سیاستمداران بلکه میلیونها شهروند عادی خواهند پرداخت. اقتصاد، معیشت، اشتغال و آینده نسلهای بعدی، نخستین قربانیان تصمیمهایی هستند که بدون محاسبه دقیق اتخاذ میشوند.
از همینرو سیاست خارجی را نمیتوان بر پایه آرزوها اداره کرد. در جهان امروز، قدرت نظامی بدون پشتوانه اقتصادی دوام چندانی ندارد. کافی است به فاصله اقتصاد ایران و آمریکا نگاه کنیم. اقتصاد آمریکا با تولید ناخالص داخلی بیش از ۳۰ تریلیون دلار نزدیک به یکچهارم اقتصاد جهان را در اختیار دارد، درحالی که اقتصاد ایران حتی با در نظر گرفتن برابری قدرت خرید، تنها کسری کوچک از آن است و در شاخص اسمی فاصلهای چند ده برابری با اقتصاد آمریکا دارد. این شکاف تنها یک عدد نیست؛ این فاصله خود را در بودجه نظامی، فناوری، توان تولید تسلیحات، شبکه مالی، قدرت تحریم، ظرفیت بازسازی و تابآوری اقتصادی نشان میدهد. کشوری که از چنین مزیتی برخوردار است طبیعتاً توان بیشتری برای ادامه یک رویارویی فرسایشی خواهد داشت.
در نهایت، آنچه آینده ایران را تضمین میکند نه شعارهای پرحرارت بلکه واقعبینی، تدبیر و پذیرش این حقیقت است که قدرت هر کشور پیش از آنکه در میدان نبرد سنجیده شود، در توان حفظ امنیت، رفاه و امید مردمش معنا پیدا میکند. اگر هدف، حفظ ایران و تأمین منافع ملی است، عقلانیت باید بر احساسات غلبه کند؛ زیرا در سیاست، پیروزی واقعی آن است که کشوری از جنگی پرهزینه دور بماند، نه آنکه صرفاً بتواند به آن پاسخ دهد.

